در چشمهات دانه ي ماتم نشانده اي
از غم نوشته اي، راز اندوه خوانده اي
هر بار شانه هاي زمين خيس مي شود
احساس مي كنم كه دست را تكانده اي
يك روز مي رسي و در اين حال سالهاست
جان را در انتظار به دندان رسانده اي
هر شب به خواب كودكيم دست برده اي
هر صبح سمت مدرسه گريان روانده اي
آري منم، همو كه به خاكش كشيده اي
مرغي كه با نگاه، به دامش كشيده اي
امشب كه چشم آئينه خواب است آمدي
حالا كه دست پنجره خالي است، مانده اي
سعيد موحدي
حتي اگر به سرم بزند
مي برم به خوابم
تمام بيست سالگي ام را
از قولش سكوت مي كنم
تا بفهمي لال مادرزاد است
مي خوابم
شبيه مرگ بيدار ميشوم
در تابوتي كه روي زمين مانده
بيست سالگي ام را
پشت ميزي جا گذاشتم
كه غبارش
چشمت را كور كرده
به هركجا از خوابم رسيدي
كاسه اي آب
پشت سر تمام روياهايم بريز
تا ترا ببرد
تا برگردد به چشمم
گوشه اي از پيراهنش
برهنگي ام را بپوشاند
كفني كه به غارت رفته
از اينجا به بعد
هوايم سوز بدي دارد
افسانه راز
امشب اينجا همه آئينه ها مهمانند
تا سحر آئينه در آئينه مي گردانند
دستهاي باغچه اي ازچمن راز و نياز
چشمها چشمه اي از زمزمه ي بارانند
قطره هائي كه به رگهاي غزل جاري شد
موج موج آيه اي از حادثه ي طوفانند
ما كجا آينه هاي غزل نور كجا
چقدر از نظر باورها پنهانند
چقدر دور شديم از نفس باورشان
چقدرديده و دل هم نفس عصيانند
فرصتي نيست بيا از دل آينه بخوان
كه همه آينه ها قصه بي پايانند
ما همه رفتني هستيم به فتواي غزل
كوچه ها ، پنجره ها، آينه ها مي مانند
كاظم وحدتي
عطر ياس
بر تنش پيراهني از ياس داشت
كوله باري مملو از احساس داشت
نغمه هاي عاشقي را مي سرود
گر چه در عاشق شدن وسواس داشت
در حريم سبز گندمزار عشق
ساقه ي سبزش هراس از داس داشت
كي نمك خورد و نمكدان شكست
او كجا دستي نمكنشناس داشت
تا كه عاشق شد دل از هستي بُريد
حرمت عاشق شدن راپاس داشت
سرخ مي شد مثل گل با خنده اي
طبعي از جنس غزل حساس داشت
با نسيم صبح سوي شهر عشق
آمد و با خويش عطر ياس داشت
غلامرضا زربانوئي ( رضا(
آب حيات
در من شكفته حس غريبانهي غزل
اندوه سر گذاشته بر شانهي غزل
در كوچه هاي خاطره خالي است جاي تو
احساس، معتكف شده در خانهي غزل
فانوس هاي ياد تو رنگين كمان شدند
بر بال هاي رنگي پروانهي غزل
ازشعله هاي آه من آتش گرفته است
ديوان شعر اين دل ديوانهي غزل
در شرجي نگاه تو آئينه ها شكست
در موج موج گيسوي تو شانهي غزل
شان نزول اشك مرا از دلت بپرس
تفسير چشم هاي تو افسانهي غزل
امشب كه عشق و عاطفه تقسيم مي كني
سهم مرا بريز به پيمانهي غزل
تا حشر، مرغ روح مرا اوج مي دهند
آب حيات عشق تو و دانهي غزل
پژمان
نگاه ابري چشمي كه بي تو باراني ست
شبيه خاطرهي آن شب زمستاني است
و با تمامي سردي دستهات تنم
چه گرم مي شود و دردلم چه طوفاني است
مگو نمي شود و باز هم بهانه نگير
كه ديده ام زتو اعجاز كار آساني است
لبم هميشه عطشناك جرعه اي از تست
دلم به قاب نگاهت هميشه زنداني است
هزار مرتبه تكرار مي شود در من
محبت تو به من از چه روي پنهاني است
به شب نشيني چشمانت آمده چشمم
مگو كه آخر اين عشق نابساماني است
تاجيك
كمي سكوت . . .
امشب دوباره خلوت ما و كمي سكوت
پژواك سايه هاي صدا و كمي سكوت
من در ميان چشم تو تكثير ميشوم
در انعكاس آينه ها و كمي سكوت
در بندر حوالي ترديد هاي تو
يك پرسش و دوباره چرا و كمي سكوت
حرفي بزن كه بشكفم از چشمهاي تو
از لابلاي حرف و هجا و كمي سكوت
گفتي غزل، قصيده، خداوندگار شعر
يك حنجره صداي رها و كمي سكوت
گفتم بمان نرو، نرو از روزهاي من
اينجا منم كنار شما و كمي سكوت
حالا تو رفته اي و غزلْ خاطرات تو
پيچيده شد درون فضا و كمي سكوت
حالا من و خيال تب حرفهاي تو
ناگفته هاي خلوت ما و كمي سكوت
مرضيه فراهتي
باز باران به كوچه ها مي زد
سايه ها، خسته در گذر بودند
من، مردد ميان بود و نبود
لحظه هايم هنوز تر بودند
*****
چهار ديوار سر به شانه ي هم
چشم تاريك و سرد پنجره ها
نقش تكرار بر تن قالي
مثل تكرار زرد ثانيه ها
*****
باز اينجا كسي نفس مي زد
خالي از هرچه بود و هرچه نبود
چشم بر مرگ برگ وا مي كرد
در شروعي نمور و درد آلود
*****
قاب كهنه دوباره مي خنديد
زندگي مرگ را صدا مي زد
روز سرد تولد من بود
باز باران به كوچه ها مي زد...
وردياني