ویژه نامه الکترونیکی سی و چهارمین سالگرد عملیات بزرگ بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر قهرمان
خاطرات
خاطرات يك سرهنگ عراقي درباره عمليات بيت‌المقدس

سرهنگ رضا الصبري:

نقشه كلي در منطقه  اين بود كه خرمشهر ، يك شهر عراقي است و هيچ كدام از افسران عراقي ، تصور بازگشت مجدد اين شهر به دامان كشور اسلامي ايران را نمي كردند .

مستشاران نظامي فرانسوي  طي يك بازديد از وزارت دفاع عراق كه در تاريخ سيزدهم آوريل 1982 انجام شد ، اعلام كردند كه هيچ اسلحه و نيرويي  قادر به بازپس گيري خرمشهر نيست  زيرا عراق  اين شهر را به صورت يك پايگاه دفاعي بسيار محكم و مستحكم در آورده بود تا حدي كه صدام ، اين سخن تاريخي خود را با اطمينان كامل بيان كرد كه : اگر خرمشهر سقوط كند و ايراني ها آن را باز پس گيرند ، من كليد شهر بصره را به آنان تقديم خواهم كرد !

در جلسه اي كه با فرمانده لشكر يازدهم داشتم ، به او گوشزد كردم كه ايراني ها در صدد حمله سختي عليه ما هستند . اين جلسه در تاريخ بيست و هشتم آوريل 1982 تشكيل شد . در اين جلسه ، فرمانده لشكر و تعداد ديگري از افسران قرارگاه عمليات حضور داشتند .

فرمانده لشكر، سرهنگ ستاد «عبدالواحد شنان » شخص خود رايي بود كه نظر هيچ كس را قبول نداشت . حتي به نقشه هاي عملياتي كه از سوي فرماندهي جنوب ترسيم مي شد ، اعتماد نداشت و با دخل و تصرف ، خواسته خود را اعمال مي كرد . او نقشه عملياتي را خودش طرح مي كرد و حتي خطوط دفاعي را بنا به نظر شخصي خودش تغيير مي داد .

من به عنوان افسر اطلاعات و استخبارات نظامي عراق در اين لشكرها  گزارشي تهيه كردم و براي سرتيپ «عبد الجواد» ارسال كردم . در اين گزارش ، آخرين تغييرات و اخبار منطقه را آورده بودم .

سرهنگ ستاد «آل رباط» اين گزارش را نپسنديد و عزل مرا به علت تمرد ، از فرمانده سپاه سوم عراق درخواست كرد و من به او توضيح دادم كه به عنوان افسر استخبارات در اين لشكر ها انجام وظيفه مي كنم  لذا فرمانده سپاه سوم پيشنهاد او را رد كرد و بر بقاي ماموريت من در منطقه تاكيد كرد .

قبل از اينكه به خرمشهر برسم ، لشكرهاي دوم و دهم و يازدهم ، در نزديكي پل طاهري  ، درگير  يك نبرد سنگين بودند . اين پل در سمت چپ خرمشهر و داراي اهميت استراتژيكي بسيار بالايي بود زيرا تمامي تحركات و رفت و آمدهاي زرهي ، از روي اين پل انجام مي گرفت . در اين منطقه ، تلفات و خسارات سنگيني متحمل شديم .

به هر حال ، قبل از رسيدنم به خرمشهر ، اوضاع غير طبيعي و نا آرامي بر اين شهر حاكم بود زيرا يك ماه قبل از اين ، ايراني ها توانسته بودند محاصره آبادان را در هم بشكنند و به موقعيت ارزشمندي دست پيدا كنند .

فرماندهي كل ، دستور فرماندهي و تجمع نيروها در خرمشهر را صادر و تيپ هاي تازه نفس و نيروهاي زرهي وتانكهاي جديدي را به خرمشهر اعزام كرد . ارتش عراق  به نيروهاي زرهي و تانك هاي خود مي باليد و در منطقه نيز براي كسب پيروزي سريع ، تانك ها را كارساز مي دانست  ولي ما تنها براي انهدام منازل و اماكن مسكوني ، از اين جنگ افزار استفاده كرديم . سرهنگ ستاد « اسعد عبد الواحد » فرمانده لشكر هفت نيز در سخنانش به اين نكته اشاره كرده بود .

خرمشهر داراي مساحتي در حدود پنج هزار و چهارصد كيلومتر مربع است و از شمال به كرخه نور و هويزه و از جنوب به اروند ، از شرق به رود كارون و از غرب به هور العظيم محدود مي شود . منطقه ، فاقد موانع طبيعي مهمي است كه بتوان به عنوان خاكريز و موانع دفاعي از آن بهرمند شد و تنها ، جاده خرمشهر – اهواز و رود كارون ، دو مانع قابل استفاده در خطوط دفاعي هست .

 

مهمترين نقاط استراتژيكي خرمشهر عبارتند است از :

بندر خرمشهر : نيروهاي ما در خرمشهر  مواضع دفاعي بسيار محكمي ايجاد كردند . از مواد موجود در منازل و گمرك خرمشهر ، نهايت استفاده و بهره برداري در اين ايجاد استحكامات شد .

سرهنگ ستاد « عامر عبد الزهره » فرمانده لشكر پنجم  مستقر در بندر خرمشهر  به من گفت : نيروهاي ما  به تمامي وسايل دفاعي مورد نياز مجهز هستند . نقشه كلي اين بود كه تا آخرين لحظه ، در شهر بجنگيم و از مواضع خودمان دفاع كنيم .

اروند رود : قواي ما با آخرين توان و تلاش خود سعي در حراست از اين رود داشت زيرا بيم آن مي رفت كه ايراني ها از اين راه به مواضع ما يورش آورند و به همين منظور  نيروهاي احتياط و پشتيباني  در كناره هاي اروند رود مستقر شدند و توپخانه نيز در نزديكي آن موضع گرفت .

منطقه جفير : اين دشت هموار به عنوان موضع ارتباطي بين مقرهاي لشكر پنجم و ششم به حساب مي آيد . اين دشت  به شهر «النشوه» عراق متصل بود و به همين دليل  اهميت زيادي براي آن قائل بوديم و در حفاظت و حراست از اين منطقه حداكثر امكانات را به كار گرفته بوديم .

كرخه نور : در آغاز هجوم و عبور نيروهايمان از اين رودخانه ، موانعي را پيش روي خود ديديم كه با استفاده از تلاش واحدهاي مهندسي  آنها را در جهت استفاده نيروهايمان و مانع قرار گرفتن در مقابل نيروهاي مهاجم ، تغيير وضعيت داديم لذا سيم هاي خاردار و ميادين مختلف مين و تله هاي انفجاري تعبيبه گرديد . همچنين از اين نقطه  تانكهاي قواي حمورايي ، جمعي لشكر سوم جبهه مقابل را هدف قرار مي دادند .

رودخانه كارون : عرض اين رودخانه بيش از صد و پنجاه متر است و به عنوان مهمترين مانع در مقابل پيشروي ايراني ها به سمت خرمشهر محسوب مي شد . نيروهايمان پل بزرگي بر آن احداث كردند و لشكر سوم ، وظيفه حفاظت از اين پل را كه بيش از صد و پنجاه متر طول داشت ، عهده دار بود . اين پل ، تنها پل موجود بر روي كارون در اين منطقه محسوب مي شد . ايراني ها در پي كسب اطلاعاتي درباره اين پل بودند و بنا به گزارش هاي استخبارات ، ايراني ها در صدد مهيا شدن براي احداث پل بودند . به همين دليل  فرمانده لشكر دهم «ماهرعبدالرشيد » گفت : ايراني ها مي خواهند به اين پل دست يابند  و بايد نيرويي ورزيده ، آموزش ديده و بسيار قوي براي حمايت و دفاع از اين پل استقرار يابد . اما وزير دفاع « عدنان خير الله » با اين موضوع موافقت نكرد و باعث خشم و غضب ماهرعبد الرشيد شد و او با عصبانيت گفت :

متاسفانه افسار ارتش عراق را به دست افرادي داده اند كه از لحاظ عقلي ، كامل نيستند .

البته ماهر عبد الرشيد هنگامي اين سخنان را در اجتماع افسران در محل فرماندهي سپاه سوم عراق در نزديكي النشوه ايراد كرد كه به عنوان فرمانده سپاه سوم عراق انتخاب شده بود و آزادي عمل در منطقه خرمشهر را به او داده بودند . در اين منطقه ، حكم او مافوق همه حكم ها بود .

در محاسبات ما ، احتمال عبور ايراني ها از رود كارون  غير ممكن بود، لذا نسبت به قوي بودن اين مانع شكي نداشتيم . از طرفي  بهترين و كار آزموده ترين نيروهايمان ، در كنار كارون مستقر بودند كه تيپ 33 و تيپ 501 از مهمترين اين نيروها به شمار مي رفتند .

پس از يورش ايراني ها به نيروهاي مستقر در كناره رودخانه كارون كه در تاريخ سي آوريل 1982 رخ داد ، لشكر زرهي دهم و لشكر ششم  به سمت مواضع مورد تهاجم حركت كردند . نبرد بسيار سنگيني در اين مناطق رخ داد و نيروهاي متراكم ما كه متشكل از قواي پياده ، زرهي و ... بودند  وارد اين درگيري شدند  اما علي رغم برتري تانك ها و نيروهاي زرهي ما از نظر تعداد ، ايراني ها  با صلابت غير قابل وصفي به مقاومت پرداختند . زمين چون آهني گداخته شده بود و رودخانه  گرم و خونين مي نمود . توپخانه ما به شدت آنجا را زير آتش داشت .  مواضع ايجاد شده توسط واحدهاي مهندسي عراق ، يكي پي از ديگري ، در مقابل صلابت رزمندگان مومن ايراني نابود مي شدند . سرعت ايراني ها در تهاجم باور نكردني بود . تجهيزات خود  را به سرعت برق ، از رود خروشان كارون عبور دادند و همين مسئله ترس شديدي در دل سربازان ما به جا گذاشت . آنها از اينكه با چشم خود ، سرعت و جسارت و شجاعت رزمندگان با ايمان ايراني را مي ديدند ، زانوهايشان مي لرزيد و توان جنگيدن را از دست مي دادند .

بعضي از نيروهاي ما تعادل رواني خود را از دست داده بودند . مي ديدم كه مهاجمان مسلمان ايراني ، با شجاعت تمام و كفن پوش ، به صفهاي ما مي زدند . يكي از سربازان ما با دادو فرياد گفت :

قافله هايي بر ما يورش آورده اند كه ما از راز و رمزشان بي اطلاعيم .

در يك شب نسبتا سرد و آسمان ابري و تيره منطقه ، بي رحمانه به جان هر دو طرف آتش مي زد و دستورهاي فرماندهي عراق ، ايستادگي و مقاومت را از نظاميان درخواست مي كرد . پس از مدتي ، دو تيپ تازه نفس زرهي 26و 15 براي تقويت نيروهاي ما وارد كارزار شدند . اين نيروهاي كمكي توانستند جلوي پيشروي ايراني ها را كه از رود كارون عبور كرده بودند ، بگيرند . يكي از اصلي ترين كارهاي ما ، توقف نفوذ ايراني ها و راندنشان از اطراف كارون بود  ولي آنان با چنگ و دندان  مواضع را نگه داشته بودند و بر خلاف آتش سنگيني كه بر سرشان ريخته مي شد و تلفات سنگيني را بر آنان تحميل مي كرد ، جاي پاي خود را محكم تر مي كردند و از همين نقطه بود كه نقشه دقيق خود را اجرا كردند و تمامي منافذ و راه هاي مواصلاتي نيروهاي ما به دست خرمشهر ، به تصرف ايراني ها در آمد .

رزمندگان ايراني توانستند قدرت مانور تانك هاي ما را محدود كنند و ابتكار عمل را به دست بگيرند . آنها در اين نبرد ، به تانك هاي دفاعي ضعيف ما كاملا پي برده و بر نقاط ضعف ما اشراف كامل پيدا كرده بودند و طبيعتا ، نقطه قوتي در تصميم گيري هاي عملياتي خود به دست آورده بودند .

پس از تحمل خسارات و تلفات ، از كارون عقب نشستيم و فرماندهي كل ، براي درمان ضعف ها ، به اعدام فراريان دست زد .  سرهنگ ستاد  « ضرغام الخزرجي » افسر ستاد لشكر ششم نيز در ميان فراريان بود و بلافاصله همراه گروهي ديگر اعدام گرديد . پس از گذشت 48 ساعت ، لودرها و بلدوزرهاي ايراني ، خاكريزها و موانع دفاعي خود را در اطراف كارون احداث كردند . فرماندهان ما ، خود را در يك مهلكه گرفتار ديدند . فرمانده محور عملياتي جنوب ، سرتيپ « النعيمي » به موفقيت ايراني ها اقرار كرد و گفت : اين اقدام  بزرگترين پيروزي براي ايراني ها محسوب مي شود .

كندي ما در اجراي ضد حمله و احداث مواضع دفاعي و ايجاد استحكامات در مناطق آزاد شده توسط ايراني ها ، باعث تقويت آنها شد ، لذا نيروي هوايي ما براي ايجاد خلل در خطوط آنان وارد عمل شد  ليكن به علت عدم دقت در بمباران ، بيشتر بمب هاي هواپيما در آب افتاد . اكثر خلبانان ما از ارتفاع بسيار بالا اقدام به ريختن بمب مي كردند و به همين دليل ، اصابت به اهداف مسير نمي شد  البته خلبانان ادعا مي كردند كه نمي خواهند به اسارت ايراني ها درآيند  زيرا مرتكب جنايات فراواني در بمباران شهرهاي ايران شده بودند .

پيش از اين گفته بودم كه عرض رودخانه كرخه، نور بسيار اندك بود و ما با ايجاد موانع و استحكامات سعي كرديم كه موانع طبيعي را تقويت كرده و هر گونه عبور از اين خطوط را غير ممكن سازيم . ايراني ها پس از عبور از رودخانه كارون توانستند مناطق تحت سلطه ما را با خطر مواجه سازند و با حملاتي برق آسا ، دومين خاكريز نيروهايمان بعد از كارون را هم به تصرف در آورند .

لشكر پنجم  به فرماندهي سرهنگ ستاد ، «الحيالي » به سمت محور مذكور حركت كرد . اين لشكر ، نيرويي زرهي بود . لشكر يازدهم پياده نيز مامور همراهي  با آنها شد . اين نيروها طي جنگ سختي توانستند از پيشروي رزمندگان ايراني جلوگيري كنند .

نيروهاي ايراني مجبور به توقف و ناچار به عقب نشيني به آن سوي كارون شدند  اما از جانب ديگر توانستند كليه مواضع عقبه نيروهاي ما در خرمشهر را به سلطه خود در آورند و پشت ما را خالي كنند . با وجود برتري ما در اين قسمت از عمليات ، از پشت سر ، كليه تماس هاي امدادي ما قطع شده بود  به همين خاطر ، سرتيپ ستاد النعيمي گفت كه درگيري هاي جديد و ادامه آنها برايمان گران تمام مي شود و دستور توقف عمليات را صادر كرد  ولي فرمانده تيپ 603 كه دچار روياي دريافت مدال و هداياي شجاعت شده بود و خود را در عالم خيال در مقابل صدام احساس مي كرد ، با نيروهاي زرهي و پياده بسيار قدرتمندي كه در تيپ خود تمركز داده بود ، بدون آگاهي و هوشياري لازم ، دست به هجوم زد و در همان ابتداي كار  در دام گلوله هاي آتشين نيروهاي ايراني افتاد و به هلاكت رسيد . مهندس «ضرغام الجبوري » كه شاهد اين جريانات بود  مي گفت : من شاهد اين عمليات بودم و اولين قرباني آن  شخص فرمانده تيپ بود . وي در رويا، خود را سوار بر تانك مي ديد كه از مقابل صدام حسين رژه مي رود و مدال شجاعت توسط رئيس جمهور عراق بر سينه اش نصب مي شود  اما در همان لحظات دردناك  صداي آخ و اوخ بلند شد  و من در حالي كه صداي او را مي شنيدم  نمي دانستم از كيست وقتي دقت كردم ، ديدم سرهنگ «سعدي » است كه در يك چشم به هم زدن ، جسد بدون سر او نقش زمين شده است .

رزمندگان ايران اسلامي ، به فتح اين محورها قانع نشدند و سعي در گسترش دامنه عمليات در منطقه داشتند و با اين سياست و شيوه به موفقيت هايي دست يافتند.چنان كه در عمق هفده كيلومتري دست به اجراي عمليات زدند . اين درگيري ها آنها را متحمل خسارات و تلفات كرد ه بود زيرا منطقه هموار براي مانور دادن نيروهاي زرهي و تانك هاي ما بسيار مناسب بود و توانستيم آنان را متوقف كنيم .البته فرمانده لشكر ششم مرتكب حماقت شد و ايراني ها ر ا دست كم گرفت و براي بدست آوردن پيروزي نهايي بر ايراني ها و نابود كردن كامل حركات آنان ، دست به حمله و حركت به سوي خطوط ايراني ها زد  اما همان لحظه  رزمندگان ايراني چنان جهنمي بر سر او و افرادش فرو ريختند كه طعم تلخ ناكامي را چشيد و درخواست نيروي كمكي كرد .

 نيروي كمكي نيز هيچ موفقيتي برايش به بار نياورد و تانك ها و نفربرهاي مشتعل ، تمام منطقه را پر كرد و انهدام نيروهاي پشتيباني كننده نيز به ليست بدبختي ها وناكامي هايمان افزوده شد . سرتيپ النعيمي ، فرمانده عمليات جبهه جنوب كه در قرار گاه عمليات ، به خواندن گزارش ها مشغول بود ، اشك از چشمانش جاري بود و آرزو مي كرد كه كاش گلوله اي به سينه او اصابت مي كرد و او را از نفس مي انداخت . او كه فرمانده بزرگترين نيروي جنگي عراق بود ، با آه و ناله ، از افسران استمداد مي كرد : به من بگوييد چه پاسخي به سرورمان صدام بدهم ؟ به وزير دفاع چه جوابي بدهم ؟

يكي از افسران عالي رتبه لشكر ششم براي تسلي دادن به او گفت :

قربان ، هر نبردي داراي نوساناتي است كه گاهي مثبت و گاهي منفي است .

در همين لحظه ، فرمانده لشكر ششم ، از فرمانده سپاه سوم درخواست اجازه عقب نشيني كرد . آري عقب نشيني. كلمه اي كه در قاموس نظامي عراق ، نامفهوم بود . صدام حسين پيش از اين گفته بود : عراقي ها با كلمه اي به نام عقب نشيني آشنا نيستند و تنها پيشروي را مي شناسند . حال آنكه اين جنگ ، كلمه عقب نشيني را به قاموس ما افزود. زيرا نيروهاي عراقي  در عمليات شكست حصر آبادان متوجه شدند كه خودشان هدف گلوله هاي آتشين و دردناك ايراني ها قرار مي گيرند و صدام از مهلكه به دور است . از همين رو سعي در ايجاد زمينه هاي بهره وري بيشتر از ايام عمر خويش كردند و از كشته شدن بيهوده ابا داشتند .

بار ديگر فرمانده لشكر ششم، از فرمانده سپاه سوم عراق درخواست صدور اجازه عقب نشيني كرد و مخصوصا ياد آور شد كه ايراني ها در تمامي مناطق كرخه ، روستاي جفير ، هويزه و پادگان حميد ، به مواضع ما نزديك شده اند .

سر انجام طي يك گزارش محرمانه ، پاسخ مثبت فرماندهي كل در مورد عقب نشيني صادر شد و در زير آتش سنگين توپخانه ايران و فرياد هاي الله اكير و يا حسين رزمندگان ايران اسلامي ، لشكر ششم زرهي عراق عقب نشيني كرد و حزب بعث طي يك بيانيه ، اين حركت را يك عقب نشيني تاكتيكي عنوان كرد . در كنار لشكر ششم ، نيروهاي لشكر چهارم و ساير قوا و واحدهاي جيش الشعبي نيز از منطقه گريختند. گويا همه آنها در انتظار صدور فرمان عقب نشيني بودند .

البته قصد تقويت و تمركز نيروها براي دفاع از خرمشهر  بي تاثير در صدور فرمان عقب نشيني از ساير نقاط منطقه نبرد نبود  و مناطق تخليه شده  در قياس با خرمشهر  ارزش چنداني نداشتند  لذا برنامه ريزي براي حراست و حفاظت از خرمشهر به سرعت شروع شد .

در جلسه اي كه صدام حسين  به هنگام آغاز عمليات  با فرماندهان ارشد ترتيب داده بود ، به بررسي پيشنهادها و طرحهاي فرماندهان براي تسلط بر مواضع ايراني ها در مناطق غرب كارون پرداخت و از آنان خواست كه براي موضع فوق ، به تهيه نقشه عملياتي بپردازند . در همان موقع « هشام صباح الفخري» كه متوجه خطير بودن موضع شده بود ، گفت : قربان ! باقي ماندن ايراني ها در غرب كارون ، زمينه ورود به خرمشهر را برايشان آماده مي كند و به نقشه نظامي كه در كنارش به ديوار آويزان بود ، اشاره كرد و مسيرهاي هجوم را روي آن نشان داد .

 

سرهنگ رضا الصبري:

صدام حسين  در حالي كه به دقت گوش مي داد و با چشمانش  چهره فرماندهان را زير نظر داشت، عكس العمل فرماندهان را مي ديد كه ناگهان همه افراد حاضر در جلسه برخواستند و يك صدا گفتند: خرمشهر مال ماست. آن را با درياي خون احاطه مي كنيم و ايراني ها را در آن غرق مي سازيم .

اين مطلب را از سرهنگ ستاد « عبد الستار التكريتي » شنيده بودم . وي در حال حاضر به يكي از كشورهاي همجوار پناهنده شده است . شايد براي خواننده اين خاطره ، علت عقب نشيني عراقي ها از غرب كارون مبهم به نظر برسد . براي رفع اين ابهام بايد بگويم بر اساس اطلاعات استخبارات كه به من رسيد  متوجه شدم كه انگيزه اصلي عقب نشيني ، پرهيز از به دام افتادن مجدد و گرفتار آمدن در مصيبت ديگري بود ، مشابه آنچه در عمليات شكست حصر آبادان بر سرمان آمد .

فرماندهان ما كاملا به اين مساله پي برده بودند كه قواي اسلام در به محاصره انداختن دشمن ، قدرت ابتكار زيادي دارند . فرماندهي كل نمي خواست مشابه آنچه در آبادان برايمان اتفاق افتاده بود ، تكرار شود .

حفظ نيرو و نگهداري از قوا در آن موقع ، جزيي از استراتژيِ نظامي محسوب مي شد . به همين دليل  برنامه هايي طرح ريزي شد تا وقايع شكست ها و فرزارهاي نيروهايمان از جبهه ها ، سري و به صورت محرمانه باقي بماند . تلويزيون بغداد، مصاحبه با نظاميان عراقي مستقر در خرمشهر را پخش مي كرد و سعي در القاي آرام كردن منطقه در اذهان عمومي را داشت . اين در حالي بود كه جنگ و آتش و خون ، خرمشهر را به جهمني براي نيروهاي ما مبدل ساخته بود . به هر حال  خرمشهر  به عنوان برگ برنده ، هنوز در دست ما بود و به راحتي مي توانستيم تبليغات ايران را كه وضعيت منطقه را بحراني و اوضاع را به نفع خود مي دانست ، خنثي كنيم  ولي خود ما بر صدق گفتار ايراني ها واقف بوديم . جنازه هاي سربازان عراق به صورت انبوه در منطقه حمل مي شد و مردم يقين پيدا كرده بودند كه اوضاع بحراني است . آقاي علوان ملا عبد الله بزرگ و شيخ روستاي « الصويلح» در شهر «القرنه » كه يكي از توابع «بصره » بود ، مي گفت : دستگاه هاي امنيتي عراق ، مردم را از اجراي مراسم عزاداري بركشته شدگان خود در شهرهاي عراق منع مي كردند .

ساعت سه بامداد روز هشتم مهر 1982 ، نيروهاي ما جفير را تخليه كردند . اين عقب نشيني  با بي نظمي تمام انجام شد و نيروهاي ايران اسلامي از فرصت بهره برده ، به سرعت به تعقيب سربازان عراقي پرداختند و تلفات و خسارات سنگيني به واحدهاي در حال فرار وارد كردند . بزرگترين راه پشتيباني نيروهاي ما ، جاده اهواز – خرمشهر بود كه از تصرفمان خارج شدو به دست رزمندگان ايراني افتاد .

درگيري به شدت جريان داشت و نيروهايمان در حال گريز از مهلكه بودند . فرماندهان تيپ هاي گرفتار شده ، فرماندهي كل عمليات را مورد ملامت قرار مي دادند و فرمانده لشكر ششم  با لحن و ملايمت باري چنين گفت :  اگر دستور هاي فرماندهي كل ، مبني بر عقب نشيني صادر مي شد ، آنقدر با ايراني ها مي جنگيديم تا اينكه پيروزي را به دست آوريم  يا كشته شويم .

قواي ايراني ، به تعقيب واحدهاي ما پرداختند و عمليات وسيعي را براي پاكسازي منطقه انجام دادند . جالب است بدانيد هنگامي كه ايراني ها وارد بعضي از روستاهاي عراقي كه خطوط دفاعي ما در آنجا بود ، گرديدند با استقبال بسيار گرم مردم مواجه شدند .

اين مناطق مسكوني توسط توپخانه عراق به شدت گلوله باران شد . علي رغم سكونت عده اي از مردم عراق در آنجا ، براي ارتش ما گشودن آتش بر روي ايراني ها و مردم عراق ، يكسان بود . نيروهاي ايراني ، جاده استراتژيك اهواز – خرمشهر را از دست ما خارج ساختند و ارتباط مناطق شمالي و جنوبي براي آنها بسيار آسان و سهل گرديد و در تامين پشتيباني عمليات خود ، حداكثر بهره را بردند . پيش از تصرف اين جاده ، نيروهاي ايراني مجبور بودند از جاده هاي خاكي و طولاني اقدام به تامين نيروهاي خود كنند و به خاطر به هوا برخواستن گرد و غبار، خودروها و تانك هاي آنها به راحتي مورد حمله توپخانه و موشك اندازهاي ما قرار مي گرفتند .

نيروهاي نصر و مقداد و حمورابي و ديگر نيروها را با دستور عقب نشيني توانستيم حفظ كنيم و ننگ فرار بر پيشاني همه ما الصاق شد و به لشكرهاي مذكور ، لقب ترسوها داده شد.

فرمانده لشكر هفتم ، به كليه كساني كه عقب نشيني را محكوم مي كردند  با قاطعيت گفت : ما آبروي خودمان را در اين نبرد حفظ كرديم . در لحظات و موقعيت هاي استثنايي ، عقب نشيني نوعي شجاعت است .

سرتيپ ستاد « اسماعيل طه النعيمي » فرمانده عمليات جبهه جنوب ، دستور ادامه بمباران و گلوله باران جاده خرمشهر – اهواز و مناطق غرب كارون را صادر كرد . بمباران بسيار سنگين و شديدي اجرا شد و آتش و دود حاصل از انفجارات ، در دوسوي جبهه نمايان بود و نبرد  به شكل هوايي و گلوله باران هاي توپخانه اي درآمده بود .

با سر تيپ النعيمي تماس گرفتم و گفتم : قربان ! توپخانه هاي ما ، به گلوله باران مردم غير نظامي اهواز مشغول شده اند .

او با لحني كه كينه و پستي در آن موج مي زد ، گفت : براي ما فرق نمي كند و كاري نداريم كه بعضي نظامي هستند و بعضي ديگر غير نظامي .گلوله هاي خود را بر سر تمام ايراني ها مي ريزيم !

صحبت هايم موجب بد گماني ديگران نسبت به من شد و مخصوصا النعيمي متوجه شد كه در درونم عواطف بشري نسبت به ايراني ها شكوفا شده است . حاكمان عراق ، مرداني با دلهاي زنده و عواطف انساني نمي خواهند . نظام عراق ، به دنبال كساني است كه قلبي از سنگ يا آهن در سينه داشته باشند و اعمال غير اخلاقي و ضد بشري را با ديده اي عادي و طبيعي ببينند و هيچ درد و رنجي را حس نكنند .

تدابيري براي سرپوش گذاشتن، فرار ارتش عراق از غرب كارون انديشيده شد . سر تيپ ستاد اسماعيل النعيمي، فرمانده سپاه سوم  پيشنهاد كرد كه لشكرهاي ششم و هفتم با يك عمليات سريع  به رزمندگان مستقر در غرب كارون يورش برده ، نيروهاي پياده ارتش اسلام را در آن نقطه نابود سازند . وي همچنين گفت : به علت فاصله زياد موجود بين نيروهاي ايراني مستقر در غرب كارون و قواي متمركز در شمال كارون ، مي توانيم با يك حمله برق آسا ، قبل از رسيدن هر گونه كمك ، آنها را از ميان برداريم .

براي اجراي يك عمليات سريع و بزرگ مهيا شديم . بزرگترين نيروي موجود در محور شلمچه – خرمشهر و راه ارتباطي بين خرمشهر و شلمچه سازماندهي شدند .البته اين حركتي مثبت بود  زيرا نيروهاي ما از حالت تمركز در يك نقطه خارج مي شدند .

مواضع جديد ايراني ها توسط آتش سنگين توپخانه ما گلوله باران شد . اين آتشبازي ، حركات ايراني ها را محدود و پيشروي آنها را متوقف كرد .

تانك هاي ايراني در شعله هاي آتش مي سوختند و موتور حركت آنها باز ايستاده بود .

ما از نظر جنگ افزار و سرعت عمل در منطقه ، احساس برتري مي كرديم،  زيرا تمام نيروهايمان  سوار بر تانك و نفربر هاي زرهي بودند و با اتكا به تسليحات زرهي مدرن ، بسيار سريع مي توانستيم آنها را به محاصره درآوريم . فرمانده لشكر ششم به من اطلاع داد كه با آغاز اين حركت توانستيم نقشه هاي عملياتي ايراني ها را در هم بريزيم و به نتيجه و هدف اصلي خود در به تاخير انداختن عمليات ايراني ها كه حمله به شلمچه بود ، دست يابيم. عمليات بازدارنده و محدود كننده اي در اين محور انجام داديم ولي كاملا معلوم بود كه چنين عملياتي  در نقشه كلي نظامي در منطقه نمي تواند تاثير چنداني داشته باشد . خرمشهر كماكان در دست ما بود و تبليغات جهاني ، خصوصا غربي ها،  با تمام توان از ما حمايت و پشتيباني مي كردند .

در تماسي سري كه بين سرتيپ النعيمي، فرمانده عمليات منطقه، با فرمانده لشكر چهارم صورت گرفت ، فرمانده عمليات منطقه جنوب اطلاع داد كه در بين سران عراق ، طرحي مبني بر عقب نشيني ازخرمشهر در حال مطالعه است . اين خبر كاملا سري توسط ستوانيار اسد الفريجي به دستم رسيد . نامبرده در كاخ رياست جمهور عراق مشغول انجام وظيفه بود.

در تاريخ دهم مهر 1982 ، ايراني ها عملياتي را از محور شلمچه –خرمشهر آغاز كردند . هدف آنها نابودي قواي عراقي مستقر در محور مذكور بود تا زمينه ورود به خرمشهر را هموار سازند .

شب بسيار سردي بود . زمين پوشيده از اجساد سرباز ها و تانك هاي سوخته بود . موقعيت ايراني ها ، از نظر امنيتي خوب نبود و موقعيت جغرافيايي مناسبي نداشتند . از طرف ديگر ، اطلاعات و استخبارات ما داراي وضعيت بسيار عالي بود و موقعيت دفاعي بسيار محكم و اخبار دقيق درباره استعداد نظامي ايراني ها در منطقه و تعداد نيروهاي آنها و حجم پشتيباني و نيروهاي كمكي و هدف عملياتشان را به ما گزارش كرده بودند . از همه مهم تر ، حتي زمان دقيق عمليات را مي دانستيم .

نبرد بسيار سنگين و سختي در محور شلمچه – خرمشهر درگرفت و تانك هاي ما و ايراني ها ، درگير جنگي رو در رو شدند . شايد برايتان باور كردني نباشد كه در بعضي مواقع  از گازهاي خفه كننده استفاده مي كرديم .

تنها هدف ايراني ها ، بيرون راندن عراقي ها از سرزمينشان بود . درگيري بيش از ده روز طول كشيد . در زمين هاي هموار و صاف مي جنگيديم  ولي برتري نظامي و دفاعي ما مشخص بود . روحيه عالي و معنويت بالاي ايراني ها، شگفت انگيز بود و اسراي آنها با تاسف از اينكه به شهادت نرسيده اند ، اشك مي ريختند .

سرهنگ ستاد طارق الدليمي معاون فرمانده لشكر ششم  از يك اسير ايراني خواست كه به حضرت امام خميني اهانت كند . اين اسير  با شجاعت تمام ، خواسته او را رد كرد و در حضور همه گفت : امام خميني ، رهبر انقلاب و مرجع تقليد ماست .

او با زبان فارسي سخن مي گفت و مترجم ، گفته هايش را ترجمه كرد .

همان گونه كه قبلا ذكر شد ، عمليات بيش از ده روز طول كشيد و ايراني ها نتواستند به اهداف خود دست پيدا كنند . زخمي عميق بر پيكره ارتش عراق وارد شده بود . مجبور بوديم كه با اتكا به جنگنده هاي نيروي هوايي و موشك ها و اسلحه و بمب هاي شيميايي  با ايراني ها بجنگيم اما رزمندگان مسلمان ايراني  با اتكا به ايمان و شهادت طلبي  با ما نبرد مي كردند . نظر سرهنگ ستاد، عبد الله الشاوي، فرمانده لشكر 12 را در مورد اين عمليات پرسيدم . گفت : در برابر ما ، مصائب و مشكلات عظيمي قرار گرفته است و ما به سوي مهلكه قدم بر مي داريم !

فرمانده عمليات منطقه جنوب به من اطلاع داد : آقاي رئيس جمهور ، دستور تشويق و دادن مدال به تمامي نيروهاي شركت كننده در عمليات شلمچه – خرمشهر را صادر كرده است .

فرمانده لشكر ششم از اين خبر بسيار خوشحال شد و براي كامل كردن پيروزي هاي قبلي اش ، نيروهايش را در يك عمليات شديد به كار گرفت .البته گفتن كلمه پيروزي براي اين عمليات ، دور از حقيقت است  زيرا ما فقط به صورت دفاعي عمل كرديم و ايراني ها  حالت تهاجمي داشتند و طبيعي است كه بين نيروي حمله كننده و دفاع كننده در تلفات و خسارات ، تفاوت وجود دارد .

ما ديگر توان اجراي عمليات هجومي را نداشتيم و ناگريز از عمليات دفاعي بوديم . در حقيقت  فرماندهي كل  پس از شكسته شدن حصر آبادان توسط رزمندگان با ايمان ايران ، اعتقادش را از گزارش هاي اوضاع جبهه ها از دست داده بود . صدام حسين در جلسه اي سري كه با شركت وزير دفاع و فرماندهان عالي رتبه تشكيل داده بود ، گفت : تمام گزارش هاي رسيده از جبهه و موقعيت نيروهاي ما ، دروغ بوده و از اين به بعد  هيچ يك از اين گزارش ها را باور نخواهم كرد . بايد خودم در منطقه حضور داشته باشم و به امور اشراف پيدا كنم .

در اين عمليات جديد ، صدام شخصا در بصره حضور داشت و انتظار شنيدن گزارش هاي خوبي از عمليات موفقيت آميز فرماندهانش داشت . هنگامي كه فرمانده لشكر پنجم ، موقعيتهاي پيش آمده را گزارش كرد ، صدام با خيال راحت به بغداد رفت و در يك مصاحبه تلويزيوني گفت :

نيروهايمان ، تجاوز گر را نابود كردند . مرزهاي ما قبرستاني براي تجاوزگران است .

براي اجراي مانورهاي تبليغاتي ، نيروها مرتبط با محور جنوب ، پاسگاه الشهابي را از دست ايراني ها خارج ساختند  اما پاسگاه پس از اشغال توسط ما ، دوباره به تصرف ايراني ها در آمد  ولي باز به دست نيروهاي عراقي افتاد .

در خلال اين مدت  مجلس همكاري خليج فارس  در پشت درهاي بسته تشكيل جلسه داد و اعضاي آن ، برنامه هايي براي مساعدت با ارتش عراق تهيه كردند  در حالي كه بيشتر رسانه هاي جمعي كشورهاي خليج فارس ، نسبت به قدرتمندشدن عراق هشدار مي دادند . عربستان  سعودي  از كمك به عراق هراس داشت  زيرا خودش را رهبر كشورهاي عرب مي دانست  اما هيچ وقت اين هراس باعث نشد كه عربستان سعودي به عراق كمك نكند بلكه بيشترين همكاري را با عراق كرد و حتي اطلاعاتي درباره ارتش ايران كسب مي كرد و در اختيار حاكميت عراق مي گذاشت .

هدف عربستان سعودي  نابودي فرزندان عراق بود  نه حكومت عراق . همچنين از ادامه جنگ ايران و عراق و خونريزي ها و قرباني شدن جوانان، شاد بود .

خوشحالي ما بسيار زود گذر و ناپايدار بود  زيرا ايراني ها  پاسگاه الشهابي را پس از چهار روز باز پس گرفتند و ما متوجه شديم تمام محاسبات ما دگرگون و كفه ترازو  به نفع ايراني ها سنگين شده است .

يكي از دوستانم كه در نبرد پاسگاه الشهابي شركت داشت ، چنين مي گفت : رزمندگان ايراني ، پشت سرتانك هايمان مي دويدند .

تفنگ هايمان را به سويشان نشانه مي رفتيم و آنها را هدف قرار مي داديم. نه از آتش مي ترسيدند ، نه از مرگ  و مانند گردبادهاي شديد ، بدون واهمه هجوم مي آوردند . پاسگاه شهابي بار ديگر از دستمان خارج شد و به تصرف رزمندگان مومن و با صلابت ايراني درآمد .

پس از كسب اطمينان به اينكه ايراني ها تا خرمشهر را آزاد نكنند ، دست بردار نيستند و بنا به گزارش فرمانده عمليات خرمشهر ، سرهنگ احمد زيدان مبني بر اين كه  هدف ايراني ها ، نابود كردن نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر است ! جلسه اي فوري و اضطراري در قرار گاه  سپاه سوم عراق تشكيل شد . وزير دفاع و فرماندهان  طي اين نشست  به مذاكره پرداختند . اين جلسه ، چهار ساعت طول كشيد و نتيجه مناقشات و بحثهاي مختلف ، اين شد كه بنا بر نظر فرمانده سپاه سوم، سرتيپ النعيمي، ابقا و تقويت نيروها در خرمشهر ضروري است . اين  در واقع نظر وزير دفاع بود و نظر او  به منزله دستور صدام حسين بود و هيچ كس جرات مخالفت با آن را نداشت . اكنون  موضوع مورد بحث  چگونگي پشتيباني و حمايت از نيروهاي مستقر در خرمشهر بود . وقتي اين سوال مطرح شد كه اگر نيروهاي مستقر در خرمشهر به محاصره بيفتند ، راه چاره چه خواهد بود ، وزير دفاع با عصبانيت پاسخ داد :

امكان محاصره نيروهايمان در خرمشهر وجود ندارد  زيرا تمامي فرماندهان ، آمادگي اجراي حركت هاي بدل در مقابل هر محاصره اي را دارند . وزير دفاع ، صحبت هايش را بر اساس گزارش اوضاع خرمشهر كه توسط سرهنگ احمد زيدان تهيه گرديده بود ، ادامه داد . در گزارش احمد زيدان آمده بود : اراضي اطراف خرمشهر عاري از عوارضي طبيعي و غير طبيعي است  لذا نيروهاي زرهي ما امكان انجام هر مانوري را دارند و به كمك تانك ها ، به راحتي هر محاصره اي را در هم خواهند شكست .

جلسه  ساعت 4 بعد از ظهر پايان يافت و اخبار تمامي محورهاي اطراف خرمشهر را كسب كرديم . در پايان جلسه  به اطلاع فرماندهان رسيد كه صدام حسين تصميم دارد پس از انجام موفقيت آميز محافظت از خرمشهر ، به هر يك از فرماندهان ، يك اتومبيل آخرين سيستم مرسدس بنز و مبلغ بيست و پنج هزار دينار عراقي اهدا كند ! اين تطميع ها در ارتش عراق ، عاملي قوي براي ايجاد حركت بود .البته به خيال صدام ، اين كارها مي توانست از آزاد شدن خرمشهر ممانعت كند ! خرمشهر ، آخرين برگ برنده در دست ما بود و تنها دستاورد تبليغات قدرت عراق كه با از دست رفتن آن ، مشكلات عديده اي پيش رويمان ايجاد مي شد .

آن شب  اوضاع روحي و معنوي قواي ما مورد آزمايش قرار مي گرفت . هر چند كه تمام امكانات براي دفاع از شهر  آماده و مواضع بسيار محكم و مقاومي ساخته شده بود ، هر چه در چنته داشتيم  براي نگهداري خرمشهر به كار گرفتيم ! خط آتش پرحجم توپخانه و حملات هوايي پي در پي  در پشتيباني منطقه مورد استفاده قرار گرفت .

در 25/5/ 1982 ، ايراني ها تهاجم نهايي خود را به مواضع دفاعي ما در خرمشهر آغاز كردند . ساعت حدود نه و نيم شب بود . لشكرهاي سوم و ششم و هفتم و پنجم عراق در شهر مستقر شده بودند .

واحدهاي جيش الشعبي و مهندسي و توپخانه و برخي نيروهاي پشتيباني مستقيم ديگر نيز در شهر حضور داشتند . روز اول  نيروهايمان به دفاع از شهر دست زدند  اما در روز دوم اوضاع دگرگون شد، زيرا ايراني ها به ايجاد خاكريز و موانع دفاعي دست زده بودند و با برنامه ريزي دقيق  به سمت ما يورش آوردند . به نظر مي رسيد كه بعضي از ايراني ها كفن بر تن كرده و به ما حمله ور شده بودند . اين وضعيت ، رعب و وحشت زيادي در دل نيروهاي ما ايجاد كرده و روحيه سربازان عراقي را به زير صفر رسانده بود . افراد ، وحشت زده با يكديگر صحبت مي كردند و مي گفتند اين ها خرمشهر را مي خواهند .

 

سرهنگ رضا الصبري:

احمد زيدان ، به همه فرماندهان  مژده هداياي صدام را رساند و از درون مقر خود در خرمشهر ، پيام هاي مقاومت و پايداري را به سربازان اعلام كرد و از آنان خواست كه با تمام توان بجنگند و پيشروي ايراني ها را متوقف كنند .

 

حمله در تاريكي شب آغاز شد و توپخانه با آتش خود ، اين شب تاريك و طولاني را روشن ساخته بود . تانك هاي لشكر سوم  به قصد شكستن حلقه محاصره خرمشهر حركت كردند . در كنار آنها ، تيپ دهم زرهي كه از قويترين و كار آمدترين تيپ هاي ارتش عراق است ، قرار داشت و نقش پشتيباني لشكر سوم را عهده دار بود  اما زرمندگان جان بركف ايران اسلامي  بدون تزلزل و بي توجه به تلفات جاني ، با شهادت طلبي و ايثار نبرد مي كردند و به دنبال دستيابي به هدف مقدس خود بودند .

سرهنگ احمد الحمود ، با فرمانده لشكر هفتم، سرهنگ فائق السامرائي تماس گرفت و آخرين تحولات در محور غرب خرمشهر را جويا شد . سرهنگ فائق السامرائي كه در شجاعت زبانزد بود ، با حالتي پريشان گفت : هر لحظه كه مي گذرد ، بر بدبختي هاي مواضعمان افزوده مي شود . ايراني ها خود را به ميدان مين مي زنند تا راه را براي بقيه افرادشان باز كنند . اين ها افرادي عادي نيستند ، موجودات شگفتي هستند. مرداني با صلابت و بي نظير ...

كليه واحدهاي موجود ، در آماده باش به سر مي بردند . افراد نگران سرنوشت نامعلوم خود بودند . فرماندهي كل در بغداد ، اوضاع لحظه به لحظه را از قرار گاه سوم دريافت مي كرد . وزير دفاع عراق در قرارگاه سپاه سوم مستقر بود . جنگنده هاي عراقي بمباران هاي سنگين و گسترده خود را بر منطقه انجام مي دادند . توپخانه پشتيباني كننده عراق  توسط موشك هاي دقيق ايران از كار افتاده بود و ايراني ها در اجراي محاصره موفق بودند . حركت ايراني ها به سمت خرمشهر آغاز شده بود .

آنها ميادين را خنثي كرده و از روي پل نو خرمشهر درنزديكي مرز گذشته و به كناره اروند رود رسيده بودند .ناگهان متوجه شديم كه حلقه محاصره  خرمشهر توسط ايراني ها تكميل شده است . بنابراين تصميم گرفتيم نقشه جديد عمليات خود را اجرا كنيم . اين نقشه  به اين صورت بود كه لشكر ششم و هشتم از غرب شلمچه و شرق خرمشهر  دست به حمله و هجوم بزنند . خط آتش، سنگين و نقشه دقيق مهندسي عمليات ترسيم و اجرا گرديد . نيروهايمان در حلقه محاصره ، به انجام حملات خود دست زدند  ليكن پايداري و مقاومت پر صلابت زرم آوران ايران اسلامي، نقش اصلي را در شكست برنامه هاي ما بازي كرد و تمام نقشه هايمان بي نتيجه و بي حاصل ماند . روحيه بسيار ضعيف و زير صفر نظاميان ما نيز مزيد بر علت بود. در حقيقت  ارتش مرده اي را براي انجام نبرد به كار گرفته بوديم . اگر در اجراي اين نقشه موفق مي شديم ، نتايج زير حاصل مي شد :

نابود ساختن نيروهاي ايراني در منطقه عرايض و پل نو خرمشهر ايجاد ارتباط مجدد بين نيروهاي عراقي محصور شده در خرمشهر  با ساير نيروهاي عراقي خارج از خرمشهر .

انتقال تمام نيروهاي موجود در خرمشهر به عقب و امكان تخليه شهر .

اين طرز تفكر ، زماني براي فرماندهي كل عراق حاصل شد كه به تصميم قطعي ايراني ها مبني بر آزادسازي خرمشهر پي برده بود و اين گزارش را توسط نيروهاي ستون پنجم دريافت كرده بوديم . وقتي اين گزارش به مقامات بالا رسيده بود كه آنها در وضعيت بحراني شديدي قرار گرفته و به دنبال يافتن راهي براي خروج نيروهاي خود از خرمشهر بودند !

فرماندهي كل ، به انواع ترفندها متوسل شد تا بتواند نيروهاي خود را از اين مهلكه نجات دهد و از اين چاه مرگباري كه خود ايجاد كرده بود ، آنها را برهاند. دامي كه با اصرار ابلهانه در تصرف خرمشهر براي خود ايجاد كرده بود . اينك  او به طور ناگهاني تغيير موضع داده و تصميم به تخليه شهر از نيروهايش را گرفته بود . وي به دنبال ايجاد زمينه هاي مناسب براي اين تغيير تفكر بود.  به جاي اينكه تمام ادعاهاي سابق خود را پس بگيرد ، بازهم به دروغ بزرگ عقب نشيني تاكتيكي متوسل شد و اين در حالي بود كه تمام راه هاي ديگر بسته شده بود .

از شهر بصره  با سرهنگ ستاد احمد زيدان تماس گرفتيم و آخرين تحولات را از او جويا شديم . وي با لحني اندوهناك و آميخته به دلهره گفت : روحيه افراد بسيار پايين است، تعداد زيادي از افسران ، از بين رفته اند . افراد به دنبال سوراخ موش مي گردند تا شايد بتوانند خود را از هلاكت نجات دهند . مهمات  ته كشيده و خسارات بسيارجدي است .

روحيه دشمن بسيار عالي است و با جديت ، مواضع و خطوط دفاعي ما را سركوب و تسخير مي كنند  و با اسلحه خودمان با ما مي جنگند .

فريادهاي الله اكبر ايرانيان ، باعث وحشت و ترس شديدمان شده و فكر عقب نشيني را در ذهن نيروهايمان تقويت مي كنند. افراد از دستور سرپيچي مي كنند و مشروعيت دفاع از خرمشهر را به زير سوال مي برند .

اين تلگراف ، آخرين وضعيت موجود در خرمشهر را توصيف مي كرد .

سرهنگ صالح الدوري فرمانده لشكر چهارم ، دستور عقب نشيني نيروهايش را صادر كرد .البته چون نيروهايش در داخل خرمشهر بودند ، از شلمچه به سمت مركز شهر عقب نشيني كردند و تقريبا بزرگترين نيروي منطقه را در مركز خرمشهر تشكيل دادند . اين عقب نشيني ، نيروهاي ما را در وضعيت اسف باري قرار داد  به صورتي كه همچون هدف متحركي  در زير آتش توپخانه ايران و توپخانه عراق قرارگرفتند .

ايراني ها  محورهاي مختلفي را براي هجوم انتخاب كرده و تمام فرصت ها را از دست نيروهايمان گرفته بودند .

تيپ 48 پياده كه از تيپ هاي ممتاز ارتش عراق بود ، به همراهي تيپ هاي 47 و 49 پيشنهاد عقب نشيني به سمت مواضع نيروهاي خودي را مطرح ساختند كه اين پيشنهاد باعث بروز اختلافاتي در بين فرماندهان اين واحدها گرديد . در واقع ، فرمانده تيپ 48 از سرهنگ احمد زيدان درخواست كرده بود كه اجازه عقب نشيني از خرمشهر را صادر كند، اما سرهنگ زيدان ضمن مخالفت  بر باقي ماندن در خرمشهر و ادامه مقاومت تاكيد كرده بود .

بر اساس اطلاعاتي كه داشتم ، مي دانستم كه صدام حسين  وعده هدايا و مدال و ارتقاي درجه را به اين سرهنگ داده است . در اين ماجرا ، احمد زيدان با سلاح كمري اش به سمت فرمانده تيپ 48 نشانه رفت . فرمانده تيپ 48 با دستپاچگي و وحشت زياد  خود را به داخل سنگري انداخت تا جان خود را حفظ كند .

احمد زيدان ، از جانب فرماندهي كل ، اختيارات تام و گسترده اي همچون اجازه اعدام افراد را داشت . در واقع اختيارات وزير دفاع را در منطقه خرمشهر عهده دار بود . نيروهاي ايران اسلامي ، حلقه محاصره خرمشهر را تنگ تر مي كردند . كمر بند آتشيني ، خرمشهر را احاطه كرده بود . دقايق به كندي مي گذشت . از آسمان آتش مي باريد و هر كسي كه در آن لحظات در منطقه خرمشهر بود ، به يقين امدادهاي غيبي و معجزات الهي را در مدد به رزمندگان ايران اسلامي مشاهده مي كرد .

رزمندگان مسلمان ايران  بر خطي از آتش حركت مي كردند .ناگهان توفان شديد شن به پا خواست. انگار سقف آسمان را به زمين پيوند داده بودند . هرچه آتش هجوم ايراني ها شعله ورتر مي شد  بر شدت اين توفان شني افزوده مي شد .

درآن لحظات بحراني ، گزارش اوضاع را از احمد زيدان خواستم . پاسخ داد : نمي توانم مشاهداتم را آن گونه كه هست  نقل كنم . من نيز همپاي ديگران  در ترس و دلهره به سر مي بردم و در جست و جوي پناهگاهي بودم كه مرا از اين عذاب برهاند .

سربازان ما در سايه مناظر وحشتناك ، لحظات پر از دلهره و عذابي را مي گذراندند . هر كدام از سربازان در جست و جوي راه فرار و يا پناهگاه مناسبي بودند . در اين آشفته بازار ، واحد تبليغات توجيه سياسي ارتش عراق در خرمشهر ، سرودهاي حماسي پخش مي كرد . در همين هنگام  ، يكي از سربازان  با سلاحش ، بلندگوها را به رگبار گلوله بست . سرهنگ صبحي علوان كه مسئول واحد تبليغات و توجيه سياسي لشكر سوم بود ، از پشت به سمت سرباز مذكور شليك كرد و او را كشت .

وضعيت پيش آمده  منجر به تقسيم نيروهاي ما به دو دسته شد :

گروهي از افسران عالي رتبه كه مايل به تسليم به قواي ايراني و خواهان رهايي از اين مهلكه بودند .

گروه ديگر كه اصرار داشتن نيروها بايد تقويت شوند تا به مقابله و پايداري بپردازند و تا آخرين گلوله در مقابل ايراني ها بجنگند .

اينها افرادي بودند كه در خط سرهنگ احمد زيدان قرار داشتند .

نيروهاي احتياط عراق  به فرماندهي لشكرهاي دهم ، دوازدهم و پانزدهم ، دست به حمله اي از محور غرب شلمچه زدند . هدف شكستن حلقه محاصره خرمشهربود . اين آخرين تلاش نيروهاي عراقي براي ايجاد پل هاي ارتباطي با نيروهاي تحت محاصره بود. تلاش هاي ما با هوشياري رزمندگان ايراني به شكست انجاميد و علي رغم آتش سنگيني كه بر سر ايراني ها ريختيم و حجم عظيمي از نيروهايمان را كه وارد عمليات كرديم و نيروي هوايي و ساير واحدهاي پشتيباني كننده اي كه در حجم وسيعي به حمايت و تلاش پرداخته بودند ، اكثر نيروهايمان در زير آتش دقيق و پر حجم نيروي ايراني گرفتار آمدند و تمام افسران ارشد كشته شدند . صدام حسين براي از دست دادن سرهنگ ستاد عبد الخالق السامرائي ، سرهنگ ستاد طلعت ابراهيم التكريتي ، سرهنگ ستاد عبد الواحد شكاهره الاسدي و سرهنگ ستاد تامر طاهر الدوري اشك ريخت . اين افسران ، در حالي كه تيپهاي خود را براي شكستن محاصره خرمشهر و آزاد ساختن نيروهاي محاصره شده ارتش عراق هدايت مي كردند ، به هلاكت رسيدند .

عمليات ما با شكست مواجه شد . خبر شكست  به فرمانده سپاه سوم و لشكر يازده كه فرماندهي عمليات را به عهده داشت ، رسيد . پس از آگاهي از اينكه عمليات در نطفه خاموش شده است ، سربازان بيچاره عراقي  با خستگي جسمي و روحي غير قابل وصفي  به نبرد با رزمندگان ايراني ادامه مي دادند . سرباز وظيفه عزيز صبري از اهالي جنوب عراق ، در اين عمليات شركت داشت و ماجرا را اين گونه برايم نقل كرد :

هنگامي كه عمليات را شروع كرديم  به ما مژده دادند كه به زودي صدام حسين مدال هاي شجاعت را بر سينه هاي تك تك ما نصب خواهد كرد و به هريك از ما خانه اي  جايزه خواهد داد . حمله را آغاز كرديم  اما ديديم كه ايراني ها به جاي گرفتن حالت دفاعي  به سمت ما يورش آوردند . در همين لحظات ، سروان عبد الامير الخالصي از من پرسيد :

اينها نيروهاي ما هستند يا ايراني اند ؟

گفتم : قربان اينها ايراني هستند و دارند به سمت ما هجوم مي آورند .

سروان خالصي با دستپاچگي گفت : بايد خودمان را نجات دهيم .

خواست به عقب برگردد كه سرهنگ عبد الواحد الاماره فرمانده گردان يكم تيپ 501 اجازه عقب نشيني نداد و گفت : بايد به مقاومت و پايداري ادامه دهيم .

ديگر گردان ها كه اوضاع را بر وقف مراد نمي ديدند ، تماس هاي بي سيمي خود را قطع كرده و طوال موجشان را تغيير داده بودند تا گرفتار نشوند .

از تيپ ، فقط يك گردان مي جنگيد و به همين دليل  ايراني ها توانستند مقاومت ما را بشكنند و به مقر تيپ برسند . همين دم ، يكي از سربازان وارد قرار گاه تيپ شد و با جنازه فرمانده تيپ روبرو شد . معلوم نبود كه خودكشي كرده با اينكه كسي او را كشته است ؟ گروه تحقيق ارتش عراق بعد ها پس از بررسي موضوع  به اين نتيجه رسيد كه سروان عبد الامير الخالصي ، فرمانده گردان و فرمانده تيپ را به قتل رسانده و خود به ايران پناهنده شده است .رزمندگان پرتوان ايران اسلامي ، در تاريخ 23 مهر 1982 وارد خرمشهر شدند و به تعقيب عراقي ها پرداختند .نيروهاي ايراني ، تمام ميادين را پاكسازي و پل هاي مهندسي عراق را منهدم كردند . در تاريخ 24 آگوست همان روز ، افسران و سربازان ما خود را به ايراني ها تسليم كردند و در همان روز ، بيش از 13000 نفر اسير شدند .

سرهنگ فاتح المنصوري فرمانده تيپ 238 درباره آن لحظات به من گفت : افسران و سربازان را مي ديدم كه پا برهنه و در به در ، با چهره هاي زرد كه نشانگر اضطراب عميقشان بود ، دلواپس سرنوشت خود بودند و به خاطر ذهنيتي كه ارتش بعث برايشان ساخته بود ، ايراني ها را انسان هايي بي رحم تصور مي كردند و انتظار مرگ ذلت باري را براي خود مي كشيدند ! اما عكس اين تصور به زودي معلوم شد . بسياري از رزمندگان مومن ايراني ، ما را در آغوش گرفتند . ما به عنوان افسران عالي رتبه عراق ، اعتبارمان را نزد سربازان عراقي اسير از دست داديم  زيرا خلاف آنچه به آنان القا مي كرديم  روي داده بود . ارتش اسلامي ايران را سرشار از برخوردهاي انساني و اخلاق بسيار عالي اسلامي كه در پيامبر و يارانش سراغ داشتيم ، يافتيم و چيزي براي گفتن نداشتيم !

سرهنگ ستاد رمزي، فرمانده كماندو هاي سپاه سوم عراق كه به همراه سرهنگ ستاد احمد زيدان توانسته بودند جان سالم به در ببرند  به صورت خصوصي و محرمانه به من گفت : هنگامي كه نيروهاي سپاه اسلام به سمت خرمشهر پيشروي مي كردند ، ما اعتقاد داشتيم كه به زودي مجبور به عقب نشيني خواهند شد  زيرا موانع مصنوعي و كانال ها و ميدان هاي مين و تله هاي انفجاري آتش زا و ناپالم هاي ما ، موانع بازدارنده اي در مقابل آنها بشمار مي رفت. اما ديديم كه موانع  يكي پس از ديگري  تسليم شجاعت و شهامت آنها شد و حماسه هايي را آفريدند كه هرگز در هيچ جنگي و حتي در فيلم هاي سينمايي سابقه نداشت . رزمندگان را در مقابل روي خود مي ديديم كه از ميدان مين بي واهمه مي گذشتند و راه را براي ياران خود باز مي كردند .

سرگرد صفوه اللامي يكي از افسران گردان سوم پيش من آمد و گفت : قربان ! اوضاع كاملا بحراني است و تمام راه هاي عقب نشيني  به تصرف رزمندگان ايراني در آمده  است .

در آن لحظات سخت ، تنها به فكر نجات خود بودم . به هر صورتي بايد از مهلكه مي گريختم . جنايت هاي زيادي را مرتكب شده بودم. كودكان و زنان را به قتل رسانده بودم. حتي اطفال شير خوار نيز از تيغ ظالمانه ام بي نصيب نبودند ؛ زنان آبستن پرا هم كشته بودم و ...

تصميم گرفتم كه بگريزم و از نتايج آن واهمه نداشتم . با سرهنگ ستاد احمد زيدان تماس گرفتم و به او فهماندم كه ايراني ها از جهت شمال غربي وارد خرمشهر شده اند . برايش توضيح دادم كه دفاع ما ديگر هيچ ثمري ندارد و پايداري و مقاومتمان بيهوده است. آنان آمده اند و جان بر كف به پيش مي تازند . بعضي از آنان كفن برتن كرده اند. اينها شهادت طلب هستند و با انگيزه عالي مي جنگند !

سرهنگ احمد زيدان ، مرا به قرارگاه عمليات فرا خواند و در آنجا نقشه فرار از يك مسير سري مشخص شد و تاكيد بر كتمان و پنهان نگاه داشتن آن كرد . سرهنگ احمد زيدان با قرار گاه عمليات كه در تنومه مستقر بود و زير نظر لشكر يازده عمل مي كرد ، تماس گرفت و اجازه عقب نشيني را در خواست كرد . موافقت حاصل شد .البته وزير دفاع كه در قرارگاه سپاه سوم استقرار داشت ، دستور داد كه احمد زيدان  به همراه كليه افسران عالي رتبه كه سابقه جنايتشان در خرمشهر پنهان نمانده بود ، به عقب فرار كند. اما احمد زيدان ، ديگر افسران را مطلع نكرد و موضوع بين من و او مخفي بود .

گروه هاي متشكل رزمندگان ايراني وارد خرمشهر شده بودند . عكس صدام حسين كه در ميداني بر افراشته شده بود ، به پايين كشيده شد و در شعله هاي آتش سوخت . اسطوره قرن بيستم منهدم شد ! در آن لحظات ، در ميان صداهاي مهيب انفجارات و شليك توپخانه وتانك ها ، فريادهاي سربازانمان را مي شنيدم كه با التماس مي گفتند :

دخيل الخميني ....

من سرباز اسلامم ....

من مسلمانم ...

شب فرا رسيده بود و آتش انفجارات  مداوم ادامه داشت .تانك هاي ما متلاشي و انبارهاي مهمات منهدم شده بود . فريادهاي الله اكبر رزمندگان مومن ايراني ، جان هاي شيفته تسليم سربازان ما را به خود جذب مي كرد .

ايراني ها ، گروه هاي اسير عراقي را حركت داده ، از خرمشهر تخليه مي كردند . ما دو نفر ، ما به همراه دو سرباز محافظ ، از ميان ميدان هاي مين به سمت عراق در حال فرار بوديم . پس از گذشتن از اولين ميدان ، باز هم صداهاي الله اكبر را از تمامي نواحي مي شنيديم . به سرهنگ زيدان گفتم : مثل اينكه خرمشهر كاملا در دست  ايراني ها افتاده است .

او در حالي كه مي گريست ، گفت  آري و ما اينك در لجن زار خفت و ننگ فرو افتاده ايم .

پشت به خرمشهر و به سمت مواضع عراقي ها در حال حركت بوديم كه ناگهان يكي از دو همراهمان بر روي مين رفت و پايش قطع شد . نامش استوار فتحي الهيتي بود و فريادهاي جگر سوز مي كشيد . چون مي خواستيم هر چه زودتر به مواضع خودي برسيم ، سرهنگ احمد زيدان گفت : او را بايد همين جا رها كنيم و برويم . هيچ كاري از ما بر نمي آيد . بايد او را رها كنيم تا همين جا بميرد ! اما پس از چند لحظه فكر تازه اي به ذهنش رسيد : هفت تير خود را در آورد و پنج گلوله در مغز زخمي بيچاره خالي كرد . صحنه بسيار وحشتناكي بود . از او پرسيدم : چرا اين كار را كردي ؟

پاسخ داد : ممكن بود كه ايراني ها برسند و به وجود ما پي برده ، به تعقيبمان بپردازند !!

درجه دار بيچاره كه عمري در خدمت سرهنگ احمد زيدان بود و حتي كارهاي شخصي او را انجام مي داد ، به اين شكل از پا در آمد . سرهنگ احمد زيدان ، از همراه بودن سرباز ديگر ناراحت بود  لذا او را ترد كرد . بيچاره شروع به گريستن كرد و با التماس گفت : قربان ، خواهش مي كنم مرا هم با خودتان ببريد. به كدام سمت بروم ؟ ايراني ها به من رحم نخواهند كرد .

وحشي گري بعثي ها ، كاملا برايم روشن شد . .. من و سرهنگ زيدان سوار قايق شديم و او را رها كرده ، به سمت ديگر اروند رود حركت كرديم . نزديك مواضع عراقي ها كه رسيديم ، به طرف ما شليك كردند  ولي با فرياد به آنان فهمانديم كه عراقي هستيم .

در قرارگاه سپاه سوم عراق ، وزير دفاع ، سيلي محكمي به صورت سرهنگ احمد زيدان زد و بر رويش آب دهان انداخت و به او گفت : تمام گزارشهايت غلط بود و علت تصرف خرمشهر توسط ايراني ها ، بي كفايتي تو و اين ارازل و اوباش، منظورش افسران عالي رتبه بوده است . در آن لحظات آرزو مي كردم كه عراقي نبودم  تا حداقل مي توانستم ارزش انساني خود را حفظ كنم .

باري پس از آنكه ايراني ها خرمشهر را همچون نگيني آهني احاطه كردند و ما را در مقابل پذيرش اسارت يا مرگ قرار دادند ، مجبور بوديم اعلام كنيم كه عقب نشيني كرده ايم .البته بعضي از گردان ها ، منافذي براي فرار يافتند و از خرمشهر گريختند  و بعضي كه شناگر بودند  از اروند رود شنا كنان به سمت عراق رفتند  به طوري كه بسياري از سربازان فراري ما ، فلاكت زده و عريان  در حالي كه فقط اورت خود را پوشانده بودند ، پا به فرار گذاشتند !

صدام حسين  در يك واكنش تبليغاتي مذبوحانه ، بر صحنه تلويزيون ظاهر شد و مدال هاي شجاعت را بر سينه افسران نصب كرد. افسراني كه هيچ كدام در نبرد خرمشهر حضور نداشتند . گوينده راديو اعلام كرد كه قهرمانان دلاور عراق ، مانند سدي استوار  از خرمشهر حفاظت مي كنند .  بيچاره نمي دانست كه ارتش ما به دو قسمت شد : يك قسمت به ايران برده شد و گروهي ديگر در اروند رود غرق شدند و اجسادشان پس از يك هفته  در كناره ها و سواحل كويت بر روي آب آمد ! اين مناظر وحشتناك حتي نظاميان غربي را كه از طريق ماهواره، نبرد را زير نظر داشتند ، به وحشت انداخته بود . آنها ديده بودند كه چگونه رزمندگان مصمم ايران اسلامي ، بي هيچ ترسي ، جان بر كف ، تمام موانع را پشت سر مي گذاشتند .

بعضي از سربازان  با سختي و خستگي تمام، خود را به شلمچه مي رساندند و ظاهر مندرس و مفلوكشان  گوياي حجم مصائب وارد به آنها بود . تمام وقايع ، بر آزادي خرمشهر توسط ايراني ها دلالت داشت و تصرف مجدد آن توسط ارتش عراق  از محالات بود . بسياري از سربازان و نظاميان عراقي  از بدبختي مي گريستند !

بار ديگر صدام بر صحنه تلويزيون ظاهر شد و گفت : عقب نشيني ما از خرمشهر تنها به اين دليل انجام گرديد تا به حكام تهران فرصت ديگري داده باشيم تا در مورد صلح و پايان دادن جنگ در پاي ميز مذاكره حاضر شوند !

معادلات تغيير كرده و تحليل گران از تغيير موضع صدام به هراس افتاده بودند . پس از فرار ما از خرمشهر ، بصره پذيراي سربازان مجروح و آسيب ديدگان فراري از خرمشهر گرديد . بيمارستان ها مملو از مجروح  بود و بر اثر كثرت خسارت و تلفات ، اعتراض هايي عليه حكومت عراق صورت پذيرفت . مرحوم مهدي غريب به من گفت : ارتش ما متلاشي شده و اگر صدام ذره اي غيرت و شرافت داشته باشد  بايد خودش را بكشد .

وزير دفاع در بصره در قرارگاه سپاه سوم بود و پس از ديدن عجز و ناتواني نيروهاي عراق در منطقه ، تصميم به ترك بصره و عزيمت به بغداد گرفت  ولي قبل از حركت ، دست به يك عمل ننگين و خونين زد و كليه افسران عالي رتبه باقيمانده از نبرد خرمشهر را اعدام كرد . سرهنگ احمد زيدان نيز از جمله اين پانزده افسر بود . فرمانده سوم سپاه مي خواست ميانجي گري كند و از اعدام بعضي از افسران مانع شود كه با پاسخ وزير دفاع ، مبني بر اينكه دستور اعدام از جانب صدام است ، مواجه شد !

در كنار وزير دفاع نشسته بودم كه كسي آمد و آهسته به او گفت : كه اعدام تمام شد و همه را در نزديكي النشوه دفن كرديم . هيچ كس  محل دقيق اين اجساد را نمي دانست و آنان با اسراري كه در سينه داشتند  مدفون شدند . بعد از اعدام آن بخت برگشته ها  نوبت به وزير دفاع رسيد و پس از مدتي  در محلي كه فكرش را نمي كرد  مدفون شد !

يكي ديگر از علل شكست ارتش ما در خرمشهر ، عمليات همزمان رزمندگان اسلام در حمله به شهر فكه عراق بود كه سريعا توانستند تپه 182 را به تصرف خود در آورند . نيروهاي ما دست به محاصره ايراني ها در فكه زدند و چون اين عمليات ، با حمله به خرمشهر همزماني داشت و نيروهاي ما در آغاز ايراني ها را به محاصره در آورده بودند ، پس از يك روز ، ايراني ها محاصره را شكستند و لشكر نهم زرهي و چند واحد تانك ديگر را در عمليات محاصره شركت داشتند ، وادار به شكست و عقب نشيني كردند . همين عمل ، قوت روحيه ايراني ها را مضائف و ناتواني و ضعف نيروهايمان را آشكارتر كرده بود . ايراني ها طي چند عمليات متهورانه و با حمل گسترده موشك هاي ضد تانك  به ما يورش آوردند و پس از انهدام تعداد كثيري از تانك ها ، حلقه محاصره را شكستند . باز هم تكرار مي كنم كه اين عمليات نشان داد كه ايراني ها چقدر شجاعانه و مصمم عمل مي كنند و همچنين در مورد نيروهاي عراقي و ناتواني آنها در اجراي عمليات و حمله ، به نتايج مهمي دست پيدا كردند . با توجه به بمباران سنگين منطقه فكه توسط هواپيماهاي جنگنده براي به زانو در آوردن رزمندگان ايراني ، هيچ كدام از تلاش هايمان ثمر بخش نبود و نتيجه گيري فرماندهي كل عراق اين بود كه در اين موقعيت  درگير شدن ما در اين منطقه صلاح نيست و بايد به فكر عمليات خرمشهر باشيم  و براي دفاع از حيثيت عراق  حضور در آنجا لازم تر است . اين عمليات ، همزمان با شروع مرحله دوم عمليات خرمشهر بود . سرهنگ رزاق طاهر الخزرجي فرمانده گردان يكم تيپ 35 زرهي لشكر نهم  ، به هنگام حمله ايراني ها به فكه به من گفت :

گمان داشتيم كه اين عمليات براي فريب ما بوده و در جهت ايجاد پراكندگي در نيروهاي تجمع يافته ما باشد  زيرا در بيشتر حمله هاي جنگي ، چنين شيوه اي متداول و مرسوم است ، ليكن بعد ها متوجه شديم كه ايراني ها طرح هاي عملياتي گسترده اي را برنامه ريزي كرده اند تا بعد ها مورد استفاده قرار دهند .

به هرحال ، شهر خرمشهر كه به عنوان بزرگترين هدف سوق الجيشي عراق محسوب مي شد ، در تاريخ 24/ 5/ 1982 به آغوش وطنش بازگشت و در همين تاريخ ، سنگين ترين و مهلك ترين ضربات به ارتش عراق وارد شد و انگيزه هاي خود را به عنوان يك نيروي نظامي قدرتمند از دست داد . صدام حسين  از آن تاريخ به بعد ، متوجه قدرت ايراني ها شد و به ما گفت : به ما ثابت شد كه ايراني ها به هنگام سختي ها بسيار قدرتمندند !

 
امتیاز دهی
 
 


تعداد بازديد اين صفحه: 12822