مقالات و مصاحبه ها
dd
شنبه 25 شهريور 1391 ديروز، امروز و فردا افسران انگليسي در ارتش ايران

ديروز، امروز و فردا

افسران انگليسي در ارتش ايران

سروان ملكوم؛ مردي كه نفوذ انگليس را در قشون قاجار ماندگار كرد

از ماه‌ها پيش يك هيئت ديپلماسي- نظامي انگليسي در روي ناوگان بادباني توپ‌دار انگلستان در آب‌هاي خليج فارس، چشم به تحولات تهران و اعلام لحظه‌اي دوخته بود كه بايد ناقوس اخراج هيئت ژنرال گاردان و صاحب‌منصبان او به صدا درآيد.

فرد برجسته نظامي اين هيئت، كاپيتان (سروان) سرجان ملكوم افسر سپاه هند بريتانيا بود كه چون فرد شاخصي در تاريخ سياسي و نظامي ايران شد، جا دارد بيشتر او را بشناسيم.

سرجان ملكوم (او بعدها لقب سِر دريافت داشت) در برن فوت واقع در دامفريز شاير متولد شد. پدرش جرج ملكوم يك كشاورز خرده‌مالك ساكن در اراضي اسكريل و برن‌فوت بود. جان يكي از چهار پسر ملكوم بود. برادران او اغلب وارد ارتش انگلستان شدند و عناوين شواليه و بارون را كسب كردند. در سال 1782 م. جان استونز، اهل آلوا كه مرد بانفوذي بود، جان ملكوم را به عنوان دانشجوي دانشكده افسري وارد خدمت قشون ويژه كمپاني هند شرقي انگليس كرد. او چندي بعد شهر لندن را به مقصد ايالت مَدرَس در هندوستان ترك كرد.

جان ملكوم در سال‌هاي اول اقامتش در مَدرَس هيچ‌گونه استعدادي از خود نشان نداد و فردي عادي بود. او را براي سال‌هاي متمادي يك جوان شاد و با طراوت و بذله‌گو مي‌شناختند كه خيلي راحت و بي‌آلايش با ديگران رفتار مي‌كرد و از اين رو همقطارانش او را «ملكوم بچه» مي‌خواندند. يكي از نويسندگان سرگذشت او نوشته كه او فعال و گشاده‌روي و شادي‌بخش بود. ملكوم سواركاري و تيراندازي را در دانشكده افسري مدرس آموخت و در آن مهارت يافت، اما مانند بسياري از افسران جوان مبالغي قرض بالا آورد. يكي از خويشاوندانش در لندن برايش 200 پوند پول فرستاد، اما برادرش جلو ارسال آن وجه را گرفت تا شايد ملكوم قدري سختي بكشد و قدر پول را بداند.

ملكوم پس از مدتي اقامت در هند، تصميم گرفت آداب و سنن و زبان‌هاي شرقي را بياموزد.

او در محاصره «سر ينگا پاتام» در سال 1792 شركت داشت و لياقت زيادي به خرج داد و نشان لياقت گرفت. ملكوم از اوقات فراغت خود در هندوستان، با آن آب و هواي گرم و وحشتناك شرجي اغتنام فرصت كرد و چون زبان پارسي در آن زمان، زبان قاره‌اي هند بود، تصميم به آموختن آن گرفت. پس از يكي دو سال، زبان فارسي را در حد مطلوب آموخت. لرد كورن واليس، فرمانفرماي هندوستان او را به سمت مترجم فارسي يك هنگ انگليسي گماشت كه در خدمت يك شاهزاده بومي هندي بود.

ملكوم با تسلط به زبان فارسي، تغيير و تحولي در ارتش هند بريتانيا و نيز كمپاني هند شرقي پديد آورد و موجب شد كه آموختن زبان قاره‌اي فارسي را كه در بخش وسيعي از آسيا مردم به آن آشنا بودند، جزو كارهاي اساسي خود قرار دهد. تسلط ملكوم به زبان فارسي گشاينده راه‌ها و دروازه‌هاي بسته بسياري از كاخ‌ها و قصور مهاراجه‌ها و نواب مسلمان هند به روي او بود. زبان فارسي، زبان فرهنگي و ديپلماتيك آن دوران بود و شاعران و سخنوران از دهلي تا استانبول به آن شعر مي‌گفتند و كتاب مي‌نوشتند.

ملكوم در سال 1795 سفري كوتاه به ميهنش كرد و در بازگشت از انگلستان خدمات بهداشتي مفيدي در هيئت نظامي ژنرال كلارك در دماغه اميد نيك انجام داد. دولت مَدرَس، يعني دولتي كه از سوي كمپاني هند شرقي انگليس تأسيس شده بود، او را مورد قدرداني قرار داد و وي به سمت منشي يا دبير فرمانده كل قواي كمپاني هند شرقي منصوب شد.

در سال 1797 به درجه سرواني (كاپيتاني) ارتقا يافت و از آن زمان تا سال 1799، خدمات مهمي انجام داد. اين دوره با سقوط شهر «سرينگا پاتام» كه در آنجا لياقتش را نشان داد، به پايان رسيد.

در اين زمان شورش «تيپو صاحب» يكي از مهاراجه‌هاي استقلال‌طلب هند و نيز قيام زمان شاه، فرمانرواي كابل، مشكلاتي براي دولت هند شرقي بريتانيا ايجاد كرده بود. ملكوم به اتفاق كاپيتان مونرو (سرتامس مونرو)، عضو هيئت عالي‌رتبه‌اي براي استقرار دولتي جديد و فرمانبردار در ايالت ميسور mysore شد.

سياست كمپاني هند شرقي بلعيدن ايالات هند يكي پس از ديگري يا از راه دادن قرض به مهاراجه‌ها و نيز نواب مسلمان يا اعزام لشكريان جنگجو بود كه به تدريج با استفاده از اختلافات مذهبي و نژادي و زباني و قوميتي اقوام مختلفي كه در شبه‌قاره هند زندگي مي‌كردند، دست به استخدام سپاهيان هند و مسلمان و گورخا، پنجابي و بنگالي و سيك‌هاي هند نيز مي‌زدند.

در همين سال (1799) است كه لرد ولزلي (wellesly)، فرمانفرماي هندوستان او را براي انجام مأموريتي بسيار مهم به كشور ايران اعزام داشت. در اين زمان پادشاه جديد ايران، فتحعلي‌شاه قاجار، بر تخت سلطنت نشسته بود.

جان ملكوم بر اثر انجام مأموريت‌هاي مختلف در ايالات هند به يك ديپلمات ورزيده تبديل شده و علاوه بر زبان‌هاي انگليسي و فرانسوي، آگاهي او به زبان فارسي كه در هندوستان اغلب مهاراجه‌ها و نواب، آن زبان را مي‌دانستند و فارسي‌زبانان را عزيز مي‌داشتند، رمز موفقيتش بود.

وي به ايران اعزام شد و دو معاهده بسيار مهم، يكي سياسي و دومي تجاري با دولت ايران منعقد كرد و در ماه مه 1801 به بمبئي (اين شهر امروز مامبي خوانده مي‌شود) بازگشت.

علت اعزام جان ملكوم جوان به ايران، قدرت گرفتن زمان شاه، پادشاه كابل بود. زمان‌شاه به سرحدات شمال غربي هند حمله و خساراتي متوجه پادگان‌هاي كمپاني هند شرقي مي‌كرد. در همان اوان يك فرمانرواي محلي هندو به نام تيپو صاحب با فرانسويان تماس‌هايي برقرار كرده و در نظر داشت با كمك آنان، انگليسي‌ها را از هند بيرون كند.

تيپو صاحب كه نامش در تاريخ استقلال‌طلبي هنديان درخششي چشمگير دارد، با زمان‌شاه روابط دوستانه برقرار كرده و او را براي حمله به پنجاب و تصرف آن ايالت تحريك مي‌كرد.

لرد ولزلي در آن زمان اوصاف آغامحمدخان قاجار را شنيده بود و آگاهي داشت كه ايرانيان در هندوستان و سرزمين‌هاي بين ايران و هند صاحب نفوذ و اعتبار زيادي هستند. او يك نفر بازرگان ايراني به نام مهدي علي خان را كه به تابعيت هند درآمده بود، استخدام كرد و به او فرمان داد به ايران رفته و به حضور فتحعلي‌شاه برسد و او را وادارد عليه زمان‌شاه، پادشاه كابل قشون‌كشي كند.

لرد ولزلي شنيده بود فتحعلي‌شاه به سكه‌هاي زر، انواع جواهر و هداياي نفيس علاقه زيادي دارد. از اين رو مهدي علي‌خان را با وجوه كلان و سوغاتي‌هاي گران‌بها و انواع كالا، پارچه‌ و جواهرات به ايران اعزام داشت. دم گرم مهدي علي‌خان به‌گونه‌اي در فتحعلي‌شاه تأثير بخشيد كه فتحعلي‌شاه در سال 1214 هـ . ق / 1800 ميلادي به خراسان لشكر كشيد و از كنار شهر هرات، يكي از مراكز خراسان آن زمان گذشت و خود را به مرزهاي سرزمين كابل كه مستقل از ايران بود، رساند. زمان شاه براي دفاع از سرزمين كابلستان در مقابل قشون فتحعلي‌شاه، قواي خود را از مرزهاي هندوستان فرا خواند، اما در جنگ با قشون ايران چندان پايداري نكرد و از قندهار به هرات گريخت. در اين قشون‌كشي بي‌فايده، فتحعلي‌شاه آلت‌دست كمپاني هند شرقي و هداياي مهدي علي‌خان شد و هيچ فايده‌اي نبرد؛ برعكس كمپاني هند شرقي موقتاً از خطر تجاوز سپاه زمان شاه نجات يافت و ايران به هزينه خود امنيت كمپاني را تضمين كرد!!!

در سال 1800 ميلادي، پل اول، تزار روسيه و ناپلئون، كنسول اول جمهوري فرانسه تصميم گرفته بودند مشتركاً به هندوستان حمله‌ور شوند، اما ديپلمات‌هاي انگليسي در گروهي از ژنرال‌‌ها و اشراف روسيه نفوذ يافتند و آنان را واداشتند در يك كودتاي بي‌سروصدا وارد خوابگاه پل اول شده او را به قتل برسانند و پسرش الكساندر اول را به جانشيني او برگزينند.

با كشته شدن پل اول پسر كاترين، طرح فرانسوي- روسي اعزام نيروهاي دو كشور به هندوستان به دست فراموشي سپرده شد. تزار الكساندراول برخلاف پدرش سياستي كاملاً هوادارانه به نفع انگلستان در پيش گرفت. در اين زمان بود كه مهدي علي‌خان، اولين فرستاده كمپاني هند شرقي در بازگشت از تهران با كاپيتان ملكوم كه براي انجام اولين مأموريت خود در ساحل ايران در بوشهر پياده شده بود، مواجه شد و به گفت‌وگو نشست.

ملكوم اطلاعات لازم را از مهدي علي‌خان دريافت داشت. ملكوم آگاه شد فتحعلي‌شاه فرد خوشگذران، ثروت‌اندوز، كم‌اطلاع از اوضاع دنيا، لئيم، جاه‌طلب و خيالباف است كه آرزو دارد حدود متصرفات ايران را به دوران نادرشاه برساند. او در برابر جواهر، زن، خوراك‌هاي گوارا، موسيقي و استراحت و سواركاري و شكار بي‌تاب و بي‌قرار بود. هنوز عده همسران او به رقم يك‌صد نرسيده بود، اما در نظر داشت هزار زن بگيرد و اين خواست خود را تا زمان مرگش در 1250 هـ . ق برآورده كرد.

فتحعلي‌شاه در حقيقت يك خان محلي بود كه هوشمندي و قدرت و نبوغ عمويش آغامحمدخان بي‌رحم و قسي‌القلب و اينكه خواجه قاجار نمي‌توانست صاحب فرزند شود، او را پس از كشته شدن ناگهاني آغامحمدخان در كنار قلعه شوشي به تاج و تخت ايران رسانده بود.

مأموريت ملكوم تشويق فتحعلي‌شاه به سركوب افاغنه و دريافت تعهداتي از شاه ايران عليه فعاليت فرانسويان در ايران بود كه از دوران سلطنت آغامحمدخان با اعزام اوليويه و برونير، دو ديپلمات فرانسوي كه ظاهراً براي گياه‌شناسي و مطالعه درباره گياهان به ايران آمده بودند و مي‌كوشيدند جاي پايي در ايران براي سياست حمله ناپلئون بناپارت (كه هنوز به مقام كنسول اولي نرسيده بود) به هند باز كنند.

حاج ابراهيم‌خان اعتمادالدوله، صدراعظم، كمك زيادي به سرجان ملكوم كرد. او هداياي قيمتي و وجوه زيادي بين درباريان پخش كرد و به شاه نيز هداياي قابل توجهي داد.

در معاهده سياسي، شاه ايران پذيرفت امير افغان را از حمله به متصرفات هند شرقي بازدارد و اگر او زير بار نرفت، با وي پيمان صلح نبندد و دولت هند انگليس نيز تعهد مي‌كرد هر زمان دولت ايران مورد حمله افغان‌ها قرار گيرد، يا دولت فرانسه درصدد تجاوز به ايران برآيد و دولت بريتانيا اسلحه و مهمات لازم به دولت ايران تسليم دارد. در 12 شعبان 1215، فتحعلي‌شاه با صدور فرماني اين معاهده را توشيح كرد. اين تأييدنامه در 27 ژانويه 1801، صادر شد.

ماجراهايي كه گذشت قبل از آغاز روابط ايران و فرانسه و اعزام فرستادگان فرانسوي به ايران در سال 1804 ميلادي بود.

سروان جان ملكوم از موفقيت خود بسيار خشنود بود. شاه به حكام و صاحب‌منصبان و مأموران بنادر و گمرك‌هاي ايالات فارس و خوزستان دستور داد از ورود و اقامت فرانسويان در خاك ايران جلوگيري كنند. و حتي اگر فرانسوياني در بنادر و سرحدات ايران حضور دارند، موجبات اخراج آنان را فراهم آورند.

در مورد افغان‌ها نيز دستورهاي مؤكدّي از سوي شاه صادر شده بود. در حقيقت شاه ايران بدون علت عليه افغان‌ها كه با دولت انگلستان در مورد سه ايالات هند درگيري داشتند، موضع‌گيري كرد. به نظر مي‌رسيد اعتمادالدوله، حاج ميرزا ابراهيم‌خان كلانتر، صدراعظم چشم‌روشني قابل توجهي از كاپيتان جان ملكوم دريافت داشته بود. ملكوم در عين حال فتحعلي‌شاه را كه اطلاعات كمي از اوضاع و احوال دنيا داشت، بدون اينكه خود ملكوم بخواهد، از اهميت موقعيت جغرافيايي ايران آگاه ساخت.

ولزلي پس از آگاهي از گزارش ملكوم و موفقيت او، وي را مورد قدرداني قرار داد و خدمات او مورد توجه دولت هند شرقي قرار گرفت. شغل تازه وي دبير خصوصي نماينده پادشاه بريتانيا در هند بود. در ژانويه 1802 وي به درجه مِيجري (سرگردي) ترفيع يافت.

در اين زمان اتفاق عجيبي افتاد. سفير اعزامي ايران به هندوستان كه پس از امضاي معاهدات سياسي- تجاري به هندوستان اعزام شده بود، در سال 1217 هـ . ق (1802)، با تشريفات زياد وارد هند شد و به او اقامتگاه مجللي واگذار شد. عده‌اي از نگهبانان ايراني كه همراه سفير به هند عزيمت كرده بودند، در اطراف محل اقامت سفير در ساعات بيكاري با تفنگ، پرندگان روي درختان نظير گنجشك و قناري و بلبل را هدف‌گيري كرده به محض تمرين و نشان دادن مهارت خود، آن پرندگان را با گلوله مي‌زدند و مي‌كشتند. گروهي از سپاهيان هندي كه به عنوان محافظ تشريفاتي سفير ايران، ميرزا خليل‌خان قزويني در آن خانه حضور داشتند، چون در آيين هندوان كشتن حيوانات جايز نيست و گناه شمرده مي‌شود، به اين حركت نگهبانان سفير كه از افراد چريك و غيرنظامي بي‌انضباط بودند، اعتراض كردند. مرافعه و مناقشه تبديل به منازعه شد و چند تن از طرفين بر اثر تيراندازي يا ضربت سرنيزه از پاي درآمدند. ميرزا خليل خان قزويني با شنيدن صداي گلوله‌ها متوحش شد و از عمارت بيرون آمد و سعي كرد محافظان خود را از درگيري باز دارد، اما موفق نشد و در همين اثنا يكي از سپاهيان هندي كه خون جلوي چشمانش را گرفته بود، عمداً يا سهواً سينه ايلچي ايران را هدف قرار داد و گلوله‌اي شليك كرد كه به سينه سفير خورد و او درجا به قتل رسيد.

در اين لحظات بود كه فرمانده انگليسي گارد هندي محافظ سفير ايران، خود را به محل حادثه رساند و به سپاهيان هندي دستور خاتمه درگيري داد و اعضاي هيئت سفارت ايران متوجه شدند سفير ايران به قتل رسيده و هيئت بدون سرپرست مانده است.

بي‌انضباطي تفنگداران ايراني كه فقط براي بازي و سرگرمي تيراندازي به سوي پرندگان روي شاخه‌هاي درختان را آغاز كرده و به تذكرات مكرر صوبه‌دار (فرمانده جزء) سپاهيان هندي توجهي نشان نداده بودند، گواه خوبي براي نشان دادن زحمت‌ها و تلاش‌هاي عباس‌ميرزا در جهت ايجاد يك ارتش منضبط و با نظم است كه متأسفانه همفكران و همراهان او معدود بودند و طي جنگ‌هاي ايران و روسيه بارها همين بي‌انضباطي و خودسري باعث بروز شكست‌هاي بزرگي شد.

پس از قتل سفير ايران در هندوستان، دولت هند انگليس خون‌بهاي قابل توجهي به مبلغ پنج هزار تومان براي خانواده ميرزا خليل خان و نيز براي جلب رضايت دولت ايران، با يك هيئت مخصوص عرض تسليت به ايران اعزام داشت. سرجان ملكوم كه درجه سرگردي داشت، در رأس اين هيئت به ايران اعزام شد. مأموريت او فراهم آوردن مقدمات لازم براي تجديد سفارت هندبريتانيا در ايران بود. در اين زمان دولت انگلستان نيز سر هارفورد جونز، سركنسول انگلستان در بصره را به عنوان وزير مختار به ايران اعزام داشته بود.

مناسبات ايران و بريتانيا در اين دوران كه قبل از آغاز نفوذ دولت فرانسه در ايران است، بسيار گرم و صميمانه بود و سرجان ملكوم و سرهارفورد جونز با توزيع هدايا و وجوه فراوان، عده زيادي از دولتمردان ايراني را در زمره طرفداران سياست انگليس در ايران درآوردند. اما در مورد كمك نظامي به ايران در برابر يورش‌هاي قواي روسيه، انگليسي‌ها فقط وعده مي‌دادند و كاري نمي‌كردند.

سرهارفورد جونز خود را نماينده تام‌الاختيار دولت انگلستان در ايران مي‌دانست و از حضور سرگرد ملكوم به عنوان نماينده تام‌الاختيار كمپاني هند شرقي در كنار خود ابراز ناراحتي مي‌كرد و اعزام ملكوم به ايران را امري زائد مي‌شمرد و اين دو با هم به مناقشه و مشاجره مي‌پرداختند. حق‌تقدم در دربار ايران مهم‌ترين نكتة مورد اختلافِ دو فرستاده بود. سرانجام ملكوم به بمبئي بازگشت و چون پول‌هاي زيادي به درباريان داده و هداياي او هزينه زيادي برداشته بود، مورد توبيخ و سرزنش قرار گرفت.

دولت ايران مدتي در انتظار وعده‌هاي دولت انگلستان كه دولت كمپاني هند شرقي انگليس نماينده تام‌الاختيار آن بود، ماند و چون در اين زمان يعني سال 1220 هـ . ق (1805 ميلادي) حملات سپاهيان روسيه شدت يافته بود، ميرزا عيسي بزرگ قائم‌مقام، وزير عباس ميرزا به دستور شاه و وليعهد نامه‌اي به سر هارفورد جونز بريجز
Sir Harford Jones نماينده سياسي (كاردار) دولت بريتانيا در بغداد نوشت و مفاد قراردادهاي منعقده را به او تذكر داد و خواهان كمك نظامي بريتانيا شد. نماينده بريتانيا نامه‌اي به لندن ارسال داشت و به فرستاده وزير وليعهد گفت موضوع را به پايتخت انگلستان اطلاع داده و بايد منتظر وصول جواب باشد.

نماينده دولت بريتانيا به موضوع تعهد دولت خود مبني بر كمك به ايران در مقابله با افغان‌ها اشاره‌اي نكرد، زيرا تيپو صاحب كشته شده و زمان شاه نيز ديگر خطري براي هند شرقي محسوب نمي‌شد. در مورد بند 5 و 6 قرارداد، دولت انگلستان مي‌توانست متعذر به اين دستاويز شود كه قرار بوده هرگاه دولت فرانسه خواست در كرانه‌ها و بنادر ايران قوا پياده كند، انگليس به كمك ايران خواهد شتافت و دولت انگلستان تعهدي درباره دفاع از ايران در برابر نيروهاي روسيه نكرده است.

دولت ايران كه از جانب انگلستان هيچ كمكي مشاهده نكرده بود، در اين زمان به دو اقدام سياسي دست زد. اول اينكه به منظور اتمام حجت به دولت هند شرقي انگليس، محمدنبي‌خان قزويني را كه از خويشاوندان ميرزا خليل خان قزويني، سفير سابق و مقتول ايران در كلكته بود، به هندوستان فرستاد، ولي مذاكرات ميرزا نبي‌خان به جايي نرسيد و دولت بريتانيا و دولت هندوستان درخصوص كمك به ايران هيچ قولي ندادند.

هم‌زمان، دولت ايران به شرحي كه در سطور و فصول قبلي نوشته شد از طريق كشيش كليساي او چميازين و آشنايي او با كشيشان ارمني در حلب كوشيد توجه ناپلئون بناپارت را به ايران جلب كند.

وقتي سر هارفورد جونز از ورود ژوبر نماينده دوم ناپلئون به ايران آگاه شد، نامه‌اي به ميرزا بزرگ قائم‌مقام نوشت و در متن آن نامه ايرانيان را از دوستي با فرانسه و پذيرفتن كمك نظامي آن دولت بر حذر داشت. سرهارفورد جونز تا توانست از فرانسويان بدگويي كرد و اعلام داشت از آنان كاري براي دفاع از ايران در برابر حملات روسيه ساخته نيست، فرانسويان براي برهم زدن مناسبات پادشاه انگلستان و پادشاه ايران راهي اين كشور دوردست شده‌اند. آنان قادر به كمك به دولت ايران نيستند، زيرا بايد از خاك آلمان و اروپاي شرقي و متصرفات عثماني و خاك روسيه عبور كنند. از طريق دريا نيز به علت دوري فوق‌العاده، ساخت و نياز به عبور ناوگان فرانسوي از تنگه اميدنيك، فرانسه قادر نيست كمك نظامي و اسلحه به ايران ارسال دارد.

سر هارفورد جونز يا نمي‌دانست يا خود را به بي‌اطلاعي مي‌زد كه فرانسه قادر است از طريق عثماني راه ترابوزان، ارزنه‌الروم، هيئت نظامي- سياسي خود را اعزام دارد. از سوي ديگر فرانسه داراي مستعمراتي در اقيانوس هند مانند جزيره موريس بود كه ناوگان فرانسوي مي‌توانستند در آنجا پهلو بگيرند.

سر هارفورد جونز در يك مورد پيشگويي درستي كرده بود و آن اينكه فرانسويان پس از مدتي وعده‌هاي خود را فراموش كرده ايران را به حال خود رها خواهند كرد.

خسرو معتضد

 

 
امتیاز دهی
 
 

بيشتر

نسخه قابل چاپ
تعداد بازديد اين صفحه: 3477