مقالات و مصاحبه ها
ferdosi
شنبه 25 شهريور 1391 شاهنامه دفاع مقدس (2)

شاهنامه دفاع مقدس (2)

وقتي چند روزي به مسافرت مي‌رويم، طولي نمي‌كشد كه دلمان براي عزيزانمان پرمي‌كشد. با پايان گرفتن جنگ و بازگشت اسرا (1359 تا 1369) بود كه آرامش به كشور بازگشت و خاطرات جنگ در محافل بازگو مي‌شد؛ اما از سال 1369 تا 1377 يك نفر هنوز مقاومت مي‌كرد. گفتنش هم خيلي سخت است؛ 6410 روز اسارت، 17 سال جدايي از عزيزان و دور ماندن از ميهن در غربت و بي‌كسي و بي‌خبري و پايداري براي ايران و شكنجه شدن براي زنده نگه‌داشتن ظهر عاشورا. شهيد سرلشكر خلبان حسين لشكري مردي است براي تمام تاريخ پايداري كشورمان. او نشان داد كه يك نظامي تا زنده است سرباز است. در تمام لحظات اسارتش دشمن را به زانو درآورد و درس ايمان و مقاومت، آزادي و آزادگي را براي هميشه به يادگار گذاشت؛ براي تك‌تك سربازان وطن كه به دنبال چراغ راهنمايي در زندگي هستند تا گم نشوند. حسين عاشق بود مثل مولايش و اين روزها به سالروز اسارت اين عقاب آسمان آبي ايران نزديك مي‌شويم.

قزوين و قريه‌ زيدآباد، همان جايي است كه او به دنيا آمد؛ در آخرين روزهاي سال 1331. ديپلم را در همان شهر گرفت و از همانجا به خدمت سربازي رفت و در همان سال‌ها عشق به پرواز را در خود يافت. سال 1354 عازم آمريكا و بعد از بازگشت به پايگاه دوم شكاري تبريز منتقل شد.

فصل چيدن انگور در باغ‌هاي زيدآباد آن‌قدر زيباست كه انسان و خيالش را به پرواز درمي‌آورد. حسين براي برداشت محصول به كمك پدرش رفته بود كه خبر آماده‌باش را شنيد. پسرش (علي‌اكبر) را بوسيد و او را به آغوش همسرش سپرد. موقع خداحافظي بود و چشمان اشكبار زني فداكار و وفادار.

روز 27 شهريور 1359- هواپيما با سرعتي حدود 900 كيلومتر بر ساعت عمليات را آغاز كرد. روي هدف كه رسيد، ديگر جايي براي نفس كشيدن دشمن نماند. تانك‌ها و نفربرهاي دشمن كه استتار شده بودند و افرادشان زير شليك‌هاي حسين منهدم مي‌شدند، در يك لحظه 76 راكت بر روي سرشان ريخته شد كه آمده بودند آرامش را از ايران بگيرند.

هواپيمايش مورد اصابت قرار گرفت و دماغه‌اش در حالت شيرجه بود و با گفتن شهادتين دسته پرش را كشيد و اين آغاز سال‌هاي تنهايي او بود.

1359 تا 1377، از اين زندان به آن زندان، شلاق و شكنجه در سلول كوچكي كه سقف و پنجره‌اش مسدود بود و نمي‌توانست شب و روز را تشخيص دهد. در اين دخمه‌ها خلبانان پرشكسته‌اي در چنگال دژخيمان بعثي اسير بودند كه به صورت وحشيانه و ناجوانمردانه شكنجه مي‌شدند. چه روزها و شب‌هايي را در اسارت گذراند، سختي‌هايي را تحمل كرد كه گفتنش فقط يادآور مردانگي و دليري است. روزهايي كه نه برق بود، نه آب و نه غذاي خوب. بهداشت روز به روز بدتر مي‌شد. وجود لاشه حشراتي مانند زنبور، مگس و سوسك در ظرف غذا كاملاً عادي بود. فروردين سال 1377 وقتي به مرز ايران رسيد، رو به يكي از كارشناسان صليب سرخ گفت: چنانچه در فاصله دو مرز كشته شدم، جسدم را به كشورم تحويل دهيد. سال‌هاي جدايي اين افسر هميشه قهرمان پر از خاطرات خواندني است.

كتاب 6410 با بياني شيرين و شيوا به روايت اين روزها پرداخته است.

پيش چشمم لاله خندان مي‌شود             چشم من جاي شهيدان مي‌شود

از زمانه دور مي‌گردد دلم                         قاب عكس نور مي‌گردد دلم

كاش مي‌شد ماند و از اينجا نرفت              سوي آن شهر پر از غوغا نرفت

كاش مي‌شد كنج دنج خاكريز                             چشم خواب‌آلود مي‌شد اشك ريز

آه آن فوج كبوتر رفته‌اند                                     آه سربازان بي‌سر رفته‌اند

لاله‌اي ديدم غريبانه به دشت                             لشكري در ياد من زآنجا گذشت

تنظيم: محمد بداقي

 

منبع: كتاب 6410

نشر آجا- سازمان عقيدتي سياسي آجا

شعر: سرهنگ صالح افشار تويسركاني

 
امتیاز دهی
 
 

بيشتر

نسخه قابل چاپ
تعداد بازديد اين صفحه: 3297