مقالات و مصاحبه ها
zahirnejad
يكشنبه 26 شهريور 1391 ايستاده در برابرباد نگاهي به رمان «سرباز وطن» نوشتة «محمد علي گوديني»

ايستاده در برابرباد

نگاهي به رمان «سرباز وطن» نوشتة «محمد علي گوديني»

امير سرلشگر ظهيرنژاد كه بود؟

سرلشگر ظهير نژاد، در سال 1333 و پس از فارغ‌التحصيلي از دانشكدة افسري، با درجة ستوان‌دومي در لشكر 17 اروميه مشغول به‌كار مي‌شود. او به علت وظيفه‌شناسي و نظم پله‌هاي ترقي را خيلي سريع طي مي‌كند اما در عين حال به دليل تدين و ايستادگي در برابر تخلفات،‌ مورد حسادت و بدخواهي بعضي از همكاران و فرماندهان ارتش قرار مي‌گيرد. سرانجام پس از بيست‌‌ويك سال خدمت، در سال 1355 با درخواست بازنشستگي وي با درجة سرهنگ دومي موافقت مي‌شود.

با پيروزي انقلاب و اعدام تعدادي از فرماندهان طاغوتي و فرار عده‌اي ديگر از فرماندهان ارتش، ‌سرهنگ دوم پياده قاسمعلي ظهيرنژاد بار ديگر به خدمت فراخوانده مي‌شود و با يك درجه ترفيع، به فرماندهي لشكر 7 اروميه منصوب مي‌شود. آن روزها، بخش‌هاي جنوبي آذربايجان‌شرقي، جولانگاه نيروهاي ضد انقلاب شده و پادگان‌هاي ارتش هم از دست‌درازي اين نيروها در امان نمانده بود. سرهنگ ظهير نژاد با توجه به سابقة خدمت در لشكر 7 اروميه توانست در مدتي كوتاه انضباط و آرامش را به اين لشكر بازگرداند و همين‌طور نيروهاي ارتش را در سازماندهي نيروهاي داوطلب و آموزش نيروهاي سپاه پاسداران به‌كار گيرد.

با شروع تجاوز عراق و آغاز جنگ، مسئوليت‌هاي بزرگ‌تري برعهدة ظهيرنژاد گذاشته شد و با ارتقا به درجة سرتيپي، به سمت سرپرستي ژاندارمري، ‌فرماندهي نيروي زميني ارتش و سپس رياست ستاد مشترك ارتش منصوب شد و تا پايان جنگ، در خدمت باقي ماند.

امير ظهيرنژاد در مقاطع حساسي چون شكستن حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر نقش سرنوشت‌سازي را در فرماندهي جنگ بر عهده داشت. او هميشه و در هر مسئوليتي كه بوده، خود را « سرباز وطن» مي‌خواند و به همين دليل داستان زندگي او هم «سرباز وطن» نام گرفته است. سرانجام امير سرلشكر ظهيرنژاد در بيست‌ويكم مهرماه 1378 چشم از اين جهان فرو بست و به هم‌رزمان شهيدش پيوست.

 

دربارة كتاب

وفاداري كامل كتاب به واقعيت، خلق شخصيت‌هاي فرعي جذاب در كتاب كه بخش مهمي از روايت داستان با حضور آنان مي‌گذرد و همچنين جذابيت وقايعي كه در طول داستان اتفاق مي‌افتد، از نقاط مثبت اين رمان است. روايت مقاطع حساس و پرحادثه‌اي از تاريخ معاصر ايران چون وقوع انقلاب اسلامي، ناآرامي‌هاي غرب كشور و همين‌طور جنگ‌تحميلي، باعث شده است كه خواننده با آغاز مطالعه كتاب، ديگر نتواند آن را زمين بگذارد و تمام آن را با اشتياق و در يك نوبت مطالعه كند.

نويسندة «سرباز وطن»، برش‌هايي از زندگي قهرمان داستان را انتخاب كرده است تا از خلال آن زندگي او را روايت كند. شايد بتوان مهم‌ترين مشكل كتاب را حجم كم آن دانست كه باعث شده است نويسنده گذري بسيار سريع بر زندگي شخصيت اصلي خود داشته باشد. به‌عنوان مثال، از مجموع فعاليت‌هاي نظامي امير ظهيرنژاد در دوران پس از انقلاب، حتي يك نمونه هم به تشريح بيان نشده است و به شكلي خيلي گذرا مطرح شده است كه خواننده را در حسرت دانستن بيشتر از وقايع جنگ و زندگي او مي‌گذارد. به نظر مي‌رسد حجم واقعي زندگي‌نامة امير ظهير نژاد بايد در حدود هزار صفحه مي‌بود اما كتاب فعلي تنها 143 صفحه دارد. همين موضوع باعث منسجم نبودن روايت كتاب هم شده است.

نكتة ديگر، روش مستقيم نويسنده در ارائه اطلاعات است كه از ظرافت داستان كاسته است. نويسنده به‌علت آنكه فرصت لازم براي شرح اتفاقات را نداشته، ناچار شده پاره‌اي از اين اطلاعات را از زبان شخصيت‌هاي داستان و يا حتي داناي كل (راوي داستان) به شكل مستقيم به اطلاع مخاطب برساند كه لطف چنداني ندارد و از قالب داستان بيرون زده است.

همچنين، نويسنده به جاي انتخاب برش‌هاي پرحادثه و پركشش، برش‌هايي را انتخاب كرده است كه از خلال آنها اطلاعات بيشتري به خواننده منتقل شود كه اين هم از جذابيت كتاب كاسته است.

در ادامه، بخش منتخبي از كتاب را كه مربوط به دوران جواني سرلشكر ظهيرنژاد است مي‌خوانيم:

سروان ظهيرنژاد در يك نگاه، تأثير و نفوذ عميقِ سرما را در چهره استوار هم مشاهده كرد. اول نگاه مصمم‌اش را به چشم‌هاي استوار دوخت، بعد با همان اراده قاطع، انگشت اشاره‌اش را گرفت رو به كوه، جاهايي كه كمر سنگ‌ها، از دلش سر بيرون آورده بود و از همان لحظه، با سرسختي رو به فرمانده گردان و اراده‌اش چنگ و دندان سخت نشان مي‌داد. فرمانده رو كرد به استوار زاكان‌زاده.

- سربازهاي گردان را به خط كنيد. بگوييد بيل و كلنگ بردارند. در فاصله‌هاي مناسب، خودت نقاطي را تعيين مي‌كني و دستور مي‌دهي هر چهار سرباز، يك اتاقك با ابعاد و ارتفاع مناسب براي خودشان در دل تپه حفر كنند. نگاه استوار بي‌اراده گشت رو به كوه. از چهره‌اش پيدا بود از اول كار، ابهت و سرسختي كوه برداشته بودش. سروان محكم‌تر از قبل گفت: «همين‌طور دست روي دست بگذاريم و كاري انجام ندهيم، در اين اردوگاه‌ بايد تلفات هم بدهيم»...

... در كمتر از پنج دقيقه، سربازهاي گردان با بيل و كلنگ آماده شده بودند و زير نظر استوار و گروهبان‌ها، در فاصله‌هايي كه معيّن شده بود، دل سنگي تپه يخ‌زده را آماج ضربه‌هاي بي‌وقفه و محكم بيل و كلنگ كردند. چند دقيقه از كار حفره كني گذشته بود كه ديگر هيچ سربازي از سرما نمي‌لرزيد. اين سوي تپه، سروان ظهير نژاد در مقابل چادر فرماندهي روبه كوه ايستاده بود و از صداي ضربه‌هاي بيل و كلنگ سربازهاي گردان بر دل سنگ كوه، همانند مراسم سان و رژه، احساس لذت و آرامش مي‌كرد. حالا به عوض نيش سرما، اين ضربه‌هاي كلنگ سربازان بود كه گله به گله، سطح يخ‌زده تپه سنگدل را مي‌شكافت و گرماي مطبوعش را به جان سربازان مي‌نشاند.

... سربازها خسته، اما پرنشاط و با روحيه، جلو حفره‌ها ايستاده بودند به تماشاي اجراي مراسم شامگاه كه چهار سرباز و يك سرجوخه، به نمايندگي كل گردان، پرچم را پايين كشيدند. از ميدانگاهي اردوگاه، هر كس نگاهش مي‌افتاد به كوه، دهانه ده‌ها حفره را مي‌ديد كه از درون به اتاقكي شبيه بود. هر حفره، با ظرفيت چهار تا شش سرباز، از شيب تپه، رو به محوطه اردوگاه لبخند مي‌زد.

... از دوردست صداي خودرو آمد. از سر و صداي سربازها، نگاه سرجوخه رو به سمتي كه صداي خودرو آمده بود، گشت. سربازهاي دسته‌اي كه در پناه يك برآمدگي كوچك بودند،‌ در زمان راحت‌باش، مشغول نرمش بودند كه با شنيدن صدا، ايستادند به تماشا. نگاه مي‌كردند به دو دستگاه جيپي كه آرام آرام به سمت اردوگاه پيش مي‌آمدند. جيپ‌ها از همان راهي مي‌آمدند كه كاميون‌هاي گردان، هفته قبل، نيروها را از پادگان آورده بودند. راه ناهموار بود و پستي و بلندي‌هاي زيادي داشت و پر بود از دست‌انداز‌هاي كوچك و بزرگ. جيپ‌ها، گاه در پستي‌هاي بزرگ،‌ ازديده‌ها ناپديد مي‌شدند، اما پس از لحظه‌اي، دوباره پوزه‌شان مقابل نگاه سربازها پديدار مي‌گشت. سرنشين‌هاي جيپ‌ها، ‌در محوطه اردوگاه، تنها از وجود كاميون‌ها و سربازان در حال آموزش و دود رقيق آشپزخانه صحرايي،‌ متوجه اردوگاه شده بودند. جيپ‌ها نزديك كاميون تداركات گردان، متوقف شدند. افراد سرنشين با نگاه‌هاي هاج و واج‌شان، پياده شدند. از لحظه ورود، تعجب از نگاه‌شان مي‌باريد. استوار زاكان‌زاده، به‌عنوان سرگروهبان گردان به پيشواز ميهمان‌ها رفت و كنار جيپ اولي ايستاد به گفت‌وگو با تازه واردها. سروان ظهير‌نژاد داخل اتاق فرماندهي كه از همه حفره‌ها بزرگ‌تر بود، سرگرم كارهاي روزانه‌اش بود. استوار كه افراد را شناسايي كرده بود، همراه افراد تازه وارد راه افتاد رو به مقر فرمانده گردان. چند قدم مانده به مقر، حفره را نشان داد و گفت: «جناب سروان!‌ بفرمايين از اين طرف»...

... اعضاي گروه مستشاري كه در اتاق فرماندهي، با نوشيدن چاي داغ سرما را از تن به در كرده بودند، از آنچه ديده بودند و حس كرده بودند، نمي‌توانستند احساساتشان را پنهان نمايند و با بي‌قراري، مشتاق بازديد از بقيه حفره‌ها بودند. زمان صرف ناهار بود. سربازها مشغول صرف غذا بودند. اعضاي گروه، با اشتياقي كه براي بازديد داشتند، ‌رغبت چنداني براي خوردن ناهار نداشتند. سروان شيرزادي سرگروه مستشاري، هنگام بازديد از تك‌تك حفره‌ها، يك نگاهش به سنگر بود و يك نگاهش به چهره‌هاي رضايتمند سربازها. از آنها، درباره مدت زمان كنده شدن هر حفره مي‌پرسيد و از نحوه نظارت بركندن حفره‌ها و فرد ديگري كه حكم معاونت گروه را داشت، جواب سربازها را مي‌نوشت. نفر سوم به ديواره‌ها دست مي‌كشيد. گوشه زيلوها را بلند مي‌كرد و دست مي‌كشيد به كف زمين. از اينكه كف و ديواره حفره نمور نبود،‌ بيشتر تعجب مي‌كردند و راضي‌تر مي‌شدند.

... زمستان سال 1342 با سرمايي پر زورتر از هر سال، از راه رسيده بود. در كل لشكر، همه جا صحبت از طرح ابتكاري سروان قاسمعلي ظهيرنژاد ارشادي، فرمانده گردان 35 پياده تيپ 8 پياده سراب بود. لوح و نشان تقدير فرمانده لشكر كه پس از پايان اردو و گزارش گروه مستشاري، خطاب به سروان ظهيرنژاد فرستاده شده بود، روي ديوار اتاق فرماندهي گردان 35 نصب شده بود...»

نويسنده: مصطفي پور محمدي*

«سرباز وطن» نام هفدهمين كتاب از مجموعه داستان‌هاي دفاع مقدس است كه توسط انتشارات سازمان عقيدتي سياسي ارتش منتشر شده است. اين كتاب 143 صفحه‌اي، داستاني است بر اساس زندگي «امير سرلشكر قاسمعلي ظهيرنژاد ارشادي» يكي از فرماندهان دلاور و پرافتخار ارتش جمهوري اسلامي ايران.

 

 
امتیاز دهی
 
 

بيشتر

نسخه قابل چاپ
تعداد بازديد اين صفحه: 3093