ویژه نامه عروج آسمانی امیران شهید نیروی هوایی ارتش در سانحه هوایی پانزدهم دیماه 1373
yasini
شهيد سرلشگر خلبان سيدعليرضا ياسيني

  

آبادان شهري كوچك با مردمي بزرگ. آبادان جايي كه مي شد پيش بيني كرد كه روزي مورد تهاجم عراق قرار مي گيرد. آبادان مهد دليران و شيرمردان.

بهار بود و سالي جديد آغاز شده بود و خانواده ياسيني منتظر تولد فرزندي بودند كه خداوند او را در تاريخ 15 فروردين ماه 1330 به آنها بخشيد. نام او را «سيدعليرضا» گذاشتند.

سال ها پشت سر هم سپري مي شد و عليرضا روزبه روز بزرگ تر مي شد و هر روز به روز موعود نزديك مي شديم. بعد از طي شدن دوران طفوليت، عليرضا تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان مهرگان آبادان با موفقيت سپري كرد و درحالي كه خانواده اش در فقر و تنگدستي بسر مي بردند، تحصيلات متوسطه خود را با سختي در دبيرستان دكتر فلاح آبادن به پايان رسانيد.

حالا او جواني است 18 ساله كه روياي پرواز را در سر مي گذراند. پس باتوجه به علاقه شديدي كه به خلباني داشت، در سال 1348 وارد دانشكده خلباني نيروي هوايي شد و پس از گذراندان دوران مقدماتي پرواز با هواپيماهاي تي 33، به منظور گذراندن دوره تكميلي خلباني و پرواز با هواپيماهاي پيشرفته شكاري، به آمريكا اعزام شد. در مدت حضور در آمريكا دوره هاي آموزش پيشرفته خلباني را ابتدا با پرواز با هواپيماي تي 37 و سپس با پرواز با هواپيماي پيشرفته اف 4 با موفقيت كامل به پايان رسانيد و موفق به اخذ كارنامه خلباني با هواپيماي فانتوم گرديد.

پس از بازگشت به ايران، علي رضا با درجه ستوان دومي در پايگاه ششم شكاري نيروي هوايي در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمريكا ابتدا خلبانان در گردان هاي تاكتيكي تقسيم مي شدند و اكثر خلبانان شكاري مشغول تمرينات هوايي بودند. اين روند تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. شهيد ياسيني هم از اين قاعده مستثني نبود.

 

انقلاب اسلامي

سال 1357 با اوج گيري حركت انقلابي مردم، شهيد ياسيني هم عليرغم فشارهاي همه جانبه رژيم، با پخش اعلاميه در بين پرسنل متعهد دست به افشاگري زد و جزو خلباناني بود كه با انتقال هواپيماهاي اين پايگاه به پايگاه چابهار، مخالفت كرد. زيرا طبق اطلاعاتي كه به پايگاه بوشهر رسيده بود، قرار بود اگر اوضاع كشور بدتر شد هواپيماها به روي ناوهاي آمريكايي انتقال پيدا كنند كه تعدادي از خلبانان شجاع اين پايگاه از جمله شهيد ياسيني و شهيد طالب مهر با عنوان كردن اين نكته كه اين هواپيماها اموال بيت المال است، از اين كار سرپيچي كردند كه در نهايت هم با مقاومت خلبانان اين طرح منتفي شد.

با پيروزي انقلاب اسلامي و خروج مستشاران خارجي از كشور، كه به قول خود شهيد ياسيني بعضي از آنها حتي فرصت بستن چمدان هاي شان را نيز پيدا نكردند پرسنل متعهد نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران توانايي هاي خود را بروز دادند و نشان دادند كه از چه استعداد و نيروي علمي و عملي بالايي برخوردار هستند.

 

پرواز عشق او بود

سرتيپ خلبان روح الدين ابوطالبي

زماني كه در بوشهر با ايشان همكار شدم بخش اعظم پروازهاي جنگي اش را انجام داده بود.

هر چند اوصاف او را از زبان دوستان شنيده بودم و به عشق و علاقۀ وصف ناپذيرش نسبت به پرواز آشنا بودم ولي در مدتي كه تا پايان جنگ باقي مانده بود خود ديدم كه چگونه عاشقانه پروازهاي جنگي را انجام مي داد . خلباني شجاع و نترس بود كه از هيچ مأموريتي ، هراس به دل راه نمي داد.

هنگام عمليات چنان خونسرد بود كه گويي پروازي معمولي انجام مي دهد . به همين دليل در دوستان اين باور به وجود آمده بود كه هيچگاه ياسيني مورد هدف قرار نخواهد گرفت .

هرچندپروازهاي زيادي انجام داده بود اما هرگز نشد كه از زبان خودش درباره مأموريتهايش سخني بشنوم و يا اينكه از تعداد و چگونگي مأموريتهايش صحبت كند . اواخر جنگ بود كه به عنوان معاون عمليات پايگاه بوشهر برنامه ريزي كرده بودم تا پروازهايي را در منطقۀفاو انجام بدهيم . عراق براي باز پس گيري فاو دست به عمليات گسترده اي زده بود .هدف از اين پروازها زدن عقبۀ دشمن و نيروهاي كمكي آنان بود تا بلكه بتوانيم در پناه بمبارانهاي مكرر نيروهاي خودي را سالم برگردانيم تا اسير نشوند . يكي از خلبانان را در برنامه پروازي قرار دادم و پس از آن به ترتيب خلبانان بعدي را تعيين كرده بودم . حدود 10 دقيقه مانده به شروع نخستين پرواز شهيد ياسيني كه در آن موقع فرمانده پايگاه بود در حالي كه خود را به چتر و كلاه مجهز كرده بود وارد «آلرت» شد .

رو به من كرد و گفت: كي نوبت ماست ؟ گفتم : براي پرواز شما برنامه ريزي نشده مگر اينكه دستور بفرماييد!

در حالي كه مي خنديد ، گفت : بريم استارت بزنيم هواپيما را ببنيم بلديم يا يادمان رفته . اصرار ما براي جلوگيري از پرواز ايشان مؤثر نيفتاد و به طرف نخستين هواپيما كه آماده براي پرواز بود ، رفت و در چشم به هم زدني درون كابين قرار گرفت . اين عمل وي باعث روحيه گرفتن ساير دوستان پروازي شد . به گونه اي كه براي رفتن به مأموريت از هم سبقت مي گرفتند . در آن روز هر 10 دقيقه يك بار تعدادي از هواپيماها روانه منطقه مي كرديم . شهيد ياسيني در آن روز دوبار مأموريت جنگي انجام داد .

منبع:كتاب انتخابي ديگر

 

سرانجام 31 شهريور سال 1359 ساعت 45/13 دقيقه بعدازظهر، نيروي هوايي عراق با حمله همه جانبه به پايگاه هاي هوايي ايران، جنگ را آغاز نمود و اكثر پايگاه هاي هوايي ايران را بمباران كرد كه خوشبختانه خسارت وارده به آن شكل كه عراق فكر مي كرد، نبود.

در آن زمان شهيد ياسيني در پايگاه هوايي بوشهر مشغول به خدمت بود. بلافاصله بعد از بمباران پايگاه ها در بوشهر، غوغايي به پا بود و هركس شايعه اي را عنوان مي كرد. يكي مي گفت آمريكا حمله كرده است. ديگري عنوان مي كرد كه كودتا شده و ديگري هم مي گفت راديو همه چيز را مشخص مي كند.

شهيد ياسيني بلافاصله بعد از اين ماجرا، با مراجعه به گردان پرواز پايگاه به همراه تني چند از خلبانان اين پايگاه، مشغول طرح ريزي يك پاسخ مناسب مي شوند و در بعداز ظهر همين روز شهيد ياسيني به همراه تعدادي از خلبانان تيزپرواز پايگاه ششم شكاري، پاسخي دندان شكن به عراق مي دهند تا آنها متوجه اين نكته شوند كه نيروي هوايي ايران هميشه يك نيروي قدرتمند است.

در روز اول جنگ (يكم مهرماه1359) با توجه به دستوري كه از قبل براي انجام عملياتي گسترده داده شده بود، تعداد زيادي جنگنده بمب افكن اف 4 از پايگاه ششم شكاري به پرواز در مي آيند. شهيد ياسيني به همراه سرتيپ خلبان مسعود اقدام هدايت يكي از فانتوم ها شركت كننده در اين عمليات را برعهده مي گيرد. آنها در اين عمليات در آسمان شهر بغداد با مانورهايي زيبا، هواپيما را از لابه لاي ساختمان ها عبور مي دادند. روز بعد خبرنگاران خارجي گزارش دادند كه خلبانان ايراني با مهارت خاصي هواپيما را از بين ساختمان ها عبور مي دادند.

در تاريخ هفتم آذر سال 1359 شهيد ياسيني به همراه شهيدان بزرگوار سرلشكر خلبان شهيد عباس دوران، سرلشكر خلبان شهيد حسين خلتعبري و سرگرد خلبان شهيد حسن طالب مهر، در عملياتي مشترك با نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به نام عمليات مرواريد، توانستند نيروي دريايي عراق را نابود كنند. در اين عمليات بزرگ، شهيد ياسيني به تنهايي 8 سورتي پرواز داشت.

جنگ، بيشتر از آن چيزي كه پيش بيني مي شد ادامه پيدا كرد و در طول اين مدت شهيد ياسيني حتي در موقعي كه به سمت فرماندهي پايگاه هم منصوب شد، در انجام عمليات برون مرزي پيش قدم بود. در طول مدت دفاع مقدس، وي بيش از 90 پرواز عمقي به خاك عراق داشت كه اين تعداد عمليات برون مرزي او بود، و ماموريت هاي بسياري در جبهه ها جنوب و بر روي نيروهاي دشمن نيز انجام داد به طوري كه بعد از تيمسار محققي با 2759 ساعت پرواز با هواپيماي فانتوم بيشترين پرواز را با اين هواپيما داشت.

 

رشادت

شهيد ياسيني مهارت خاصي در هدايت هواپيماي اف 4 داشت. در يكي از ماموريت ها هواپيماي وي در هنگام بازگشت از عملياتي برون مرزي مورد تعقيب يك فروند ميگ 23 عراقي قرار مي گيرد كه در اروندرود مورد اصابت موشك قرار مي گيرد.

 به محض برخورد، سيستم اجكت خلبان خود به خود فعال مي شود و خلبان اجكت مي كند ولي شهيد سرلشكر ياسيني كه به عنوان افسر كابين عقب در اين پرواز بود، با مهارت خاصي هواپيما را درحالي كه تقريبا سيستم هيدروليك خود را از دست داده بود، در پايگاه ششم به زمين مي نشاند.

در يكي ديگر از عملياتها، وي از پايگاه ششم شكاري براي زدن هدفي در عراق به پرواز درمي آيد و بعد از عبور از اروندرود، در محدوده خورموسي با ارتفاع پايين و با سرعت بالا درحال پرواز بود كه ناگهان هواپيما با يك دسته پرندگان برخورد مي كند. در اين هنگام به دليل شكستن كانپه كابين جلو، شهيد ياسيني بيهوش مي شود. سرتيپ اقدام كه به عنوان كمك در اين پرواز بود، بعد از چند لحظه بيهوشي حالت عادي پيدا كرده و به تصور اين كه ياسيني اجكت كرده، سعي در بازگردادندن جنگنده مي كند ولي به دليل مشكلاتي كه در سيستم ناوبري بوجود آمده بود، راه خود را گم مي كنند. بعد از دقايقي كه با نااميدي درحال گشتن به دنبال راه بودند، ناگهان صداي دلنشيني را كه اكثر خلبان هاي فانتوم با آن آشنا بودند،از طريق راديوي هواپيما مي شنوند و اين صداي شهيد سرهنگ خلبان هاشم آل آقا بود كه بعد از تماس راديويي از طريق ايشان، اعلام مي شود كه ياسيني اجكت نكرده و فقط چترش باز شده و بر روي صندلي مي باشد.

 آل آقا جلو تر حركت مي كند و اقدام با كمك شهيد آل آقا، راه پايگاه را پيش مي گيرد در اين هنگام شهيد ياسيني به هوش مي آيد و درحالي كه تمام صورت او آغشته به خون بود، به دليل ديد بهتر تصميم مي گيرد تا هدايت هواپيما را بعهده بگيرد و درحالي كه مجروح بود، هواپيما را به سلامت در پايگاه بوشهر به زمين مي نشاند.

 

جانبازي و مسئوليت پذيري

شهيد ياسيني به علت ايجكت از هواپيما داشتتند از ناحيه كمر و دست مجروح و جانباز 55 درصد بودند، ولي هيچ گاه درد كمر و مسئوليت هاي فراواني كه داشت مانع از پروازهاي جنگي او نمي شد.

شهيد ياسيني عاشق پرواز بود. او با انواع مختلف هواپيما از جمله اف 4، اف 5، ميگ 29، سوخو 24 و پي  اف3 پرواز كرد كه از اين حيث، از خود يك ركورد بجاي گذاشت ولي هواپيماي محبوب شهيد ياسيني، اف 4 (فانتوم ) بود.

ياسيني تا زمان شهادت با اين كه به عنوان يكي از فرماندهان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي بود و تمام فعاليت هاي ستادي را انجام مي داد در كنار آن به عنوان يكي از استادان خلبان مشغول آموزش دانشجويان خلباني بود.

 

 

مسئوليت هاي شهيد ياسيني

اين شهيد بزرگوار در طول دوران حيات خود بجز اين كه همواره به عنوان افسر خلبان كابين جلو اف 4 خدمت مي كرد، مسئوليت هاي فرواني هم داشتند كه از آن جمله مي توان به موارد زير اشاره كرد :

- فرمانده عمليات پايگاه سوم شكاري همدان

- فرمانده پايگاه هاي شكاري همدان و چابهار از سال هاي 1363 تا 1365

- افسر هماهنگ كننده آموزش خلبانان ايراني در پاكستان در سال 1364

- فرمانده پايگاه ششم شكاري بوشهر در سال 1367

- مديريت جنگ الكترونيك و معاون عملياتي نهاجا (اواخر سال 1369)

- فرمانده منطقه هوايي شيراز در سال 1371

- معاون هماهنگ كننده و رئيس ستاد نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي از 10/10/1372 تا زمان شهادت

 

لازم به ذكر است كه پروازهاي متعدد جنگي او در نيمه دوم سال 1359 و نيمه اول سال 1360، دو سال ارشديت برايش به ثبت رسانيد و درجه نظامي اش از سرواني به سرگردي ارتقاء يافت.

همچنين شهيد ياسيني 7 مورد تشويق در دستور، 5 مورد ارشديت جمعي به مدت 60 ماه و اعطاء 2 مورد نشان درجه 2 فتح(از دست مقام معظم رهبري) در دوران حضور درخشانش در صحنه هاي سرنوشت ساز جنگ تحميلي دريافت نمودند.

 

شهادت و پرواز ابدي

در تاريخ 15/10/73 در ساعت 30/6 صبح هواپيماي جت استار حامل فرماندهان ارشد نيروي هوايي، (شهيد منصور ستاري، شهيد ياسيني و شهيد مصطفي اردستاني) از تهران به سمت كيش پرواز كرد تا فرماندهان در جلسه شوراي هماهنگي نيروي هوايي در كيش شركت كنند. بعداز ظهر قرار مي شود كه هواپيما قبل از عظيمت به تهران، در پايگاه هوايي اصفهان توقفي كوتاه نمايد. بعد از بازديدي كوتاه از اين پايگاه، هواپيما در ساعت 30/8 شب آماده پرواز به سمت تهران مي شود و پس از دقايقي هواپيما به پرواز درمي آيد.

 ناگهان در ساعت 42/8 شب از سوي خلبان اعلام مي شود كه به علت بازشدن پنجره كابين خلبان، هواپيما مجبور به فرود اضطراري مي باشد. لحظاتي بعد هواپيما در حال گردش براي نشستن بر روي باند در 64 كيلومتري جنوب پايگاه اصفهان، سقوط مي كند و چراغ زندگي سيد علي رضا ياسيني براي هميشه خاموش مي شود و او به درجه رفيع شهادت نائل مي آيد.

شهيد ياسيني در زمان شهادت 43 سال داشت و از وي سه فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده ولي ياد و خاطره دلاوري ها و رشادت هايش، هيچگاه از ذهن مردم ايران و  پرسنل نيروي هوايي ارتش، پاك نخواهد شد.

گفتني است كه ايشان پس از امير سرتيپ محققي بيشترين ساعت پرواز (2759 ساعت) را با فانتوم داشتند و همچنين پايگاه ششم شكاري بوشهر به نام اين بزرگوار مزين شده است.

 

لازم به ذكر است كه خانواده ياسيني يك شهيد و يك جانباز را نيز تقديم انقلاب، اسلامي و ايران اسلامي نموده است.شهيد رضا ياسيني كه در سن 17 سالگي در تنگه چزابه به شهادت رسيد و عباس ياسيني كه جانباز قطع عضو مي باشند.

 

مقام معظم رهبري: شهيد ياسيني مردي مومن بود پرتلاش بود صادق بود صميمي بود

مقام معظم رهبري در مراسم اين شهيد بزرگوار در وصف او فرمودند:

- فقدان بزرگي بود؛ نه فقط براي شما براي من هم اين طور بود. ولي خب چاره اي نيست بايد تحمل كرد. شهيد ياسيني مردي مومن بود، پرتلاش بود، صادق بود، صميمي بود و خود همين ها موجب شده بود كه به ايشان اميدوار باشم. در اين حوادث سخت است كه جوهر ما آشكار مي شود و نيروها و توانايي هاي دروني ما آشكار مي شود.

 

مقام معظم رهبري در جمع خانواده اين عزيز نيز فرمودند:

- من به شهيد ياسيني خيلي اميدوار بودم من همين حالا به ايشان (سرتيپ بقايي فرمانده سابق نيروي هوايي ارتش) مي گفتم خيلي به اين جوان اميد داشتم براي آينده، ولي حالا خداوند متعال اين جوري مقدر كرده بود، چاره اي نيست بايد تحمل كرد و اين تقديرات الهي است.

 

در بخشي از وصيت نامه شهيد ياسيني مي خوانيم:

من يك خلبان هستم. سالها از بيت المال برايم هزينه كرده اند تا به اينجا رسيده ام. حال وظيفه دارم كه دينم را ادا كنم. مگر نه اينكه همواره آرزو كرده ايم كه اي كاش در واقعه عاشورا مي بوديم و فرزند زهرا(س) را ياري مي كرديم؟

اكنون زمان آن فرا رسيده و همگان مكلفيم كه براي لحظه اي روح خدا را تنها نگذاريم. بنابرين از من انتظار نداشته باشيد كه بيش از اين در كنارتان باشم.

به يقين اجر شما نيز كه به تربيت فرزندان و امور خانه همت مي گماريد و زمينه را براي حضور بيشتر ما در صحنه فراهم مي كنيد نزد خدا محفوظ خواهد بود.»

 

جهانبيني انقلابي آن شهيد در پيامش هويداست:

«ما اعتقاد داريم و معتقد هستيم كه اين نظام جمهوري اسلامي يك نظام الهي است. اين را استكبار جهاني نمي پذيرفت.اما الان مي بينيم كه راي دادند به ماندن نظام جمهوري اسلامي و در نهايت تسليم شدند و پذيرفتند كه نظام جمهوري اسلامي بايد باشد و هيچ راهي براي شكست آن هم نيست...»

 

 

زندگي نامه از زبان شهيد

(آخرين مصاحبه قبل از شهادتش)

 

با عرض سلام، تيمسار! ضمن معرفي خودتان بفرماييد يك خلبان خوب بايد داراي چه خصوصياتي باشد؟

بسم الله الرحمن الرحيم با درود به امام امت و با تبريك دهه فجر. بنده سرتيپ دوم خلبان عليرضا ياسيني هستم. در رابطه با سوالي كه فرموديد، به نظر من يك خلبان خوب بايد داراي تعهد و تخصص باشد، به شغلش علاقمند باشد. اصلاً لازمه شغل خلباني به غير از اين مواردي كه گفتم، جسارت  و شهامت است، كه اين خصوصيات را به نظر من يك خلبان بايد داشته باشد.

 

تيمسار! نظرتان را درباره موقعيت شغلي تان  قبل از انقلاب و حال براي ما بيان بفرماييد.

زماني كه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد من 9 سال از استخدامم مي گذشت. در اين مدت، بيشتر تحت آموزش بوديم. چند سالي هم در گردانهاي تاكتيكي بوديم. مشخص بود زحماتي كه مي كشيديم براي خودمان نبود، در حقيقت براي ملت نيز نبود.

بعدها فهميديم از منابعي كه آمريكا در منطقه داشت پاسداري مي كرديم. كمك مي كرديم كه بيشتر و راحت تر آنها بتوانند منابع ملتهاي مستضعف منطقه را به غارت ببرند و امروز خوشحالم، كاري را كه داريم انجام مي دهيم كمكي به مستضعفين است، به ملت خودمان و در حقيقت براي اعتلاي اسلام است و ما هم مرد و مردانه ايستاده ايم و اين كار را انجام مي دهيم و راضي هم هستيم.

 

تيمسار! براي استخدام دانشجوي جديد خلباني در نيروي هوايي و كيفيت گزينش آنها چه پيشنهادي داريد؟

ما با توجه به تجربه هاي كه در جنگ پيدا كرديم، و چون خلباني نياز به زمان زياد دارد و سرمايه گذاري زياد مي طلبد، لذا بايد در استخدام دانشجوي خلباني، دقت شود.

دانشجويي كه استخدام مي شود، شرايط لازم را داشته باشد. آن الگويي كه در جنگ پيدا كرديم و با آن خصوصيات كه خلبانان در جنگ از خودشان نشان دادند بايد دانشجو از اول داشته باشد. يعني متعهد باشد، متدين باشد، اعتقاد به نظام جمهوري اسلامي داشته باشد ، هوش و استعداد بالايي داشته باشد تا بتواند راحت و بهتر آموزش را فرابگيرد.

 بشتر سعي كنيم از آنهايي كه در انقلاب سرمايه گذاري كرده اند، استفاده بشود. در اين راه از خانواده شهدا آنهايي كه به هر نحوي يار انقلاب بوده اند و دلسوزي مي كنند براي انقلاب آنهايي را بيشتر به كار بگيريم تا بتوانند بهره بيشتري بدهند.

 

تيمسار! با توجه به اينكه هشت سال دو قطب شرق و غرب عليه جمهورسي اسلامي بسيج شده بودند، روحيه خلبانان عموماً و روحيه شخص جنابعالي چطور بوده است؟

روحيه ما را فكر مي كنم كه شما بهتر دانيد. خلبانان، واقعاً آنهايي كه معتقد بودند، آنهايي كه متعهد بودند و آنهايي كه ماندند و جنگيدند و تا الان هم هستند، اينها به خاطر اعتقادي كه به نظام و اسلام داشتند، پايداري كردند و جنگيدند. تعداد زيادي به شهادت رسيدند، تعدادي اسير و مفقودالاثر شدند و كساني هم كه ماندند، در خدمت انقلاب و گوش به فرمان رهبرشان هستند. ما اعتقاد داريم و معتقد هستيم كه اين نظام جمهوري اسلامي يك نظام الهي است. اين را استكبار جهاني نمي پذيرفت، ولي الان مي بينيم كه راي دادند به ماندن نظام جمهوري اسلامي و در نهايت تسليم شدند و پذيرفتند كه نظام جمهوري اسلامي بايد باشد و هيچ راهي براي شكست آن هم نيست. ما هم جزئي از اين ملت هستيم، مثل سايرين اعتقاد داريم و مسئولان نظام هرگونه دستوري بدهند آماده ايم. روحيه مان هم بالاست. حاضريم هرگونه ماموريتي را همان طور كه قبلاً انجام داديم الان هم انجام بدهيم و در خدمت انقلاب هستيم.

 

جناب ياسيني! بهترين خاطره شما از بدو ورود به ارتش چه بوده است؟

بله، مسلماً وقتي كه ما وارد ارتش شديم، جوان بوديم. از دبيرستان تازه فارغ التحصيل شدم و آمدم به نيروي هوايي پيوستم، تا آن موقه پرواز هم نكرده بودم، ولي علاقه داشتم به شغل خلباني، بهترين خاطره ام آن روزي بود كه فارغ التحصيل رشته خلباني شدم و به هدف خود رسيدم.

 

تيمسار! بهترين خاطره شما از بدو پيروزي انقلاب تا كنون چه بوده است؟

بله بهترين خاطره من آن روزي بود كه انقلاب به پيروزي رسيد. استادهاي آمريكايي كه داشتيم چمدانهايشان را بستند، بعضي هم نرسيدند ببندند، و مملكت ما را ترك كردندو بعد از آن، كليه ماموريت ها را ما خودمان انجام داديم، آموزش ها را انجام داديم و متوجه شديم كه داريم چكار مي كنيم و به كجا داريم مي رويم.

 

تيمسار! آيا مهارت ها و تجربه هاي جنگي را كه در طول هشت سال جنگ نابرابر به دست آورده ايم، مي توانيم به نسلهاي ديگر منتقل بكنيم، چگونه؟

بله، مسلما تجربه هايي كه در جنگ به دست آمد، همين الان در دانشكده خلباني تدريس و آموزش مي شود. بهترين معلم خلبان ها كساني هستند كه در جنگ پرواز كرده اند. اينها در دانشكده دارند اين مسائل (تجربه ها) را تدريس مي كنند. ما شاهد هستيم چند دوره خلباني در طول جنگ فارغ التحصيل شدند و اينها خلبانان خوبي از آب درمي آيند. تجربه نشان داده در كارشان خوب هستند. آموزش را به خوبي گرفتند و ما سعي مي كنيم كه به نحو احسن از تجربه هايي كه در طول جنگ به دست آورديم، استفاده كنيم و به نسلهاي آينده منتقل كنيم.

 

تيمسار! تا كنون چند ماموريت داخل خاك عراق داشته ايد و در اولين پرواز جنگي خود چه احساسي داشتيد؟

من نزديك به 90 ماموريت جنگي روي خاك عراق دارم و در اولين ماموريتم، چون ما جنگ نكرده بوديم و نديده بوديم تا آن زمان جنگ را بيشتر در كتابها، آموزش ها و فيلم هاي كه به ما نمايش مي دادند ديده بوديم. ولي در عمل ديديم كه آن مسائلي را كه در كتابها مي گفتند و در فيلم ها به ما نشان مي  دادند عملاً نمي شد پياده كرد و ما از همان رزوهاي اول جنگ روشهاي جديدي را نسبت به منطقه اتخاذ و پياده كرديم.

من يادم هست اولين ماموريتم را كه رفتم، برابر كتاب با سرعت كم با ارتفاع بالا پرواز كردم. وقتي روي سر دشمن رسيدم، ديدم خيلي راحت دشمن مي تواند ما را بزند و شروع كرد به تيراندازي، حالا خواست خدا بود اتفاقي براي ما نيفتاد. سرعتمان كم بود، ارتفاعمان بالا بود و هيچ گونه تجربه اي نداشتيم. از آن موقع به بعد، من(از پرواز دوم) تمام آن اتفاقاتي كه افتاده بود مد نظر داشتم و سعي مي كردم در پروازهاي بعدي ديگر آن مسائل تكرار نشود. ما آمديم و يك مقدار از آنها را براي خلبان ها يديگر هم گفتيم- كه به اين صورت نمي شود پرواز كرد- بهتر است ما از تاكتيك هايي كه از برد دشمن خارج باشيم با سرعت بيشتر و ارتفاع پايين استفاده بكنيم تا از ضدهوايي و موشكهاي دشمن در امان باشيم كه اين كار را كرديم.

 

تيمسار! با توجه به اينكه ماموريتهاي برون مرزي جناب عالي بيش از ديگران بوده است، لطفاً بفرماييد پروازهاي شما چگونه بوده است؟

وقتي جنگ شروع شد در پايگاهي كه ما بوديم، تعدادمان كم بود، به اين علت من فكر مي كنم، بني صدر در جريان اين مسايل بود كه جنگي احتمالاً اتفاق مي افتد. لذا تمام آمادگيها را لغو كردند، مرخصي ها را آزاد كردند و مهمات را از زير هواپيما پياده كردند، تعداد زيادي از خلبانان را به عنوان كلاس آموزشي به تهران فرستادند و تعداد انگشت شماري، بيشتر نبوديم گه جنگ شروع شد.

 در اين پايگاه، تا زماني كه خلبانهايي كه به كلاس رفته بودند و ناراحت و دلخور هم بودند كه چرا در اين وضعيت به كلاس رفته اند- برگشتند، ما مجبور بوديم كه زياد پرواز بكنيم و در حقيقت كار آن تعدادي هم كه نبودند ما انجام بدهيم. روي اين اصل ماموريتهاي برون مرزي مان بيشتر از ديگران بود.

 

جناب ياسيني! لطفاً چند خاطره از ماموريتهاي برون مرزي كه براي انهدام هدفهايي اعزام مي شديد، بيان بفرماييد؟

چه سوال هاي سختي مي پرسيد شما؟! تما پروازها در حقيقت برايمان خاطره است. ماموريتهايي كه من رفتم هر كدامش را كه بگويم، مي شود گفت يك خاطره است، ولي خب، چطور بيان كنم، چطوري تفكيك كنم، شما ما را غافلگير كرديد با اين سوال.

من شخصاً ماموريت هاي برون مرزي را بيشتر راغب بودم انجام بدهم چون در عمق بود و هدفهاي نظامي و اقتصادي را در برمي گرفت. يادم هست يك ماموريتي رفتيم به پايگاه ام القصر براي انهدام ناوچه ها كه در پايگاه مستقر بودند. از چهار فروندي كه شروع كرديم به حمله و بمباران، من شماره سه دسته بودم و مي ديدم كه دو فروند جلويي بمبهايشان به زمين مي خورد، به هدف مي خورد و هدف ها شعله ور مي شدند. من هم وقتي رسيدم به هدف، تمام بمبهايم را زدم و شروع كردم با مسلسل زدن. بعد از اينكه بمب ها را زدم، شماره چهار گفت: چنان اين مسلسل را شما مي زديد كه ما گفتيم خودش هم با فشنگهاش داره به هدف مي خورد.

چون واقعاً مي ديدم كه اين ناوچه ها دارند به آتش كشيده مي شوند و تاسيسات شان منهدم مي شود، من اصلاً موقعيت خودم را در هواپيما نمي دانستم، ارتفاعم را ديگر حس نمي كرديم، طوري كه دوستان گفتند: «ما براي يك لحظه چشمانمان را بستيم و فكر كرديم كه  شما هم رفتيد و خورديد به اين ناوچه ها» اين خاطره اي بود كه از يكي از ماموريتهايم دارم.

 

تيمسار! اگر در اين ماموريت ها كه به شما محول مي شد از امدادهاي غيبي برخوردار بوديد بيان بفرماييد؟

امدادهاي غيبي را من زياد شاهدش بودم. در ماموريت ها با پدافند شديدي كه عراق داشت و همه به اين مسئله اعتراف دارند كه واقعاً پدافند هوايي اش قوي داشتند. در يكي دو سال اول جنگ، من خودم شخصاً با انجام ماموريتهاي زياد، حتي يك گلوله هم به هواپيمايم اصابت نكرد. خوشبختانه با الطافي كه واقعاً خداوند داشته، حالا ممكن است ما را زياد دوست داشت- هيچ گونه برخوردي با ضد هوايي نداشتيم. دو ماهه اول جنگ به خصوص با آن شدتي كه جنگ داشت، اين بزرگترين امداد غيبي بود و امدادهاي بعدي هم اين است كه اين همه پرواز كرديم و سالم هستيم. به هر حال اين نشانه اين است كه واقعاً دستي بالاتر از دست بشر نگه دارنده ما بوده. مسايل ديگر را در پروازها ديدم.

در دو ماموريت، امداد غيبي را شاهد بوده ام. ماموريتي براي من پيش آمد، انهدام ناوچه ها در خليج فارس كه يك ناوچه را من بايد مي زدم. ما رفتيم به هدف رسيديم، سعي كرديم كه ناوچه را منهدم بكنيم، ولي هر كاري كه كرديم موشك ها رها نشد. با مسلسل خواستيم بزنيم، مسلسل هم تيراندازي نكرد، بعد كه آمديم پايين گفتند: «خوب شد كه نزدي، آن ناوچه خودي بود.» گفتم: «واي اگر ناوچه خودي را ما مي زديم چي مي شد.» بعد ها كه بررسي كرديم، يك كليدي ما داريم، كه نوع مهمات را انتخاب مي كنيم. كليد را من آن روز اصلاً توي هواپيما نديدم، اين همه ماموريت انجام دادم اين كليد را آن روز نديدم. بعد كه آمدم به متخصصان مربوطه گفتم: اين هواپيما اشكال داره! آنها گفتند: «شما فلان كليد را زدي؟» گفنم: «نه من فراموش كردم.» همين فراموش كردن من باعثص شد كه يك ناوچه خودمان واقعاً نجات پيدا بكند و ما اين ناوچه را نزنيم. اين امداد غيبي بود كه به هر حال من شاهدش بودم.

يك مسئله ديگر هم كه برايم پيش آمد، در جنگ يك سري خلبان كم تجربه را در واحدهاي جنگي مي برديم، هم آموزش مي داديم و هم پروازهاي جنگي را انجام مي داديم. براي رها شدن موشك دو حالت داريم، كه يكي از آن حالتها بايد قفل بكنند بعد خلبان دكمه را بزند تا موشك رها بشود. من يكي از خلبان هاي را كه پرواز اولش بود، داشتم با خودم مي بردم، ناوچه ها يدشمن را در خليج فارس بزنيم. به او گفتم: ما قبل از اينكه به ناوچه ها برسيم در طول مسيرمان روي كشتي هايي كه تجاري با نفت كش هستند و در اطراف جزيره پارك شده اند، چند تا تمرين بكنيم، كه وقتي وارد منطقه شديم شما وارد شده باشي و بتواني راحت هدف را بزني. چند بار من روي نفت كشها شيرجه كردم كه وي بتواند قفل بكند، اما روي آن كشتي با آن عظمت و بزرگي نتوانست قفل بكند. گفتم مسئله اي نيست چون دارد وقت مي گذرد برويم در منطقه. وقتي وارد منطقه شديم دو تا ناوچه عراقي بود، شيرجه كرديم روي اولي، به محض اينكه قفل كرد، موشك هم همزمان رها شد. گفتم: «شما زدي؟» گفت: «نه من نزدم، فقط قفل كردم.» گفتم: «خب پس  احتمالا موشك اشكال داشته.» دومي را به همين صورت روي ناوچه قفل كرد، قبل از اينكه دمكه موشك را بزند موشك رها شد، به هر حال ما چهر تا موشك به دو تا ناوچه زديم و برگشتيم. وقتي برگشتيم و متخصصان سيستم را بررسي كردند، ديدند كه اشكال داردً. قبل از اينكه خلبان دكمه را بزند، موشكها رها مي شدند. اينجا باز امداد غيبي را ديدم، زيرا در تمرين روي كشتي هاي خودي كه در اسكله پهلو گرفته بودند، اگر اين اتفاق مي افتاد، آنها را مي زديم. ولي آنجا قفل نشد و نزد اما در منطقه و روي ناوچه دشمن به محض قفل شدن، موشك نيز رها نشد. اين جز امداد غيبي، چيز ديگري نمي تواند باشد.

من ماموريت هاي زيادي روي خليج فارس داشتم. ما دو نفر بوديم كه در اوايل جنگ مي توانستيم موشكها را بزنيم تنها دو نفر؛ من بودم و شهيد عباس دوران. لازمه اينجا اسمي از ايشان ببريم. اكثر ماموريتهاي خليج فارس را ما انجام مي داديم و فكر كنم به جايي رسانديم نيروي دريايي عراق را كه براي دستگيري مان به افراد نيروي دريايي عراق اطلاعيه داده و براي دستگيري و يا زدن ما جايزه تعيين كرده بودند.

 

تيمسار! آيا تا كنون سانحه مهمي در ماموريتها براي شما پيش آنده لطفاً بيان بفرماييد.

بله در جنگ چند سانحه داشته ام كه يك مورد آن منجر به ترك هواپيما شد، ولي در موردهاي بعدي كه قسمت هايي از هواپيما كنده شده، چندبار داشتم. ترك هواپيما يك مورد بود كه آن هم در يك درگيري هوايي پيش آمد. از همدان پرواز كرديم و در مرز ايران در ارتفاع بالا با 6 فروند هواپيماي عراقي درگير شديم. البته نمي دانستيم 6 فروند هستند. رادار ما هم آن قسمت را نمي ديد چون ارتفاعمان خيلي بالا بود. دو فروند به عنوان طعمه فرستادند. با آن دو فروند درگير شديم، چهار فروند از پشت سر به ما شليك مي كردند كه در اين درگيري هواپيماي من مورد اصابت قرار گرفت و مجبور شدم هواپيما را ترك كنم. با خلبان كابين عقب به نام فراهاني كه در ماموريتي ديگر به شهادت رسيد برگشتيم به پايگاه و فرداي آن روز مجدداً پروازمان را شروع كرديم.

 

جناب ياسيني! با توجه به اينكه مسئوليتهايي در نيروي هوايي داشته ايد، بفرماييد از چه افرادي براي مسئوليتها بايد استفاده شود؟

من فكر كنم ديگر بعد از 10 سال انقلاب و هشت سال جنگ، براي مسئولين روشن شده باشد چه كساني دلسوز اين انقلاب هستند و چه كساني مي خواهند اين انقلاب راه خودش را بپيمايد و به نتيجه نهايي اش برسد و چه كساني هم مخالف و سد راه هستند. اصولاً در اين جنگ، همه امتحان خودشان را پس دادند و براي تصدي مشاغل حساس و كليدي بايد از كساني استفاده بشود كه در جنگ فعاليت داشتند، زحمت كشيدند اينها شهداي زنده هستند. دلسوزند براي انقلاب و تخصص اگر داشته باشند خيلي خوبه، هم جنگ كرده باشد و هم تخصص داشته باشد.

 

تيمسار! لطفاض بفرماييد رمز موفقيت يك فرمانده را در چه مي دانيد و مدير خوب چه كسي مي باشد؟

به نظر من رمز موفقيت يك فرمانده اين است كه از تخصص بالايي برخوردار باشد، در جنگ شركت كرده باشد بخصوص الان كه دوران بعد از جنگ را داريم مي گذرانيم، فعاليت چشم گيري در جنگ داشته باش، متعهد باشد، همه را به يك چشم نگاه بكند. تبعيض قائل نشود. سفارش نپذيرد و به حرف زير دستش گوش بدهد، حرف هاي منطقي را بپذيرد، حرف هاي غير منطقي را منطقي جواب دهد، سوالي را بدون جواب نگذارد تا بتواند راحت كار بكند و پرسنل زير دست هم وقتي چنين شخصي را ببينند، به نظر من مي توانند خوب با او كار بكنند و مسئله اي نداشته باشند.

 

تيمسار! همان طور كه مي دانيد سياست جمهورسي اسلامي همواره دفاع از خود بوده نه تهاجم، براي ايجاد يك كشور با بنيه دفاعي خوب و يك ارتش قوي چه پيشنهادي داريد؟

من به عنوان عضو كوچكي كه در نيروي هوايي خدمت مي كنم بايد عرض كنم، اين جنگ به ما ياد داد كه به هر حال به غير از تعهد ،نياز به وسايل آموزشي و تخصص هم داريم. ما اوايل جنگ در حقيقت دشمن را به طمع انداختيم، چون فكر مي كرد كه ما ضعيف هستيم، طمع كرد و به ما حمله كرد. حالا بايد به يك نحوي اين ارتش را بسازيم،  بنيه دفاعي كشور را بالا ببريم كه ديگران به طمع نيفتند و جرات نكنند كه تجاوزي به اين مملكت اسلامي داشته باشند. روي اين اصل بايد سعي كنيم در كنار تعهدي كه داريم از تخصص هاي بالاي هم برخوردار بشويم. حالا اين تخصص ها داشتن هواپيماي خوب، تجهيزات خوب، آموزش بالا، روابط خوب كشورهاي مترقي، روابطي كه عادلانه باشد و در چهار چوب و الگوي سياست كشورمان بگنجد. اين روابط را داشته باشيم، تكنيك هاي جديدتر و تخصص هاي جديد را ببينيم، تكنيكهاي خوبشان را بگيريم، منتقل كنيم به خودمان و سعي كنيم به نحوي از اين تكنيكها استفاده كنيم.

 

تيمسار آيا فعاليت هاي سازندگي در نيروي هوايي را كافي مي دانيد، براي بهتر شدن آن چه نظر داريد؟

زحمت هاي زيادي كشيده شده، در جهاد خودكفايي واقعاً زياد زحمت كشيده اند. ما مي دانيم كه پروژه هاي عظيمي را انجام داده اند كه شايد صحيح نباشد اينجا گفته بشود. حتي ساخت هواپيماي ترابري، ساخت هواپيماي جنگنده، كه به گفته مسئولان، الان صلاح نيست گفته بشود، آينده خوبي را پيش بيني مي كنيم. با پشتكاري كه اين متخصصين ما، دارند ان شاءالله نتيجه خوبي خواهيم گرفت و در آينده نزديك شاهد به ثمر رسيدن اين فعاليت ها خواهيم بود و احتمالاً مسئولان آمار و ارقام را به موقع به ملت شهيد پرور ارائه خواهند داد و ملت ما در جريان كارهايي كه انجام شده قرار خواهند گرفت.

 

جناب ياسيني! وقتي كه به ياد همكاران شهيد خود مي افتيد چه احساسي به شما دست مي دهد؟

والا، چطوري بگويم، به هر حال تعداد زيادي از دوستانمان به شهادت رسيدند، چه آنهايي كه همراه خودمان به ماموريت رفته بودند و چه آنهايي كه در ماموريت هاي انفرادي خودشان رفتند و به شهادت رسيدند. ولي يك مسئله مهم كه هست، ما در حقيقت باورمان نمي شود كه اينها بين ما نيستند، هميشه فكر مي كنيم كه اينها در كنار ما هستند، احساس جدايي از آنها نمي كنم. روي اين اصل هيچ گونه احساسي نسبت به آنها ندارم. فكر مي كنم هستند، فكر مي كنم يك ماموريت كوتاه مدت، يك مرخصي كوتاه مدت رفته اند. حتي در زندگي خصوصيمان، در رفت و آمدهايي كه با خانواده هايشان داريم، اينها حضور دارند. اصلاً يك چنين احساسي هست كه واقعاً اينها در كنار ما هستند و مسئله اي نيست برايمان. فكر مي كنم كه همين روزها آنها را مي بينم. يك چنين حالتي دارم.

 

 

خلبان «حميد رضا قره باقي»:

«رفتنش را باور ندارم»

 

دوست وهمراه شهيد ياسيني مي گويد: خبرسقوط هواپيماي او را كه شنيدم، شوكه شدم. برايم باوركردني نبود، من ساعتي قبل از شهادتش تلفني با او صحبت كرده بودم و رضا با آن لحن شيرين و بذله گويي هاي هميشگي اش به من روحيه داد.او رفت و با رفتنش تنها خاطره هايش را به جا گذاشت .

حميد رضا قره باغي دوست و همراه دوران جواني اش را باور ندارد . خاطره هايش از شهيد، با غمي پنهان همراه است . پاي گفتگويش نشستيم و او كه گفتني هايش از خلبان شهيد سيد عليرضا ياسيني كم نبود ، پذيرايمان شد .

محمد رضا قره باقي در ابتدا از نحوه آشنايي اش با شهيد ياسيني مي گويد : سال 48 به دانشگاه نيروي هوايي رفتيم و دوران آموزشي را در ايران گذرانديم . مدتي براي ادامه تحصيل و آموزش كابين عقب هواپيمايي اف 4  به امريكا رفتيم . سال 51 فارغ التحصيل شديم و به ايران برگشتيم . من و عليرضا بعد از يك سال براي عمليات دوره تاكتيكي كابين عقب هواپيما به شيراز منتقل و به گردان شكاري 71 منتقل شديم . عيلرضا آباداني بود و بسيار خونگرم و خوش اخلاق بود . به طوري كه هر كس يكبار او را مي ديد شيفته اخلاق و رفتار او مي شد .

وي از آغاز جنگ و فعاليت هاي پروازي شهيد ياسيني مي گويد :

وقتي جنگ آغاز شد من در همدان بودم و شهيد ياسيني در پايگاه هوايي بوشهر بود . عليرضا 10 روز پس از جنگ به همدان آمد و فرمانده پايگاه همدان شد . ما با هم ارتباط داشتيم ، تا اينكه به فرماندهي پايگاه بوشهر در آمد . عليرضا فرمانده ستاد مديريت جنگ هاي الكترونيك بود . من دوران جنگ با او بودم ولي با هم پرواز نداشتيم .

 

قره باغي درباره شهادت شهيد ياسيني مي گويد :

من دچار بيماري سختي شده بودم كه باعث ديگر نتوانم در نيروي هوايي بمانم . رضا 48 ساعت قبل از شهادتش تلفني از وضعيتم آگاه شد ؛ قرار بود با تعدادي از بچه ها به عيادتم بيايند . اما قسمت نبود كه من براي آخرين بار او را ببينم .

خبرسقوط هواپيماي او را كه شنيدم، شوكه شدم.برايم باوركردني نبود، من ساعتي قبل از شهادتش تلفني با او صحبت كرده بودم و رضا با آن لحن شيرين و بذله گويي هاي هميشگي اش به من روحيه داده بود . اما او رفت و با رفتنش تنها خاطره هايش را به جا گذاشت .

دوست و همراه شهيد ، خصوصيات رفتاري شهيد ياسيني را اينگونه توصيف مي كند :

شهيد ياسيني مردي آرام و خونسرد بود و در عين حال با پشتكار بود . او انساني وطن پرست ، خدمتگذار و سرباز ايران اسلامي بود . عليرضا به كارش معتقد بود و آن را خيلي دوست داشت . او به سختي هاي كار اعتراض نمي كرد . ما سنگ صبور هم بوديم و بيشتر وقت ها با هم دردو دل مي كرديم . شهيد ياسيني مقيد به اركان ديني و همينطور خانواده بود . من خانواده او را از نزديك مي شناختم ؛ رضا فرزندان خوبي تربيت كرده است . او پدر خوبي براي فرزندانش بود . من معتقدم آنها دنباله رو راه پدر شهيدشان هستند .

محمد رضا قره باغي در پايان اظهار مي دارد :

من پرواز عليرضا را هنوز باور ندارم او هم در حيطه كار و هم در رابطه دوستي كه ميانمان برقرار بود ، شاخص بود .

اميدوارم راه و ياد خلبانان شهيدي چون شهيد ياسيني همواره در اذهان مردم شهيدپرور ايران پابرجا بماند . آنها اسوه هاي ايثار و شهادت هستند كه در قالب حرف نمي گنجد . بايد آنها را شناخت و باور كرد . 

 

«حسين اصلاني» دوست و همراه شهيد سيد عليرضا ياسيني :

« منتظرش بودم، اما...»

حسين اصلاني: «عليرضا جانباز 55 درصد از ناحيه كمر بود، اما هيچ گاه آن  درد و مسئوليت هاي فراواني كه داشت؛ مانع از پروازهاي جنگي وي نمي شد. به قدري متواضع بود كه حتي برادرش خبر از جانبازي او نداشت. شهيد ياسيني جانبازي گمنام بود .»

 

يك شب قبل از شهادت عليرضا  با او تماس گرفتم  و صحبت كرديم . عليرضا گفت : من فردا پرواز دارم  شايد ديگر برنگشتم . فكر كردم شوخي مي كند؛ خنديدم و گفتم من منتظر آمدن تو هستم...

اين جمله را دوست و همراه سيد شهيد، خلبان، عليرضا ياسيني در حالي كه مسير نگاهش را به نقطه اي نامعلوم دوخته است، بيان مي كند. گويي هنوز پرواز او را باور ندارد. بعضي آدم ها با ياد و خاطراتي كه از خود به يادگار مي گذارند؛ هميشه زنده اند و سيد عليرضا خلبان شهيدي كه خوبي ها را در خود خلاصه كرده بود، از جمله آن آدم هاست. با حسين اصلاني راوي اين خوبي ها و از خودگذشتگي ها به گفتگو نشستيم كه حاصل آن را مي خوانيم:

حسين اصلاني از روزهاي آشنايي خود با شهيد ياسيني مي گويد : سال 50 وارد ارتش شدم و به عنوان سرپرست گروه آماد و پشتيباني، تداركات نيروي هوايي پايگاه  بوشهر مشغول خدمت شدم. عليرضا با درجه ستوان دومي در پايگاه ششم شكاري بوشهر مشغول خدمت بود. دوستي ما از همان زمان آغاز شد.

وي ادامه مي دهد: سال 1357 با اوج گيري حركت انقلابي مردم،  من به همراه شهيد ياسيني، عليرغم فشارهاي همه جانبه رژيم، به پخش اعلاميه در بين پرسنل مي پرداختيم.  عليرضا اگر فرصتي مي يافت، در تظاهرات هاي مردمي هم شركت مي كرد.

اصلاني چشمانش را قدري تنگ مي كند؛ نفس عميقي مي كشد و به روزهاي آغاز جنگ برمي گردد: بعد از پيروزي انقلاب، سال 59 جنگ شروع شد. دشمن پايگاه هاي  نيروي هوايي ايران را بمباران كرد. بلافاصله بعد از بمباران، شهيد ياسيني، با مراجعه به گردان پرواز پايگاه به همراه «محمود ضرابي» ، «شهيد اصغر سفيد پي» ، «شهيد حسين خلعتبري»  و تني چند از خلبانان ديگر اين پايگاه، موفق شدند پاسخ دندان شكني به بمباران عراق بدهند .

حضور فعال و چشمگير عليرضا از همان آغازين روزهاي جنگ بود؛ به طوري كه بعد از جنگ- به عنوان خلباني كه بيشترين پرواز را در دوران جنگ داشت - از مقام معظم رهبري نشان ايثار دريافت كرد.

دوست شهيد، به جانبازي او اشاره مي كند: جانباز بود، ولي كسي نمي دانست. با اين كه چند بار و به دلايل مختلف از هواپيما اجكت (خارج شدن اضطراري از هواپيما) داشت و از ناحيه كمر جانباز 55 درصد بود؛ ولي هيچ گاه آن درد و مسئوليت هاي فراوانش مانع از پروازهاي جنگي او نمي شد. به قدري متواضع بود كه حتي برادرش خبر از جانبازي او نداشت. شهيد ياسيني جانبازي گمنام بود.

 

وي در ادامه به خدمات رساني او در پايگاه ششم شكاري بوشهر مي پردازد:  عليرضا خدمات زيادي را در سازندگي يگان بوشهر انجام داد؛ از جمله: احداث بيمارستان و مراكز درماني، تامين آب شرب پايگاه، احداث بازارچه خيريه براي رفع امور و مشكلات سربازان يگان.

شهيد ياسيني در كنار «روح الدين ابوطالبي » و دوستان ديگر در پايگاه ششم شكاري، شش مدرسه و يك ورزشگاه بزرگ در شهرستان بوشهر احداث كردند.

همراه هميشگي سيد عليرضا حسن رفتار او را يادآور مي شود: عليرضا آخر هر هفته با پرسنل سازمان ديدار و  به مشكلات و مسائل مالي آنها رسيدگي مي كرد.

او نمونه يك انسان كامل بود . رشادت ها و ايثارگري هاي او قابل وصف در جمله نيست . ياسيني تا زمان شهادت، با اين كه به عنوان يكي از فرماندهان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي بود و تمام فعاليت هاي ستادي را انجام مي داد در كنار آن به عنوان يكي از استادان خلبان، مشغول آموزش دانشجويان خلباني بود.

اصلاني از شب قبل از شهادت شهيد ياسيني مي گويد : يك شب قبل از شهادت عليرضا  با او تماس گرفتم  و صحبت كرديم . عليرضا گفت : من فردا پرواز دارم  شايد ديگر برنگشتم . فكر كردم شوخي مي كند؛ خنديدم و گفتم من منتظر آمدن تو هستم . ولي انگار مي دانست كه ديگر بازگشتي وجود ندارد . آن شب حرف هايي را به من زد كه تا آن روز راجع به آن صحبت نكرده بود . نمي توانستم باور كنم كه او ديگر در ميان ما نيست . او بهترين دوست و همراه من بود .

راوي بخشي از خوبي هاي خلبان شهيد، سيد عليرضا ياسيني در پايان اضهار مي  دارد: عليرضا ساده زيست بود و عاشق پرواز. هميشه به من مي گفت: «اين مملكت شرايط را براي آموزش و مهارت من فراهم كرده و من موظفم تا از اين مهارت ها ، براي حفظ و پيشرفت مملكت استفاده كنم.  سيد رضا پيشرفت خود را مديون مملكت مي دانست. شهيد ياسيني عمر خود را صرف خدمت به مملكت كرد.  و در اين راه جان خود را فداي آرمان هاي مقدسش نمود.

عليرضا با درجه ستواندومي در پايگاه ششم شكاري نيروي هوايي در بوشهر مشغول به خدمت شد. با درجه ستواندومي در پايگاه ششم شكاري نيروي هوايي در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمريكا ابتدا خلبانان در گردان هاي تاكتيكي تقسيم مي شدند و اكثر خلبانان شكاري مشغول تمرينات هوايي بودند. اين روند تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. شهيد ياسيني هم اشهيد ياسيني با اين كه چند بار به دلايل مختلف از هواپيما اجكت (خارج شدن اضطراري از هواپيما) داشت و از ناحيه كمر جانباز ۵۵ درصد بود، ولي هيچ گاه درد كمر و مسئوليت هاي فراواني كه داشت مانع از پروازهاي جنگي او نمي شد. به قدري متواضع بود كه حتي برادرش خبر نداشت كه او جانباز مي باشد.

شهيد ياسيني عاشق پرواز بود. او با انواع مختلف هواپيما از جمله اف ۴ - اف۵- ميگ ۲۹ - سوخو۴ و پي ۳ اف پرواز كرد كه از اين حيث، از خود يك ركورد بجاي گذاشتمحبوياسيني تا زمان شهادت با اين كه به عنوان يكي از فرموي هوايي در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمريكا ابتدا خلبانان در گردان هاي تاكتيكي تقسيم مي شدند و اكثر خلبانان شكاري مشغول تمرينات هوايي بودند. اين روند تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. شهيد ياسيني هم از اين قاعده مستثني نبوديرضا با درجه ستواندومي در پايگاه ششم شكاري نيروي هوايي در بوشهر مشغول به خدمت شد. به محض بازگشت خلبانان از آمريكا ابتدا خلبانان در گردان هاي تاكتيكي تقسيم مي شدند و اكثر خلبانان شكاري مشغول تمرينات هوايي بودند. اين روند تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. شهيد ياسيني هم از اين قاعده مستثني نبود

 

«سرتيپ خلبان جعفر عمادي» دوست و همراه شهيد ياسيني:

« قاطع و مصمم بود»

 

امير سرتيپ خلبان جعفر عمادي فرمانده سابق اطلاعات وشناسايي نيروي هوايي ارتش مي گويد: خوشبختانه پادگان بندرعباس امروز يكي از قرارگاه ها و سايت هاي مهم نيروي هوايي است كه كاملاً به صورت عملياتي درآمده است. در اين امر شهيد ياسيني و شهيد ستاري زحمات زيادي كشيدند و ما مديون زحمات و رشادت هاي شهدايي همچون شهيد ياسيني هستيم.

در قرارگاه از من خواست كه او را تنها بگذارم او رفت و با سربازاني كه بيدار بودند و نگهباني مي دادند، صحبت كرد و به درد دل آنها گوش داد. ساعت از 2 نيمه شب گذشته بود، اما شهيد ياسيني هنوز بيدار بود و به قسمت هاي مختلف سركشي مي كرد و رهنمودهايي را به بچه ها ارائه مي داد.

سرتيپ خلبان جعفر عمادي از اولين روزهاي آشنايي خود با شهيد ياسيني مي گويد: شهريور ماه سال 48 در آزمون آموزش دوره هاي خلباني شركت كرديم  و آذر ماه همان سال وارد دانشكده خلباني شديم. من و عليرضا هر دو بچه جنوب بوديم و از اين رو با هم رابطه صميمي داشتيم.

دوران دانشجويي هميشه با هم بوديم، با هم درس مي خوانديم و در اوقات فراغت به مطالعه و تفريح مي پرداختيم. تا اينكه سال 49 هر دو به امريكا اعزام شديم و دوره آموزشي را در كنار هم گذرانديم. بعد از اتمام اين دوره به ايران برگشته و دوره آموزش كابين عقب هواپيماي اف5 را گذرانديم. و درآموزش كابين جلو باز كنار هم بوديم.

بعد شهيد ياسيني به بوشهر منتقل و من به همدان اعزام شدم. رابطه ما ادامه داشت با شروع جنگ ما كمتر همديگر را مي ديديم، اما دورادور از احوال هم باخبر بوديم .

وي درباره خصوصيات شهيد ياسيني مي گويد: عليرضا فردي مهربان، دلسوز و بسيار خوش برخورد و خوش صحبت بود. وي يكي از شاخص ترين خلبانان دوران جنگ بود كه بيشترين پرواز را در آن روزها انجام داده بود. سيد رضا در تصميم گيري هايش بسيار قاطع و مصمم بود و به امور رفاهي، پشتيباني و عملياتي توجه ويژه اي داشت.

عمادي، خاطره اي از بازديدهاي سرلشكر خلبان شهيد ياسيني از پايگاه بندرعباس را بيان مي كند :

در يكي از بازديدها به اتفاق شهيد ستاري به پايگاه بندر عباس آمده بودند. طبق معمول از قسمت هاي عملياتي و پروژه هاي در دست اقدام ديدن كردند و رهنمودهاي لازم را متذكر شدند. شب، هنگامي كه مسئولين براي صرف شام و استراحت آنجا را ترك كردند؛ وي دوباره خواست از قسمت هاي عملياتي ديدن نمايد. به محض حركت گفت:

برويم به قرارگاه محل سكونت پرسنل و آسايشگاه سربازان.

من فكر كردم مشكل خاصي در قرارگاه سربازان ديده است.

سوال كردم نظر خاصي داريد؟ گفت: «نه ولي در اين يكي دوماهه اخير خبر ناراحت كننده اي مي شنوم و يا مي خوانم.» گفتم چه خبري بوده؟

 گفت: «در قسمت هاي مختلف و ارگان ها مشكلاتي بين نيروها ديده شده كه نمي دانم علت اصلي چيست؟ با مسئوليني كه تجزيه و تحليل نموديم ديده شد كه پايگاه شما اصلا  از اين مشكلات و مسائل نداشته، مي خواهم بدانم چرا و شما چكار كرده ايد.

من به شوخي گفتم: اين جا منطقه محرومي است شايد به خاطر اين كه فشنگ نداشته ايم.

چند لحظه اي صبر كرد؛ لبخندي زد و گفت:

- نه ... بايد علت اصلي را جويا شد.

 

وي در ادامه مي افزايد: در قرارگاه از من خواست كه او را تنها بگذارم او رفت و با سربازاني كه بيدار بودند و نگهباني مي دادند، صحبت كرد و به درد دل آنها گوش داد.

وقتي به قرارگاه بازگشت به من گفت: سربازها از اينكه درب اطاق شما (فرمانده پايگاه) به روي همه آنها بازاست راضي هستند آنها اين روش را دوست دارند. خيلي خوب است كه سرباز بتواند مسائل و مشكلاتش را به راحتي به رده بالا بازگو و منعكس نمايد؛ اگر هم درخواستي داشت، درخواست نمايد.

خلبان جعفر عمادي در پايان به خاطره اي ديگر از اين شهيد اشاره مي كند :

شهيد ياسيني سه هفته قبل از شهادتش به همراه شهيد ستاري براي بازديد به پايگاه بندر عباس آمدند . ساعت 9 شب بود كه عليرضا به همراه شهيد ستاري تصميم گرفتند يك گسترش عملياتي ، پشتيباني به پايگاه بدهند .

قرار شد نيروها را به بندر لنگه اعزام و صبح فردا پاسدار تشريفاتي (داردار فرنگي ) را براي  آنها انجام بدهيم .

شهيد ياسيني اين موضوع را به من ابلاغ كرد . همان شب مسئولين مربوطه را به بندر لنگه اعزام كرديم . آن شب تمام پرسنل و سربازان پايگاه بيدار بودند و امكانات و تجهيزات را براي اين ماموريت آماده مي كردند .

ساعت از 2 نيمه شب گذشته بود، اما شهيد ياسيني هنوز بيدار بود و به قسمت هاي مختلف سركشي مي كرد و رهنمودهايي را به بچه ها ارائه مي داد.

وي ادامه مي دهد: ساعت 7 صبح، بعد از صرف صبحانه به همراه شهيد ياسيني و شهيد ستاري به بندر لنگه و از آنجا به پادگان نيروي هوايي كه تا آن زمان محل سكونت جنگ زده ها بود رفتيم. به محض رسيدن ما به آنجا شيپور پاسدار تشريفات به صدا در آمد

شهيد ستاري و ياسيني از اينكه نيروها توانسته بودند يك گسترش كاملاً عملياتي و پدافندي را انجام دهند راضي و خوشحال بودند .

بعد از اين عمليات بود كه خانواده هاي جنگ زده به تدريج توانستند از امكاناتي كه بنياد شهيد در اختيارشان گذاشته است استفاده نمايند .

خوشبختانه پادگان بندرعباس امروز يكي از قرارگاه ها و سايت هاي مهم نيروي هوايي است كه كاملاً به صورت عملياتي درآمده است. در اين امر شهيد ياسيني و شهيد ستاري زحمات زيادي كشيدند و ما مديون زحمات و رشادت هاي شهدايي همچون شهيد ياسيني هستيم.

 

«بهروز ياسيني» يادگار سرلشگر شهيد حاج «سيد عليرضا ياسيني»:

قهرماني به نام پدر

 

مقام معظم رهبري هم درباره پدرم فرمودند: «ياسيني مردي مومن، پرتلاش، صادق و صميمي بود. خود همين ها موجب شده بود كه ما به ايشان اميدوار باشيم.»

بي ترديد زيبا ترين پايان براي زندگي دنيوي، شهادت است كه همه اقوام بشر از هر گروه و مسلكي آن را ستوده اند. دورترين اين داستان ها شهادت در قيام عاشورا و نزديك ترين آن شهادت در حماسه هشت سال دفاع مقدس و جانانه مردم ايران در پاسداري از مرزهاي اعتقادي و جغرافيايي است.

بر آن شديم تا از زواياي ناشكافته، روزگار نه چندان دور اين سرزمين را بازخواني و حكايت مردان مردي كه از همين مسير قله شهادت را فتح كردند براي نسل ديگر بازگو كنيم.

از اين رو با يادگار سرلشكر شهيد «سيد عليرضا ياسيني» به گفتگو نشستيم.

جواني با ظاهر ساده، اما صميمي كه در طول گفتگو نگاهش به عكس پدر بود و لبخند لحظه اي از لبانش محو نمي شد. و امروز بهروز جوان با افتخار از پدر، هم او كه برايش تداعي كننده مهرباني، دوستي، ساده زيستي و مردانگي بود؛ مي گويد. از صدر اسلام تا عاشوراي دفاع مقدس؛

 

ضمن معرفي خود، توضيح دهيد كه چرا پدر را با نام خلبان براي تمام فصول مي خوانند؟

من بهروز ياسيني فرزند خلبان شهيد سرلشكر سيد عليرضا ياسيني هستم. پدرم مرد بزرگي بود كه ايشان پيمان ناگسستني با امام (ره) و انقلاب اسلامي بسته بود كه پس از آن بويژه در دوران جنگ تحميلي، به اين عهد وفادار بود.

پدرم خلباني كم نظير بود، كه از هيچ ماموريتي سر باز نمي زد و با وجود خطراتي كه او را تهديد مي كرد، همواره داوطلب و پيش قدم در انجام ماموريت هاي جنگي بود در اين راه انگيزه هاي الهي را در لحظه لحظه هاي نبرد دخيل مي كرد.

تعدد حضور او در جبهه هاي حق عليه باطل او را با 2759 ساعت پرواز با هواپيماي فانتوم به عنوان دومين خلباني كه بيشترين ساعات پرواز با هواپيماي فانتوم داشته تبديل كرد.

حضور موثر در عمليات 140 فروندي روز يكم مهرماه 59 و حضور در حماسه هفتم آذر، آن هم به عنوان يكي از خلبانان اصلي اين عمليات، او را به عنوان خلباني پيش قراول و براي تمام فصول معرفي كرده بود.

 

لطفاً درباره خصوصيات كاري شهيد ياسيني بيشتر توضيح بدهيد:

شهيد ياسيني به دنيا بها نمي داد و به مظاهر فريبنده آن پشت كرده بود. ايشان مردي مقتدر در كار، شجاع در پرواز و در عين حال مهربان با زير دستان بود.

او براي هيچ كس تبعيض قائل نبود و سفارش را براي كسي قبول نمي كرد. پدرم فرمانده اي قاطع و در عين حال رئوف بود و به درد دل پرسنل صبورانه گوش مي كرد و در راه حل مشكلات آنان تلاش مي كرد. او داراي تعهد و تخصص بالايي بود و در انجام كارها داراي برنامه ريزي دقيق و در برخورد با افراد بي نظم بسيار سخت گير بود.

 

 

آيا بار مسئوليت ها در شخصيت او تاثيرگذار بود؟

نه، پدرم با توجه به مسئوليتش بيشترين امكانات را به بخش هايي كه بالاترين بازدهي را داشتند واگذار مي كرد. در عين حال كه فرمانده بود و مي توانست بيشترين امكانات را براي خود فراهم كند، هرگز چنين نكرد. اغلب اوقات بعد از نماز عصر در مسجد براي حل مشكلات ساكنان پايگاه مي ماند و با دقت به مشكلات و گرفتاري هاي آنان گوش مي كرد. اهل غرور و تكبر و خود پسندي نبود و واقعيت ها را به خوبي لمس مي كرد.

به مولاي متقيان علي (ع) خيلي ارادت خاصي داشت. بدي ها را با بدي جواب نمي داد و خنده هايش در بدترين شرايط به ديگران آرامش مي داد.

 

ديدگاه پدر از ايثار و شهادت چگونه بود؟

ايثار و شهادت در منظر پدر، مانند رودي بود كه در همه اعصار جريان دارد؛ آيه معروف سوره بقره كه به زنده بودن شهيدان و روزي پايان ناپذير آنها از نعمات الهي اشاره مي كند؛ خود مهر تاييدي بر باور او بود. پدرم درباره دوستان شهيدش مي گفت: «در حقيقت باورم نمي شود كه اينها بين ما نيستند، هميشه فكر مي كنم كه اينها در كنار ما هستند. احساس جدايي از آنها نمي كنم. روي اين اصل هيچ گونه احساس نبودن آنها را نمي كنم و فكر مي كنم كه هستند و به يك ماموريت و يا يك مرخصي بلند مدت رفته اند. حتي در زندگي خانوادگي ام و در رفت و آمدهاي كه با خانواده هاي شان دارم اينها حضور دارند.»

 

شهيد ياسيني حساسيت خاصي در حفظ بيت المال داشتند؛ در اين باره توضيح دهيد:

درحالي كه مسئوليتي مهم در نيروي هوايي داشت، اما از آموزش داشنجويان خلباني غافل نمي شد. توسط يكي از دانشجويان ايشان نقل مي كند:

شهيد ياسيني سخت گيري زيادي در استفاده از بيت المال داشت، همواره به ما سفارش مي كرد كه قدر وسايل و امكانات را بدانيم. يك روز قيمت يك هواپيما را به دلار برروي تخته نوشت و آن را در ريال ضرب كرد؛ عدد به دست آمده را تقسيم بر جمعيت كشور كرد، آن عدد 26 ريال بود. سپس رو به دانشجويان كرد و گفت: «به اندازه اين 26 ريال دل بسوازنيم و آن را حفظ كنيم.»

 

درباره جانبازي شهيد بگوييد؟

به دليل ايجكت هايي كه داشت، از ناحيه كمر جانباز 55 % بود و اين را بجز پزشك معالج و خانواده اش كسي نمي دانست. پدرم برادر دو شهيد بود و اين موضوع را هم تا زمان شهادتش كسي نمي دانست. شهيد ياسيني مي گفت:

«ما اعتقاد داريم و معتقديم كه نظام جمهوري اسلامي ايران يك نظام الهي است استكبار جهاني اين را نمي پذيرفت ولي الان مي بينيم كه راي بر ماندن جمهوري اسلامي دادند و در نهايت تسليم شدند و پذيرفتند كه نظام جمهوري اسلامي بايد باشد و هيچ راهي براي شكست آن هم نيست.»

شهيد ياسيني در انتظار شهادت بود. پدرم هميشه آرزوي شهادت داشت و براي رسيدن به آن لحظه شماري مي كرد.

يكي از دوستان پدرم (جانباز زنده ياد حسين رضا حسني) نقل مي كرد:

روزي در مراسم صبح گاه دعايي خوانده شد "خداوندا مقام عالي شهداي ما را متعالي فرما."

ياسيني بعد از اين دعا گفت:

«اين دعا مرا به ياد دوستان شهيدم مي اندازد. آنان كه تحمل قفس تنگ دنيا را نداشتند و خوشا به حال شان كه از اينخانه تنگ دنيوي آزاد شدند.»

و درحالي كه در چشمان سيد رضا اشك موج مي زد؛ رو به من كرد و ادامه داد:

«حسني ... شايد روزي تو هم با شنيدن اين مارش به ياد من بيافتي؛ اگر چنين شد، فاتحه اي برايم بخوان.»

مقام معظم رهبري هم درباره پدرم شهيد سيد عليرضا ياسيني فرمودند:

«ياسيني مردي مومن، پرتلاش، صادق و صميمي بود. خود همين ها موجب شده بود كه ما به ايشان اميدوار باشيم.»

 

 

دوست و همراه شهيد سيد عليرضا ياسيني :

افسر بي ادعا و منحصر به فرد نيروي هوايي

 

 محمود ضرابي مي گويد: «من كهنه سرباز نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران هستم.» اين جمله «محمود ضرابي» تيمسار خلبان نيروي هوايي است . وي يكي از دوستان و همراهان شهيد خلبان سيد عليرضا ياسيني است كه پاي خاطرات او از اين افسر شهيد مي نشينيم.

محمود ضرابي در ابتدا به نوع فعاليت شهيد اشاره مي كند: من و رضا هميشه با يك هواپيما پرواز مي كرديم. او از من جوان تر بود. من دوره كابين عقب را گذرانده بودم كه رضا به پايگاه همدان آمد.

رضا خلبان با استعدادي بود بعد كه از دو سال با 1000 ساعت پرواز آموزش كابين جلو را شروع كرد. شهيد ياسيني يكي از بهترين خلبانان شكاري بود.

وي درباره خصوصيات اخلاقي شهيد ياسيني مي گويد: سيد رضا خيلي آرام، كم حرف، نجيب و خونسرد بود. او اهل جنوب ايران در آبادان بود و بسيار خونگرم، دوستدار مردم و وطن خويش بود.

يكي از بارزترين خصوصيت رضا سازندگي در ارتش بود . زماني كه فرمانده مهرآباد بود بيشتر از 14 ساعت لباس نظامي به تن داشت. او كارهاي مفيدي براي ارتش و نيروي هوايي  انجام داده بود. سيد رضا مرد پركاري بود.

زماني كه فرمانده پايگاه شكاري بوشهر بود از او دعوت كردند تا به تهران بيايد؛ رضا گفت: «من تهران را نمي شناسم اگر به آنجا بيايم گم مي شوم.»

شهيد ياسيني روحيه سازش پذيري داشت. هيچ وقت نافرماني نمي كرد و با كساني كه از نظر درجه نظامي از او پايين تر بودند بسيار مهربان بود. او افسر بي ادعا و منحصر به فرد نيروي هوايي بود.

ضرابي درباره اولين حمله عراق به نيروي هوايي اضهار مي دارد: با شروع جنگ ساعت 5: 14 دقيقه روز 31 شهريور ماه سال 1359 عراق همزمان به مهرآباد ، بوشهر ، تبريز ، همدان و دزفول حمله گسترده اي كرد. ما در پايگاه بوشهر بوديم و من مسئول عمليات بودم. ساعت 4 بعداز ظهر اولين حمله به عراق را انجام داديم. هدف ها را از قبل در عراق شناسايي كرده و مسير ها مشخص شده بود. من و سيد رضا همان روز با هم پرواز كرديم و در اولين حمله به عراق همه سالم برگشتيم .

دوست و همراه شهيد ياسيني عمليات 140 فروندي يادآور مي شود: اين عمليات روز اول مهر ماه سال 59 از شهر هاي بوشهر ، تبريز ، همدان و دزفول با 14 فروند هواپيما آغاز شد . در اين عمليات 8 فروند هواپيما از بوشهر به خاك عراق حمله كرد . من ليدر دسته بودم و رضا ليدر رزو بود .

صدام در يكي از مصاحبه هاي خود گفته بود « تا به حال آسمان عراق را به اين شلوغي نديده بودم » .

عمليات 140 فروندي يكي از موفقيت آميزترين عمليات ها بود . در اين عمليات « شهيد ابوالفضل مهربان » و « شهيد محمود شادمان بخت » مورد اصابت پدافند عراق قرار گرفتند و به شهادت رسيدند .

وي در ادامه به ذكرخاطره اي مي پردازد: در پايگاه شكاري بوشهر بعد از عمليات 140 فروندي من به همراه سيد رضا و شهيد عباس دوران براي بازديد به پايگاهي رفته بوديم .  آنها براي قدرداني از زحمات بچه ها در عمليات حلقه  گلي را به گردن ما انداختند و ما با هم عكس يادگاري انداختيم . بعد از شهادت سيد رضا و عباس دوران، فرزندان آنها سيد بهروز ياسيني و امير رضا دوران براي تجديد با پدرانشان هر سال در همان روز و در كنار من عكس يادگاري مي اندازند، تا براي هميشه نام و ياد آنها زنده بماند.

تيمسار خلبان محمود ضرابي در پايان خاطرنشان مي كند: من فرمانده رضا بودم . به ياد ندارم ماموريتي را به عهده رضا گذاشته باشم و او از انجام آن امتناع كند. سيد رضا هميشه براي نبرد آماده بود.

با اينكه فرمانده بودم ولي در مقابل افرادي مثل شهيد ياسيني، شهيد عباس دوران، رضا سعيدي، منوچهر محققي و علي بختياري كه در شجاعت حرف اول را مي زدند هميشه با احترام مي ايستادم. آنها براي من الگوي ايثار و گذشت و فداكاري بودند.

 

 

 

امير سرتيپ روح الدين ابوطالبي ؛ دوست شهيد:

« خلبان شاخص دوران جنگ »

 

 

رئيس اسبق هواپيمايي كشوري مي گويد: من و عليرضا هم دوره بوديم. او در پايگاه سوم شكاري همدان بود و من در تهران بودم . سال 54 به همدان منتقل شدم . آشنايي من و شهيد ياسيني از همان زمان آغاز شد . با شروع جنگ رابطه ما بيشتر شد .

عليرضا فرمانده پايگاه ششم بوشهر بود و من معاون عمليات تيپ شكاري پايگاه شيراز بودم . سال 66 به عنوان معاون عمليات پايگاه ششم شكاري بوشهر منصوب شدم .

 وي ادامه مي دهد : برنامه ريزي حملات هوايي و ماموريت ها بر عهده من و شهيد ياسيني بود ما شبانه روز در كنار هم بوديم . عراق ممكن بود چند منطقه را همزمان بمباران هوايي كند به همين علت گاهي اتفاق مي افتاد كه 24 ساعت هواپيما در آسمان پرواز مي كرد .

ابوطالبي درباره شخصيت پروازي شهيد ياسيني مي گويد : براي پشتيباني از نيروهاي زميني ما ماموريت داشتيم كه برنامه ريزي حمله هاي هوايي را انجام بدهيم . من مسئول مشخص كردن خلبانان هواپيماها بودم .

گاهي اوقات من خلباني را براي ماموريت آماده پرواز مي كردم ، عليرضا مي آمد و به جاي آن خلبان ماموريت را انجام مي داد . عليرضا هميشه اولين ماموريت را خودش داوطلبانه مي رفت تا منطقه را بهتر شناسايي كند .

وي مي گويد : عليرضا انسان بسيار خوش قلب و با گذشتي بود. با پايين ترين قشر پايگاه در ارتباط مستقيم بود و سعي مي كرد به مشكلات آنها رسيدگي نمايد . گاهي  به خانه آنها سر مي زد تا از نزديك با آنها ارتباط داشته باشد .

زماني كه كسي اشتباهي را مرتكب مي شد شهيد ياسيني با ملايمت و آرامش به او صحبت مي كرد ، هيچ وقت عصباني نمي شد . با اينكه فشار هاي زيادي در فرماندهي وجود داشت ولي او هيچ وقت گله نمي كرد .

او معتقد است : كساني توانايي انجام ماموريت هاي پر خطر را دارند كه ارزش ها و اعتقاداتشان بيشتر از جانشان ارزش داشته باشد . شهيد ياسيني يكي از آن افرادي بود كه هميشه براي عمليات هاي پر خطر داوطلب مي شد . با اينكه مي دانست شايد برگشتي نباشد . او مديري مسئوليت پذير بود .

دوران جنگ شرايط حساس بود ، خلبانان شاخص كساني بودند كه براي ماموريت مي رفتند و موفقيت هايي را به ارمغان مي آوردند . « شهيد ياسيني » ، « شهيد عباس دوران » و « شهيد اردستاني » از جمله خلبانان شاخص بودند و زحمات زيادي را در دوران جنگ كشيدند .

دوست شهيد ياسيني در ادامه مي گويد : شهيد ياسيني از نظر عاطفي به خانواده اش خيلي نزديك بود . با اينكه فرزندان او كوچك بودند و دوري از آنها سخت بود اما عليرضا انسان صبوري بود .  او به خاطر شرايط جنگ مشكلات و دوري از خانواده را تحمل مي كرد.

ابوطالبي در پايان خاطر نشان مي كند : شهيد ياسيني يكي از شخصيت هاي برجسته جنگ بود كه در طول هشت سال دفاع مقدس زحمات زيادي را براي حفظ اين مرز و بوم كشيده بود و يكي از افرادي بود كه بيشترين ماموريت ها را در جنگ انجام داده بود . او در همين راه جان خود را از دست داد .

 

دوست و همراه شهيد ياسيني«سرهنگ محمود عتيقه چي»:

« خوش قلب و با ايمان بود»

 

محمود عتيقه چي مي گويد : شهيد ياسيني با بمباران شهرهاي عراق مخالف بود . با اينكه هواپيماهاي عراقي شهرهاي ما را مورد هدف قرار مي دادند ، اما او دوست نداشت غير از نظاميان عراقي پير و جوان و زن و كوك را از خانه و كاشانه خويش آواره كند .

شهيد سيد عليرضا ياسيني شخصي فروتن و آزاد انديش بود ، كه درجات نظامي او هيچ وقت باعث كمرنگ شدن فروتني اش نشد .

محمود عتيقه چي درباره شخصيت شهيد ياسيني مي گويد :

شهيد ياسيني بسيار دانا و موقعيت شناس بود . او از نظر شخصيتي انسان خوش قلب ، با ايمان و در عين حال شوخ و بذله گو بود . عليرضا هيچ وقت كسي را ناراحت نمي كرد و بسيار دل رحم بود و اگر موردي پيش مي آمد كه كسي از دستش ناراحت شود ، او بلافاصله از آن شخص دلجويي مي كرد .

وي در اين رابطه خاطره اي ذكر مي كند :

عليرضا پرواز مهمي در همدان داشت ، اما هواپيما دچار نقص فني بود و براي پرواز آماده نبود . مكانيزيسين آنجا كارش را به خوبي انجام نداده بود عليرضا علت بي توجهي او را جويا شد ، اما دقايقي بعد گفتگوي آنها تبديل به مشاجره شد . خيلي كم پيش مي آمد كه او عصباني شود ولي آن روز اين اتفاق افتاد . عليرضا فرمانده عمليات بود . او براي عمليات رفت ، بعد از بازگشت از برخوردي كه با آن مكانيزسين داشت ، ناراحت بود . شهيد ياسيني او را صدا زد و از او دلجويي كرد .

عتيقه چي به حس مسئوليت پذيري و دقت نظر شهيد ياسيني اشاره مي كند و مي گويد :

شهيد ياسيني در كارش جدي و مسئوليت پذير بود و در اين رابطه نظر ساير همكارانش را حتي اگر از نظر درجه نظامي از او پايين تر بودند جويا مي شد . او دقت نظر بالايي درباه وضعيت آنها داشت . در يكي از پرواز ها قرار بود ، من به اهواز بروم ، اما به علت پروازهاي زياد ، خيلي خسته بودم . عليرضا متوجه حال من شد و از من خواست كه استراحت كنم و خودش به جاي من به اهواز رفت . هواپيماي عليرضا در اين ماموريت ، مورد اصابت هواپيماهاي عراقي قرار گرفت ، اما به خواست خدا اتفاقي براي او رخ نداد .

دوست و همراه شهيد ياسيني يادي هم ، از يكي ديگر از شهداي پرواز مي كند :

« شهيد داوود اكرادي » از همكاران ما بود كه قبل از عليرضا شهيد شد . قرار بود كارخانه برق عراق را بمباران كنيم . من سه فروند هواپيما را در برنامه گنجانده بودم و خودم هم ليدر پرواز بودم . شهيد اكرادي به علت بيماري نبايد پرواز مي كرد اما به اصرارآمد . پرواز حساسي بود. نزديك پرواز بود كه عليرضا در آخرين لحظه ها آمد و خودش به جاي من ليدر پرواز شد . ساعت 6 صبح بود كه سه هواپيما از باند خارج شدند . براي سلامتي شان زيرلب دعايي زمزمه كردم . بعد از 45 دقيقه دو هواپيما وارد لاين شدند . آنجا بود كه شنيدم هواپيمايي داوود مورد اصابت قرار گرفته و بعد از پريدن با چتر نجات ، توسط عراقي ها به شهادت رسيده است .

چند روز قبل از شهات « شهيد اكرادي » يك بالگرد عراقي را كه 5 نفر از سران عراق در آن حضور داشتند ، منهدم كرده بود . فرمانده هاي عراقي داوود را شناسايي كرده بودند و متاسفانه به وحشيانه ترين شكل او را به شهادت رسانده بودند .

محمود عتيقه چي در پايان مي گويد : من از سال هاي قبل از جنگ با عليرضا دوست بودم ، هيچ بدي از او نديدم . دوراني را كه در همدان بوديم خانه هايمان در كنار هم بود و ما با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم .

عليرضا هيچ وقت در كارهايش افراط و تفريط نداشت . همكاران در پايگاه علاقه زيادي به او داشتند . اما رفاقت و صميميتي كه بين ما بود هيچگاه باعث چشم پوشي او ازخطاهاي ما در كارها نمي شد .

شهيد ياسيني با بمباران شهرهاي عراق مخالف بود . با اينكه هواپيماهاي عراقي شهرهاي ما را مورد هدف قرار مي دادند ، اما او دوست نداشت غير از نظاميان عراقي پير و جوان ، زن و كوك را از خانه و كاشانه خويش آواره كند .

شهيد سيد عليرضا ياسيني شخصي فروتن و آزاد انديش بود ، كه درجات نظامي او هيچ وقت باعث كمرنگ شدن فروتني اش نشد .

 

مرحوم جانباز «ستوان حسين رضا حسني» دوست و همراه شهيد ياسيني:

فاتحه اي برايم بخوان

 

صبح اول وقت به اتفاق شهيد ياسيني وارد دفتر ايشان در مديريت جنگ الكترونيك شديم. به محض ورود چون تابستان بود و هوا گرم، پنجره را باز كردم، دفتر ايشان مشرف به ميدان صبحگاه بود. هنوز مراسم شروع نشده بود. شهيد ياسيني حال خاصي داشت و در پشت ميز غرق تفكر بود. برايشان چايي آوردند؛ اما توجهي نكرد.

 با خود گفتم، بهتر است از اين حال و هوا او را بيرون بياورم. لذا با صدايي نسبتاً بلند گفتم: «تيمسار چاي تان سرد شد ميل كنيد!»

گويي از خواب سنگيني بيدار شده باشد. جواب داد: «باشد.» در همين موقع، مراسم صبحگاه نيز شروع شده بود. شخصي كه مراسم صبحگاه را شروع مي كرد، با صدايي رسا آخرين دعاي مراسم را خواند: «خداوندا مقام عالي شهداي ما را متعالي فرما!» تيمسار ياسيني با شنيدن اين دعا از جا برخاست و به حالت احترام ايستاد. من نيز پيرو ايشان از جايم برخاستم و به حالت احترام ايستادم و متعاقب دعا مارش نيز نواخته شد. بعد ار اتمام مراسم در حالي كه كنار پنجره ايستاده و به دوردست خيره شده بود، با صداي بغض آلود گفت: «اين دعا مرا به ياد دوستان شهيدم مي اندازد، آنان كه تحمل قفس تنگ دنيا را نداشتند. خوشا به حالشان كه از اين قفس آزاد شدند!»

در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، رو به من كرد و گفت: «شايد روزي تو هم با شنيدن اين مارش به ياد من بيفتي. اگر چنين شد فاتحه اي برايم بخوان!

من كه تحت تاثير حالات تيمسار قرار گرفته بودم، گفتم: «خدا نكند! كشور به امثال شماها احتياج دارد.»

لبخندي زد وگفت: «شهيد شدن لياقت مي خواهد!»

گفتني است مرحوم جانباز حسني خدمات ارزشمندي در راستاي گردآوري خاطرات شهيد ياسيني داشتند كه براي  روح بزرگ ايشان دعاي علو درجات مي شود.

 

حجت الاسلام ابراهيم فاضل فردوسي، امام جمعه سابق بوشهر:

موظفيم چون جان، حافظ بيت المال باشيم

يك نظامي بايستي تمامي حركات، رفتار و حتي كلامش سنجيده باشد. من تمامي اين خصوصيات را در شهيد ياسيني مي ديدم. او نظامي به تمام معنا بود و بدين جهت هر بار كه وي را مي ديدم مسرور مي شدم و دعايش مي كردم.

در يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان به پايگاه بوشهر دعوت شده بودم، سفره افطاري بود و جمعي از پرسنل و خلبانان نيز در اين ضيافت حضور داشتند. طي سخنان برادران را به نظم در امور توصيه مي كردم و يادآور مي شدم سيره و روش انبياء الهي را، و بويژه فرمايش مولاي متقيان علي (ع) خطاب به حسنين« اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم» را يادآور مي شدم.

تقوا و نظم دو عامل اساسي و مهمي هستند كه اسلام به آن توصيه مي كند و بايستي به اين اصول در نيروهاي مسلح بيش از ساير بخش ها توجه شود. لذا در اين زمينه نيز ايشان كاملاً به اهميت مسئله واقف بودند و به آن عمل مي كردند. او به فرايض ديني و مذهبي از جمله نماز، روزه و واجبات شرعيه خيلي معتقد بود و كمترين غفلتي نمي كرد.

تيمسار ياسيني براي دفاع از دين و حريم كشورش سر از پا نمي شناخت و همچون شير مي غوريد و از خلبانان خوب و به نام دوران جنگ تحميلي بود. روزي از او خواستم تا يكي از خاطرات پروازيش را برايم بگويد. ابتدا نمي پذيرفت و آنگاه كه اصرار كردم لب به سخن گشود و گفت: «در بازگشت از ماموريتي جنگي، مورد هدف پدافند دشمن قرار گرفتم، تلاش هايم براي ادامه پرواز سودي نبخشيد. گرچه خود را به خاك ايران رسانده بودم، ولي مجبور به ترك هواپيما شدم. افرادي كه در آن حوالي بودند ابتدا تصور مي كردند عراقي ام و به طرفم يورش آوردند، ولي آنگاه كه متوجه شدند خلبان ايراني هستند مرا در آغوش كشيدند و بوسيدند. او به همين خاطره كوتاه بسنده كرد و هيچ نگفت.

در يكي از مانور هايي كه در استان بوشهر و به طور مشترك با حضور نيروهاي سپاه و نيروي دريايي و هوايي ارتش برگزار مي شد، رياست مجلس شوراي اسلامي وقت و گروهي از مسئولان نيز حضور داشتند. شهيد ياسيني خود فرمانده دسته پروازي را عهده دار بود. آن روز او با انجام مانورهايي بسيار تماشايي، تحسين همگان را برانگيخته بود و به حق افسري بود كه خود را به دو بال تعهد و تخصص تجهيز كرده بود.

چند روزي از رحلت جانگذار امام (ره) مي گذشت در مراسمي كه بدين منظور در پايگاه هوايي برنامه ريزي كرده بودند، از من هم به عنوان سخنران دعوت شده بود. هنگام مراسم نوحه خواني و سينه زني نگاهم به او افتاد. اين شهيد عزيز با عشق و علاقه اي كه به حضرت امام (ره) داشت چنان مخلصانه بر سينه مي زد كه مرا خيلي متاثر كرد. با خودم گفتم : «خدايا! امام چه فرزندان مخلصي تربيت كرده كه با رفتنش واقعاً احساس يتيمي مي كنند.»

من همواره با تمام وجود به اين افسر خوب و متدين عشق مي ورزيدم و به وجودش افتخار مي كردم.

تيمسار ياسيني به من زنگ زد و گفت:«اگر تمايل داريد شاهد تمرينات خلبانان ما باشيد به منطقه ... بياييد.» گفتم :«مايل هستم و سعي مي كنم شركت نمايم.» فرصتي دست  داد و به محلي كه هواپيماهاي شكاري نيروي هوايي عمليات مي كردند، رفتم. او با عشق و علاقه و دقت زيادي، پرواز خلبانان را نظاره مي كرد و اشتباهاتشان را ثبت مي نمود تا در كلاس هاي درس به آنان گوشزد كند. رو به او كردم و گفتم: «فكر مي كنم خلبانان با چتر نجاتي كه به همراه دارند، هنگام بروز سانحه در جنگ، مي توانند بيرون بپرند و خودشان را نجات دهند.» خنديد و گفت: «اگر چنين مي بود تا كنون هواپيمايي برايمان باقي نگذاشته بودند. ما تا آخرين لحظه ممكن تلاش مي كنيم تا هواپيما را سالم به زمين بنشانيم، زيرا در محاصره اقتصادي هستيم. با از دست رفتن هر يك از اين هواپيما ها ميليون ها دلار بايستي هزينه كنيم تا جايگريني براي آن بيابيم. لذا ما خود را موظف مي دانيم كه همچون جان هايمان اموال اين ملت ستم كشيده را حفظ نماييم.»

 

شهيد ياسيني به روايت همسر:

همه عشقم به آسمان شهادت پرواز كرد

مقام معظم رهبري هم در مراسم تشييع جنازه حضور داشتند . ايشان به منزل ما هم آمد و وقتي عكس علي را روي ديوار ديد همان جا ايستاد و گريه كرد و گفت: «ياسيني خيلي جوان بود من به آينده اين مرد اميدها بسته بودم.» ايشان گفت: «ياسيني مردي صادق، صميمي و مومن بود»

يك روز ظهر علي بي خبر به خانه آمد. از زماني كه جنگ شده بود ظهرها نمي توانست خانه بيايد يك راست به آشپزخانه آمد و يك تلگراف هم دستش بود همانطور كه جلو مي آمد لبخند زد و دستهايم را گرفت و گفت: «پروانه تبريك مي گويم.» گفتم: «چي شده؟» گفت: «شهادت رضا رو بهت تبريك مي گم.» دست و پاهايم شروع كرد به لرزيدن.

 گريه مي كردم و صورتم را چنگ مي زدم. رضا برادر كوچك علي بود و هفده سال بيشتر نداشت. بسيجي بود. علي همانطور كه مي خنديد شانه هايم را گرفت و گفت: « براي چه گريه مي كني مرگ كه چيز بدي نيست اين شهادته، راحت شدنه، باور كن رضا راحت شد تو نمي دوني من چي مي گم، اگه مثل من توي آسمون بودي توي آتيش ها بودي اون وقت مي فهميدي مرگ چقدر دلچسبه.»

علي مي گفت :« بهترين لحظات زندگي ام وقتيه كه توي آسمونم مي دوني وقتي روي ابرها جلو مي روي چقدر قشنگه؟ مثل اينكه توي بهشت خدا راه مي روي.»

سه شنبه ها در محل كارش، در دفترش باز بود. هر كس كه مشكلي داشت مي آمد از مسائل كاري و مالي تا مسائل خانوادگي. ساعت ها فكرش مشغول كار مردم بود دلش مي خواست تا مي توانست كمكشان كند. بعضي شب ها بيدار مي شدم مي ديدم نيست. نيمه هاي شب بلند مي شد و روغن و برنج و مواد غذايي مي گذاشت پشت در خانه هايي كه مي دانست مشكل مالي دارند. وقتي برمي گشت ماشين را بي سرو صدا خاموش مي كرد تا كسي نفهمد. هر روز هم پرواز داشت. بهش خيلي فشار مي آمد ولي مي گفت: «مي دوني چقدر خرج هر خلبان شده؟ توي اين مملكت يك عمر خورديم و خوابيديم، حالا جنگه وظيفه ماست و بايد بايستيم و بجنگيم. آنهايي كه كنار كشيدند خيلي نامردي كردند.»

دلش هم نمي آمد به بقيه فشار بياورد مي گفت: «فلاني را نمي تونم بفرستم سه تا بچه داره، فلاني پروازش ضعيفه، اگه اتفاقي براش بيفته چي؟»

آن زمان شهيد ستاري هنوز فرمانده نيروي هوايي نشده بود ما هم نمي شناختيمش. از كارهاي علي كه شنيده بود تلفني به او گفته بود: «شنيده ام راننده تاكسي خط ويژه عراق شده اي ؟!» آن قدر كه پرواز بيرون مرز داشت از آن به بعد خلبان ها بهش مي گفتند :«راننده تاكسي»

روزها همين طور مي گذشت. از زير قرآن ردشان مي كردم، صداي بلند شدن هواپيما در خانه مي پيچيد. بعد هم منتظر مي مانديم تا برگردند. سالم كه بر مي گشتند در پايگاه برايشان گوسفند قرباني مي كردند.

يكي از شب هاي ماه رمضان بود خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم هواپيماي علي جلوي چشم هايم سقوط كرد. علي گفته بود هر خوابي كه مي بيني به من نگو من خيلي به خواب اعتقاد دارم بذار با ذهن مثبت از خانه بيرون بروم در غير اين صورت تا شب فكرم مشغول ميشه.» من هم بهش نگفتم ولي آن شب خودش هم تا صبح نتوانست بخوابد. پرواز «كب» داشت يعني گشت روي مرز. 3 صبح تا وقت رفتن پلك روي هم نگذاشت. سحري هم نان و هندوانه خورد، نگذاشت برايش غذا آماده كنم. به اتاق بچه ها رفت و صورتشان را بوسيد. انگار نمي توانست دل بكند ايستاده بود روي پاشنه در و در و ديوار را نگاه مي كرد. موقع خداحافظي گفت: «خدا حافظ ما رفتيم، برمي گردم.» هيچ وقت نمي گفت بر مي گردم. نگرانش بودم. دلم نمي خواست به دلم بد راه بدهم ولي دلم شور مي زد. دم دم هاي صبح بود كه يكي از همسايه ها تلفن زد. خواب بودم و صدايم گرفته بود خوب نمي شنيدم كه چه مي گويد. گفت: «پروانه خوابيدي؟» گفتم :«خوب آره». گفت : « مگه خبر نداري هواپيماي شوهرت رو زدن هيچ خبري هم ازش نيست، بدنم بي حس شد و گوشي تلفن از دستم افتاد قلبم تند تند مي زد نمي توانستم حرف بزنم يا از جايم تكان بخورم با خودم گفتم: «واي پروانه از آن چيزي كه مي ترسيدي سرت آمد» هر طوري بود با گردان پروازي تماس گرفتم،آقاي كاشف بود گفت: «نه بابا، كي اين چيز ها را به شما گفته، عليرضا طوريش نيست حالش خوبه الان هم همين جا است.» گفتم: «اگر راست مي گوييد گوشي را بدهيد با او حرف بزنم.» گفت: «همين الان رفت توي اتاق.» هيچ كس جواب درستي نمي داد . همه خواستند دلداري ام بدهند بالاخره فرمانده پايگاه، خضرائي تلفن زد و به من گفت: «حاج خانم اصلاً ناراحت نباشيد راست مي گن هواپيماي علي رو زدن ولي الان علي توي مرز است، ما هم دو تا هلي كوپتر فرستاديم دنبالشون كابين عقبش هم سالمه»

آروم نمي شدم باورم نمي شد، بي تابي مي كردم. شهيد خضرائي گفت: «مي خواهيد وصل كنم با خودش حرف بزنيد؟ گفتم: «تورو به خدا بزاريد صدايش را بشنوم.» بي سيم زدند آمد پشت بي سيم خودش بود مي خنديد. گفت: «بي خودي نگران نشو تو كه مي دوني من چيزيم نميشه مگه بهت نگفتم كه من ضد گلوله ام.» مي خنديد، گفتم: «علي راست مي گي؟» دستت كنده نشده؟ پاتو نبريدن؟ همه چيز سر جاي خودشه؟ گفت:«چهار تا هواپيماي عراقي توي مرز كردستان محاصره ام كردند. يكي بالا و يكي زير شكم، دوتاي ديگر هم دو طرف بال ها، مي خواستند هواپيما را سالم بنشانند و در خاك عراق تبليغات كنند. و بعد بگويند ياسيني را سالم گرفتيم.

چند تا راكت پرتاب كرده بود. شهيد ياسيني آنها را به خاك ايران كشانده بود، آنها هم كه حمله كرده بودند ايجكت كرده بود در يكي از مزرعه هاي كردستان و فرود آمده بود وقتي برگشت جاي چتر و طناب ها و چند تا كبودي روي بدنش مانده بود. كشاورزها فكر كرده بودند كه عراقي است. با بيل و كلنگ و سنگ افتاده بودند به جانش هرچه قسم خورده بود كه من ايراني ام قبول نمي كردند. فارسي بلد نبودند كه حرفش را بفهمند بالاخره يكي از آنها كه كمي فارسي بلد بود حرف هايش را مي فهمد و به پاسگاه تحويلش مي دهند.

روزهاي آخر عمر علي، شب ها كه از سر كار به خانه بر مي گشت مي گفت: «اين عمر مثل پيمانه است پر كه بشود لبريز مي شود. احساس مي كنم دارم لبريز مي شوم.» مي گفت: «دلم مي خواهد در هواپيما بميرم دوست ندارم در رختخواب بميرم.» به او گفتم:«علي يعني چه؟ تو مي خواهي مرگت را انتخاب كني؟ مگر دست تو است؟ گفت: «نه دست خودم نيست راستش نمي دانم چرا بعد از آن جنگ ماندم ولي حالا اگر بخواهم بروم، دلم مي خواهد در هواپيما باشم.» گريه كردم و گفتم: «علي اين را نگو مرگ در هواپيما خيلي دردناك است.» گفت: « نه، تو نمي داني در هواپيما بلافاصله گردن آدم مي شكند اصلاً چيزي نمي فهمي از يك پلك زدن هم كوتاه تر است.» بعد از اين حرف ها به آشپزخانه رفتم و گفتم: «چرا هر شب مي آيي و روضه مرگ مي خواني؟» جمعه همان هفته بود قبل از اينكه به نماز جمعه برود صبحانه بچه ها را داد. بعد توي راهرو مدام قدم مي زد. گفتم :«علي چيه؟ چرا انقدر تو فكري؟» توي چشمام نگاه كرد و گفت: «تو از من راضي هستي؟» نگاهش كردم نمي دانستم چه بگويم. هميشه بعد از نماز دعا مي كردم و از خدا مي خواستم كه زودتر از علي بميرم چون طاقت دوري از او را نداشتم. انگار علي داشت وصيت مي كرد.

سه شنبه صبح بود هوا هنوز تاريك بود حس بدي داشتم و مدام حرف هاي روز جمعه علي يادم مي افتاد چند شب بود كه پشت سر هم خواب بدي مي ديدم. به علي هم چيزي نمي گفتم چون به او قول داده بودم خواب هايم را برايش تعرف نكنم.

خواب ديدم در يك سالن بزرگ صندلي چيده اند و دوستانم كه همسرانشان شهيد شده بودند همه انجا جمع بودند، از جمله همسر شهيد دوران. آنها همه چادرهاي سفيد سرشان بود من هم يك چادر نماز سفيد سرم است و در گوشه اي نشستم مي خواستم از آنها دور باشم . يكي از آنها آمد دستم را گرفت و گفت: «چرا اينجا نشسته اي بيا برويم پيش ما» من را در جمع خودشان برد.

آن روز صبح وقتي علي داشت بيرون از خانه مي رفت گفت: «براي ماموريت به كيش مي روم و ساعت 30/8 شب برمي گردم اما اگر نشد نگران نشو فردا صبح ساعت 7 بر مي گردم، به بچه ها هم نگو كه من ماموريت مي روم چون وقت نمي كنم برايشان سوغاتي بياورم آن وقت به دلشان مي ماند.

آن شب علي نيامد. صبح آن روز 15 ديماه ساعت 7 صبح زنگ خانه به صدا درآمد آيفون را برداشتم و گفتم: «سلام علي آمدي؟» صدايي گفت: «سلام من غلامرضا هستم، (برادر شوهرم بود)». تا من را ديد گفت: «پروانه تسليت مي گم علي ...» نفهميدم چه مي گويد احساس كردم زانوهايم بي حس شده پاي چپم خم شد، افتادم روي زمين و گفتم: «علي چي؟» غلامرضا هيچي نگفت فقط گفت: «تسليت مي گم.» من نمي فهميدم انگار نمي خواستم قبول كنم. اتاق دور سرم چرخيد و به زمين افتادم.

بهزاد را برده بودند تا جنازه پدرش را ببيند. اگر به هوش بودم نمي گذاشتم ببيند اين صحنه تا آخر عمر از ذهنش پاك نمي شود. قلبم درد مي كرد، دنيا برايم تاريك شده بود، بي حس شده بودم. ولي اينبار فرق مي كرد. با خودم فكر مي كردم يعني اينقدر راحت زندگي آدم از هم پاشيده مي شود؟! از بيمارستان كه مرخص شدم گفتم: «مي خواهم زير تابوت علي را بگيرم وگرنه ديوانه مي شوم.»

روز تشييع جنازه توي آن شلوغي هيچ زني نبود ولي من رفتم زير تابوتش رو گرفتم. محكم به شانه هايش تكيه داده بودم، احساسش مي كردم. دور حرم امام (ره) طوافش دادند بعد توي خاك گذاشتنش، انگار هيچي ازش نمانده بود آن شانه هاي پهنش آب شده بود. صورتش رو باز كردند سوخته بود. بالاي سرش ايستاده بودم، رويش خاك مي ريختند چشم هايم را بسته بودم و دستم را روي قلبم گذاشته بودم. دلم مي خواست با او زيرخاك بودم. من بايد با علي دفن مي شدم، نشستم بالاي سر مزارش و گفتم: « من با تو زير خاك رفتم ديگه همه چيز تموم شد». من ديگه تموم شده بودم هيچ وقت از كسي نپرسيدم چرا هواپيما سقوط كرد؟

چطور شد كه همه چيز از دست رفت؟ فقط مي دانستم پيمانه عمر علي پر شده است. همان حرف هايي كه خودش مي زد و حالا جلوي چشم هاي من لبريز شد. آدم ها از جلوي من رد مي شدند و تسليت مي گفتند و من ساكت و بي حركت فقط نگاه مي كردم.

بعد از مراسم حاج احمد خميني به منزل ما آمد و بهروز و زهرا را روي زانوهايش نشانده بود. بچه ها گريه مي كردند. زهرا نگاهش مي كرد و مي گفت: «پس باباي ما چي شد؟ ديگه بهش نمي گم برام عروسك بياره فقط بگين بابام بياد.»

حاج احمد سرش را پايين انداخته بود و آرام گريه مي كرد. سكوت رفتار و نگاهش همه ما را آرام مي كرد.

مقام معظم رهبري هم در مراسم تشييع جنازه حضور داشتند . ايشان به منزل ما هم آمد و وقتي عكس علي را روي ديوار ديد همان جا ايستاد و گريه كرد و گفت: «ياسيني خيلي جوان بود من به آينده اين مرد اميدها بسته بودم.» ايشان گفت: «ياسيني مردي صادق، صميمي و مومن بود»

همين طور مي آمدند و مي رفتند نه آمدن ها را مي ديدم و نه رفتن ها را، هنوز فكر مي كردم خوابم، يك كابوس سخت و...

 
امتیاز دهی
 
 

تعداد بازديد اين صفحه: 5338