پنجشنبه 1 آذر 1397  
شهدای والامقام نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
02
شهید امیر سرلشکر حسن آبشناسان

شهید آبشناسان در سال 1315 در تهران متولد و در سال 1336 وارد دانشگاه افسری ارتش شد. او طی سال های 1339 تا 1356 دوره های مقدماتی، رنجر و عالی ستاد فرماندهی را طی کرد و در این میان دوره های چتربازی و تکاوری را نیز در داخل و خارج از کشور گذراند. شهرت شهید آبشناسان به امور مذهبی در ارتش قبل از انقلاب اسلامی به حدی بود که در میان اطرافیانش به شیخ حسن معروف شد و به همین دلیل پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سرعت مورد اعتماد انقلابیون قرار گرفت و از جمله افرادی شد که پایه های نظامی سپاه پاسداران را قوت و قوام بخشید. شهید آبشناسان در عملیات های بسیار دوران دفاع مقدس حضوری مؤثر و تأثیرگذار داشت و با هدایت مدبرانه نیروهای تحت امرش نقش بسزایی در خلق پیروزی های بی شمار جنگ تحمیلی داشت. وی سرانجام در هشتم مهر سال 1364، در حالی که فرماندهی لشکر 23 نوهد (یکان تکاوران نیروی زمینی با عنوان نیروی ویژه هوابرد) را برعهده داشت، طبق روال همیشگی اش، شخصا در خط مقدم عملیات قادر حاضر شد و به هدایت عملیات پرداخت که در همین حین با تیر مستقیم دشمن بعثی به شهادت رسید و نام خود را به عنوان تنها فرمانده لشکر شهید ارتش جمهوری اسلامی ایران در خط مقدم در حین عملیات به ثبت رسانید.

 

 شیر صحرا

در اوایل جنگ یک باز زخمی شد اما به اشتباه خبر شهادتش در منطقه پیچید. مردم دشت عباس در استان ایلام که بیشتر از همرزمانش نیز بودند، با شنیدن خبر شهادتش، به او لقب شهید صحرا دادند ولی هنگامی که پس از درمان سطحی به منطقه برگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند او را شیر صحرا نامدیدند. در پی این رویداد آنچنان پر آوازه گردید که رادیوهای دشمن با همین عنوان از او نام می بردند.

 

تا آسمان یک یا علی (ع)

یک سال قبل از شهادتش در عالم خواب دیده بود، بین زمین و آسمان در حرکت است که ناگهان متوجه مانعی در مسیر می شود. مانع با زمزمه ذکر یاعلی از بین رفته و او بالاتر می رود. درست یک سال بعد حاج حسن آسمانی شده بود.

 

مرد مردستان

بارها دیدم که مانع از حضور نیروهای بسیجی در عملیات می شد و سعی می کرد که ابتدا نیروهای ارتش وارد عملیات شوند. او می گفت: تا زمانی که ارتشی ها توان دارند، نباید از دماغ نیروی داوطلب قطره ای خون بیاید، در درجه اول وظیفه ما نظامیان است. زندگی برما حرام است اگر وظیفه مان را انجام ندهیم.

 

صدام اگر مردی ...

نامه ای به صدام نوشت: اگر جناب  صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می داند و نظریه پرداز جنگی است، پس به راحتی می تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه ای که می پسندد، بجنگد؛ نه این که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله های مسکونی و بی دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد. صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سال ها قبل در اسکاتلند، حسن، عبد الحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتش های منتخب جهان دیده بود. آنجا گروه او اول شد و عراقی ها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقی، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانی، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد.

 

من یک افسر نیروی مخصوص هستم

چهل کیلومتر در خاک عراق پیشروی کرده بودند. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کرده و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتند و برگشتند عقب ... وقتی برگشتند و گزارش کار را ارائه کردند، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده ای جور در نمی آمد. یکی از افسران جلو آمد و با بهت و حیرت پرسید: جناب سرهنگ من اصلا متوجه نمی شوم. آخر چطور می شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن شوید، بکشید، بگیرید و بدون حتی یک کشته برگردید؟ حسن، دستی به ته ریش چند روزه صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوش ها پیچید: من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام ندادم.

 

یا امام غریب ...

آستان ملکوتی امام هشتم، او را شیفته خود کرده بود. برای انجام هر کاری، به آقا توسل می کرد و می گفت: باید بروم از مولایم اجازه بگیرم. وقتی فرماندهی لشکر نوهد را به او پیشنهاد دادند نپذیرفت و گفته بود: تا اجازه نگیرم، چیزی نمی گویم. وقتی به مشهد مشرف می شدیم، حال و هوای عجیبی داشت. ساعتهای طولانی را در حرم به مناجات و عبادت می گذراند. در آخرین سفر مشهد، در عالم رؤیا دیدم شهید مطهری، پرونده ای را به محضر امام راحل آوردند و با اشاره به حسن، چنین گفتند: این پرونده متعلق به ایشان است. امام نگاهی به آن انداختند و با تبسم گفتند: پرونده این بنده خدا در دنیا بسته شده و ادامه کارهای ایشان برای آن دنیا می ماند. ماجرای خوابم را برایش تعریف کردم. او که با خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، گفت: جواب من همین است و شاید با قبول این مسئولیت به آزوی خود برسم. انشاالله...

 

 

 

 

 

 

 
امتیاز دهی